دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۶ ؛۱۱:۵۶

السّلام عليك يا بقية الله في ارضه

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ......................... تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي


چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶ ؛۰۱:۲۳


يا مقلّب القلوب و الابصار...

در كتاب "وسائل الشيعه" از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه "معلي بن خنيس" در روز نوروز خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد. امام فرمود:" آيا مي داني امروز چه روزي است؟" عرض كردم فدايت شوم، اين روزي است كه ايرانيان آن را گرامي مي دارند و در آن به يكديگر هديه و عيدي مي دهند. حضرت فرمود: "سوگند به آن خانه كهن كه در مكه است، اين روز يك ريشه كهن دارد كه من برايت توضيح مي دهم تا بداني... اي معلي! روز نوروز همان روزي است كه اخداودن در آن از بندگان پيمان گرفت تا او را بپرستند و هيچ انبازي برايش نياوردند و به فرستادگان و حجت هاي او و به امامان عليهم السّلام ايمان بياورند. نوروز، نخستين روزي است كه خورشيد در آن طلوع كرد... هيچ نوروزي نيست مگر اينكه ما در آن منتظر فرج هستيم؛ زيرا نوروز از روزهاي ما و شيعيان ماست، ايرانيان آن را حفظ كرده اند و شما آنرا نهاديد...".

::اللهمّْ عجّل لوليّك الفرج::
ربيع در ربيع بر همگي مبارك!


پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵ ؛۱۹:۵۷

yousof.jpg

باز امشب دل ِ تنگم هوايي شده يا دل هوايي ام تنگ
نمي دانم...
امّا مي دانم كه امشب پر مي زند براي لحظه اي نشستن در بيت الله و به نيابت از مولايش كميل خواندن...


پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵ ؛۲۲:۱۱

funeral.jpg


آدم نبودم؛
حتّی انقدر که در سرشماری نفوس هم برای خود حقّ بندگی قائل شوم، نبودم...
برای او هم آنچنان که قرارمان بود کاری نکردم...
امّا همین امشب که در دل من هم رخت می شویند، خدا می داند طاقت صدای گریه اش را ندارم...
بس که از همه شب های جمعه غریب تر است امشب...
امشب که شال عزا بر گردن انداخته
و امسال را هم ، تک و تنها، برای صادق آل جدّش - علیهم السّلام- سالگرد گرفته
و دریغ که من.. تو.. ما.. این فرزندان ناخلف.. باز غایب بودیم؛
حتّی برای یک تسلیت خشک و خالی....


دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸۵ ؛۱۳:۲۵


Fetr.jpg

شعر سبزم را خواند
و کتابم رابست، نشست
من دلش را از لای نگاهش دیدم
که به من می خندد
و به خود می گوید:
" مثل اینکه شاعر
اهل آبادی نیست
دل بیهوده ی خوش باور و شادی دارد
که نمی خواهد غم را اقرار کند."
من به او گفتم:
خیر



اهل اینجایم من
اهل همسایگی درد شما
بین مردم می افتم
بر می خیزم
همه غم ها را می بینم
می فهمم
باور دارم
حتّی
من غمی بیشتر از مردم دیگر دارم
غم بی آبی..بی نانی..بی بارانی
غم بیماری..بیکاری..سرگردانی
و غم نادانی
غم نان خوردن از راه تقسیم شادیها
غم نان خوردن با نرخ زمان
غم نان خوردن از راه سوداگری مرگ
در کوه و کویر
غم گل دادن خشخاش در مزرعه همسایه
غم احساس زمان در زندان
غم بیمارستان
غم پیدا شدن دارو
در خلوت "ناصرخسرو"
غم پنهان شدن ناپاکی در پشت نقاب
رنج و اندوه دیالیزیها
غم یک نابینا..یک ناشنوا..یک معلول
غم یک آواره در خاک غریب
غم و اندوه زمین لرزه
در گوشه ای از خاک وطن
غم یک کودک در لحظه اعلام طلاق
و غم قاضی در دادنِ حکم
غم سرگردانی در راهرو دادسرا
غم بر هم زدن قانون با قدری پول
غم آلودگی "ما"
و "هوا"
غم برخورد پزشک
و پلیس
غم رفتار رئیس
رنج پیکار معلم در جبهه جهل
غم پیکار معلم با دست تهی
و غم پُر شدن حافظه در مدرسه ها
غم پرپر شدن اندیشه در دانشگاه
غم مردن انگیزه در عرصه کار
درد کنکوری ها
رنج دلواپسی از آینده
ماتم جمعیّت
- غم روئیدن مردم بیش از گندم-
غم یک باغ ز پژمردن در سایه ی برج
غم پیغام پرنده از پشت قفس
غم دلتنگی یک ماهی در تنگ بلور
غم پاییزی یک باغچه بعد از گل سرخ
غم کمرنگی عشق...
آری...
همه اینها را می فهمم
باور دارم
اما...
غم خود را در خویش نگه می دارم
و نمی پاشم دود ِ دل خود را در باد
چونکه می پندارم
حق نداریم هوا را آلوده کنیم
زندگانی هنر همنفس با غمهاست
زندگانی هنر همسفری با رنج است
زندگانی هنر سوختن اکنون تا روشنی آینده ست
زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست
زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست
زندگی گاهی،
آری
به همین باریکی ست
در همین نزدیکی ست
زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست
زندگی دوختن شادیهاست
و به تن کردم پیراهن گلدار ِ امید
و برون آمدن از خانه
از کوچه بن بست زمستانی
در صبح بهار
روح سبزی را باید در خویش دمید
شعر سبزی را از نو بایست سرود
و سرود سبزی را همواره باید زمزمه کرد *
:
اللهّمّ عجّل لولیّک الفرج

* روزنه،مجتبی کاشانی(م. سالک)



نسخه نمی پیچم!
امّا تجربه سال ها به من نشان داد برای همه درمانده هایی که این شبها،
مرتّب به چپ و راست نگاه می کنند که کدام خانه، کدام در و کدام محراب به رویشان باز می شود؛
این کوچه، پناهگاه خوبیست...
تو هم که باور نکنی؛ آسمان شب قدر این خیابان باورت می کند...
ان شاء الله هر جا که هستیم،
اوّلین و بزرگترین خواسته هایمان تعجیل در ظهور موفور السّرور حضرتش خواهد بود و بس!

Beytorroghayeh.jpg

تهران. خیابان پیروزی. خیابان پنجم نیروی هوایی. بعد از فلکه دوّم. کوچه شهید ساعتچی فر.
بیت الرّقیه سلام الله علیها. همراه با حاج سیّد حسین هاشمی نژاد

التماس دعا!


شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵ ؛۲۳:۱۸

Madineh.jpg

فاطمه می بوسیدش. با یک "یاعلی" پسرش را به هوا می انداخت و باز در بغل می فشرد.
حسن بوسه باران فاطمه می شد و مادر جوان برایش شعر می خواند:
اَشبِه اَباکَ یا حَسَن
وَاخلَع عَن ِ الحَقّ الرَسن
وَاعبُد اِلهَا ذامَنَن
وَ لاتوال ذالاحَن *
و زمزمه های فاطمه برای همیشه در گوش حسن پیچید که مثل پدرش علی ماند و ریسمان از گردن حق گشاید. به عبادت خدای بخشنده اش برخیزد و با کینه توزان رفاقت نکند.
...
یادم بنداز! این شبها که فاطمه چشم براه اولین فرزندش است، وقت افطار، دوتایی دستهایمان را به آسمان بگیریم بلکه دنباله چشمان گنهکار ِامیدوارمان برسد به خاک طاهر بقیع و مولود فاطمه را قسم دهیم به خاندانی که معروفِ سجیّاتشان کرم است و حسن؛ شهیر کریمانشان! تا امید ما، نور چشم ما، آقای ما، عزیز ما، ولی نعمت سفره هایمان را به ما برسانند و مادری را از چشم انتظاری آخرین فرزندش به در آورند!
عید همگی مبارک!


* بحارالانوار- جلد43- صفحه 286


جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۸۵ ؛۱۳:۴۵

Quran.jpg




"سابقوا، سابقوا
بدوید، عجله کنید و سبقت بگیرید!"






چند روزی آمده ام نفس بکشم. ببخش که نفس نفس میزنم،
از تو چه پنهان تا جلوی در همین خانه ات، نفس لامذهب به دنبالم دویده بود و من لنگان لنگان فرار میکردم تا پناهنده شوم به تو!
تب کرده بودم، هر دم که یاد تو کردم جوان میشدم و اینست که راه خانه ات را گرفتم.
به مهمانی آب و آینه و قرآن آمده ام.
اعتراف خالی دستانم را ببین!
دل ِ تنگم را ببین!
آمده ام چند روزی را فقط با تو خلوت کنم.
آمده ام که نگاهم را بشکنی، بلکه انقدر به دنیا خیره خیره نشوم!
آمده ام گله کنم!
به بزرگواریت قسم که شاکی ام،
از این نفس که دستش با هوا و هوسم در یک کاسه است. آنچنان متّحدند که غافل میشوم بین من و تو، بین من و عشق تو دیوار می کشند!
هر چند که معمارهای ماهری نیستند و پی ریزی نکرده بالا می روند، اما در قدرتشان شک ندارم.
نزدیک که می شوند سنگ دلم سیل وسوسه هایشان را تاب نمی آورد، می لغزد، می غلطد و زیر و زبر کنان راه می افتد.
اوضاع دلم خیلی خراب است!
آنچنان غُلف بزرگی بر دل زده ام که امروز از باز کردنش عاجزم! *
اما کمی راضی هم هستم
از چشمانم! دوستشان می دارم! همیشه با من همراهند!
چه آن وقت که نان هوش می خورم
چه آن وقت که نان دل می خورم و هم آن زمان که نان به نرخ روز!
یاران همیشگی من اند که همیشه خوفت را از گریه سیلابند و هماره کویر ترک خورده شان از آفتاب جلالت سوخته است!
پناه آورده ام مثل همیشه به خودت که رافع و راجع این دل، خودت هستی و بس!
یادم نمی رود آن زمان ها را که من یک تنه به جنگ می روم و چتر کَرَم تو رگبار تیر معاصی را رادع می شود!
اما خودمانیم؛ عجب آن بیرون دنیای سختی ست!
ببینم! خانه ات پنجره ای دارد که بگشایی و گهگاه ببینی چه می گذرد بر آن ها که دستشان را گرفتی و با سلام و صلوات از آسمان ها به زمینشان هبوط دادی؟!
...
امروز به تو بازگشته ام
با دعوت یا بی دعوت، خوانده یا ناخوانده، چند روزی مهمان تو هستم! آغوش باز کن!
به بزم شادی ها آمده ام.
خدا خوشحال، کعبه خوشحال، فاطمه خوشحال!
خدا خوشحال که بزم عاشقی اش با آمدن علی کامل شد!
کعبه خوشحال که او هم همچو فاطمه پهلویش برای علی می شکند!
فاطمه خوشحال که هستی بی پدر نماند!
همه مسرورند، همه می خندند، سبوح قدوس ربّ الملائکة و الرّوح
روز دوم است،
مهمان ها واجب خدا را بر مستحب رحجان داده و حسین حسین گویان لختی از مسجد خارج می شوند.
تو هم همین را می خواستی! نه؟!
درب جنوبی دانشگاه تهران می لرزد!
حرب لمن حاربکم نصرالله، سلم لمن سالمکم نصرالله
روز سوم شده؛
عمّه زینب امشب آسوده می شود از خاطره ها
دلش برای حسین تنگ است و چه پرشتاب به سوی گل گم کرده اش می رود!
امشب، شب مهتابی معراج من بود!
وجه افتراق، ظرف من و محمد است و گرنه معراج، معراج است!
دستم به دامنت! دیگر سفارش نکنم! ما منتظریم!
گاه رفتن است، سبکبار. . .
می روم اما گمان مبر که دلم تنگ نمی شود!

ایام البیض 1427 قمری- مسجد دانشگاه صنعتی امیرکبیر
*بقره، آیه 88، "و قالوا قُلوبُنا غُلفُ بل لّعنهمُ اللهُ بکفرهم فقلیلا مّا یُومنون"


چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵ ؛۲۲:۴۰

اللهّمّ اَهّلَهُ عَلَینا بِالاَمن و الایمانِ، وَ السّلامة و الاِسلام، وَربّی و ربُّکَ اللهُ عَزَّوجَلَّ

همیشه رجب را از تمام ماه های شمسی و قمری بیشتر دوست داشتم.
از آن روزهای شیرین اول رجب در دبیرستان رضوی اسلامی ِ خیابان ایران و جعبه های شیرینی ِ میان بچه ها تا شروع بی روحش در پله های پیچ در پیچ دانشکده و مدار دلهای تحصیلکرده.
همیشه رجب شیرین ترین و بهترین بود!
حتی شیرین تر از آن ماه تابستانی میلادم که رب الارباب مرا افتخار بندگی بخشید!
هرچند که بنده با افتخار مهمان 28 رجب المرجّب امسالم!
روزهای شیرینی پیش روست؛
فردا که مصادف اولین شب جمعه رجب و شب آرزوهاست و انشاءالله که فرج مولای منتظرمان اولین آرزوی ما و فرج در امور ماست!
میلاد امام محمد باقر و امام جواد علیهما السلام و میلاد مولود کعبه !
گفتم علی!
به یاد شبهای گرم حکومت نظامی و هوای آلوده نجف و خس خس سینه ها که نه
یاد ضریح پر ابهّت علی خدا، یاد نخلستانهای کوفه و همانجا که شانه ها توان بلند شدن از سجده را نمی یافت، افتادم.
ماه خوشی است و من حتما بی نهایت خوشحالم!
به هر بنده خوب خدا که این کلمات را میخواند این عید را از صمیم قلب تبریک میگویم.
مولای ما هم امشب اولین ِ کسانی خواهد بود که به ندای این الرّجبیّون لبیک خواهد گفت!
یابن یاسین! یابن طه! هر کجا هستی التماس دعا!

م.میراحمدی | نظرات (8) | دنبالک (0)

پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵ ؛۱۴:۳۴

Zeynabiieh.jpg

شام روشن از جمال زينب کبراستي................................سر به زير افکن که ناموس خدا اينجاستي

م.میراحمدی | نظرات (2) | دنبالک (0)

شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۵ ؛۲۲:۱۳

Espand.jpg

تا سحرگاه چشمهایش بیدار مانده بود، با اولین تابش زندگی بخش دنیا چشمان خسته آمنه به تولد فرزندش روشن شد و محمّد به روی هستی پلک گشود.
صلوات عرشیان در آسمان طنین افکند
صدای ناله شیطان قسم خورده در فضا پیچید و بر تن آتشکده ها و کاخ ها لرزه انداخت،
و محمّد آمد.
او که نامش آبروی اسلام شد؛
هم او که هر شب حراء منتظر قدمهایش ماند!

"پس از آنکه حکمت خداوند حضرت یوسف علیه السلام را به مقام سلطنت رساند، روزی از کوههای مصر عبور می کرد زلیخا را دید که پیر و شکسته گشته و بر سر راه عبور مردم نشسته و گدایی می کند. حضرت یوسف (ع) ایستاد و فرمود: چه چیز تو را واداشت تا با من چنین کنی؟
عرض کرد: حُسن صورت و جمال تو.
فرمود: پس چه خواهی کرد اگر پیغمبر آخرالزمان را ببینی که از جهت حسن خلق و سخا از من به مراتب بهتر و بالاتر است؟
زلیخا تامّلی کرد و گفت: راست گفتی.
فرمود: از کجا دانستی که من راست گفتم؟
عرض کرد: وقتی نام او را بردی در قلب خود محبت آن حضرت را احساس کردم.
خداوند متعال به حضرت یوسف(ع) وحی کرد: راست می گوید، من هم او را به جهت دوستی و محبت او به حبیبم محمّد (ص) دوست دارم. ای یوسف! به او بگو: خداوند می فرماید: چون به پیغمبر من ایمان آوردی من هم هر چه بخواهی به تو عطا می نمایم.
زلیخا گفت: من سه حاجت دارم؛
اَلاولی:تَرُدُّ اِلَیّ شَبابی، وَالثّانی:اَن تَکُونَ اَنتَ زَوجی، وَالثّالِثُ:اَن اَکُونَ مَعَکَ فی الجَنَّّةِ.
اول آنکه جوانیم را به من بازگردان، دوم آنکه همسر من باشی و مرا به همسری خود قبول کنی، سوم آنکه فردای قیامت در بهشت با تو باشم.
سه حاجت او را خداوند تعالی روا کرد. جبرئیل بال خود را بر بدن او کشید جوان شد، یوسف هم او را به عقد خود در آورد. و در بهشت هم نشین یوسف پیغمبر علیه السلام است."*
بعدها حضرت صادق علیه السلام فرمود:
این است عاقبت صبر...

امشب دلهای زمینیان را خوب برانداز خواهند کرد که این روزها سنگ محک پروردگار عشق رسول است و آل او!
این شب ها بهترین زمان است برای التجاء به رحمة للعالمین!
امشب را بسان زلیخا، سینی اسپند به دست در گدایی یوسف فاطمه می نشینیم که به حضور حبّ ِ محمّد بر جانهایمان مومنیم!
و خدا به محبّان این مولود و تابعان صادق آل او _علیهما السلام_ هر چه بخواهند عطا خواهد کرد...

*فردایی روشن، علی اصغر یونسیان

م.میراحمدی | نظرات (7) | دنبالک (0)

پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۴ ؛۱۴:۲۰

غدیر.JPG

آمده بود تا چاه "قالو بلی" فرزند آدم در روز الست در کوچه پس کوچه های کویری دنیا نخشکد،
آمده بود تا معلم معرفت و بندگی شود
آمده بود تا استعدادهای درخشان ابوذر و سلمان در جاهلیّت مدرسه عادی دنیا به بیراهه نرود و نمیرد.
هم او؛
امروز انگشت اشارتش را به سویی دیگر دارد
امروز لبخند نبوّت محمّدی را به اقتدار ولایت حیدری گره می زند و بانگ بر می آورد
شما تنها جماعتی هستید که هر که با شما شود، رسوا نخواهد شد.
دلِ از حراء آمده اش فریاد می کند
ای امت محمد!
این علی صراط مستقیم است
این علی قرآن است
از او بپرسید که چند پیامبر تا بالا رفتن از دست آخرین نبی راه بوده است ؟!
از دل او بپرسید چند رکعت تا خدا فاصله است !
او به شما خواهد گفت که تا ولایت با کفایت آخرین وصی چند برکه راه در پیش است...
از دست اشارت علی پرنده پرنده امید به آسمان رفت.
یا محمد ببین!
خورشید رضایت خدا در آسمان طلوع کرد...


پ.ن: عید سعید ولایت بر خدای علی و بر همه آنها که منتظر عیدی گرفتن از مخزن سیّدانه آقازاده منتظَرش هستند،
مبارک باد!


دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴ ؛۱۸:۱۴

همان وقت که جواب سر بالا دادن به خواسته های سیری ناپذیر دل سخت می شود،
همان وقت که سر روح درد می گیرد و پای روح می شکند و
بیماریش خرج روی دستمان می گذرد
گام نهادن در وادی تهذیب نفس و کشتن تمنیّات تنها راه درمان می شود.
و این گران است و دشوار
اما ... می ارزد!
به شرطی که باور کنیم
باور كنيم حُر شدن ممكن است...
شربتی که سینه را از خلطهای مسموم گناه و ناامیدی صاف کند،
هر چقدر هم که تلخ و گران باشد می ارزد که سبب عافیت روح شود.
خوشا تلخی شربت پشیمانی
...خوشا لذت این توبه!...
درست همان وقت
اگر توانستیم در هندسه دل هایمان شکل مطلوبی ترسیم کنیم، ما هم مهندسیم
اگر توانستیم دایره ی عمری به مرکزیت خدا و به شعاع انتظار حجّتش زنیم،
اگر توانستیم در غوغای دنیاگرایی روی شعاع دایره مان راه برویم
شعاع همه دایره های تردیدمان را به صفر میل دهیم
و ردّ پای معنویت را گم نکنیم،
ما هم مهندسیم
"زهرای مرضیه " که درود خدا بر جان خدایی اش باد در همان عمر جوان خود آینه ای به بلندای پیری تاریخ در منظر دیدگانمان قرار داد تا کمال برین و جمال برتر را در آن بنگریم...
اگر محور تقارن شکلهایمان این آینه ی فاطمی شد، ما هم مهندسیم.
تا چشم بر هم زدیم دیروزمان امروز شد
و تا انگشت حسرت دیروز را به دندان بگزیم امروزمان فردا می شود،
اگر عمر گذشت و قامت شکلهایمان خمیده نشد
و پشت دیوار جوانی با کوله بار حسرت نماندیم آنوقت مهندسیم
این مهندسی خیلی هم سخت نیست
فقط کافیست کمی از غیرتمان را خرج ارزش دلهایمان کنیم
دل به جان دلهایمان بسوزانیم
دست دلهایمان را رها نکنیم
دلواپس فرداهایمان شویم
تکانی به خودمان دهیم
باغ را لایق بارش باران کنیم
عزممان را جزم کنیم برای پاک کردن کلمه انتظار از لغتنامه ها
زندگی را جدی بگیریم و آخرت را جدی تر!
و از او که هدهد عشق را به آبادی جانهایمان فرستاده و هر روز در کار آفرینش تازه است،
ملتمسانه بخواهیم،
به یاد فراموشخانه دلهایمان بیندازد که پرگارمان را در کدام منزلگاه دنیا گم کرده ایم!
ما هم در عوض یاریش کنیم تا بندگانش مهندسانی درست و حسابی از آب در بیایند.
تا روزی که مهمان منتظَرش آمد
ببیند شعله کشیدن شمع یقین و درخشیدن چراغ باور در دلهایمان را در دوران غیبتش...
یا่ا الله یا رَحمنُ یا رَحیم یا مُقَلّبَ القُلُوبِ ثَبّتْ قْلبی علی่ دِینِک.

م.میراحمدی | نظرات (5) | دنبالک (0)

پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴ ؛۱۵:۳۷

اگر از سنگ هم بود باید تا به حال آب می شد
اما نمی دانم این چه دلیست که از خارا هم سخت تر است
نمی دانم این چه صبر ایّوبی است که او دارد، مگر ناله های دلها را نمی شنود!؟
چه سالها و روزهایی گذشت، هنوز منتظر نور آن جهان آراییم
هنوز اولین و آخرین دعاهای مادرانمان، همنفس زهرا شدن و العجل العجل گفتن است
بگو..بگو چقدر بر آتش این دل آب بپاشم ؟
آخر مگر چشمان من دریاست...!!
راهی نمانده، که حتی نمی توانم دل از تو بگیرم و به غیر بفروشم که هنوز از تو هیچ جفایی ندیده ام!
کاش این درد بنیان مرا از پایه می کَند !
می ترسم، می ترسم که پیش از وصال او، در خانه به صدا در آید و دوست مهربان مرا بخواند و من،
ناکام، در میانه رفتن و ماندن دستانم را با اشک به او بسپارم.
آیا این دوری مصلحت است؟
حتمی همان مصلحتی است که حسین را راضی به کشتن یاران و دیدن یتمیان و بیوه زنان کرد،
همان مصلحتی که او را رضا به اسیری زینب، عصمت حق و دختر زهرا کرد،
همان مصلحتی که سر مبارکش را به بالای نی فرستاد
تا سبط طه، آیت حق شود و قله افتخار!
اما مگر حسین را امکان قصور نبود؟!
پس چه سخت است که باور کنم جدایی تو از ما جز به جرم عصیان نیست...
اما رحیما
برکن ریشه این جدایی را
خدایا این هجر کجا بود که قسمت ما شد
چرا این درد از ما هجرت نمی کند ؟
راست می گفت که غریبی و اسیری چاره داشت
اما غم یار بی چاره ترین بلا و درد ما بود
چرا سهم ما این بلا شد...
که در دنیا هرکسی شربتی از جام بلا می نوشد اما، سهم ما زهرهلاهل شد
آن روز که خریدار این بلا شدیم با خودمان وفا را شرط کردیم
از ما عهد "بلی" گرفتی و نوشتی "بلا "
بلای دوری، بلای هجرت، بلای غربت، بلای انتظار...
تاوان این خرید چیست به جز سلم و رضا ؟
اما مهربانم
ما از این بیع و شراء خرسندیم و به هیچ دیوانی شکایت نخواهیم برد که آنقدر
نعمت به جانمان بخشیده ای که روی شکایت نداشته باشیم
ولی در گوش سمیع ات می گویم " ملک جهان بی رخ مهدی نمی ارزید..."
کمی مزبله نبود ؟!
گفته بودی که چون غرق بلا گردی دست تو را می گیرم
پس دستی رسان، بنگر که دمی غرقاب طوفان خواهم شد
یعقوب بس آه و فغان نمود آخر به یوسف رسید
آخر تو هم رحمی نما بر این آه و فغان
نه...نه...ترک ادب نمی کنم
دست از طلب نمی کشم،
جز اینکه شب و روز می نالم تا تو صدق پیمانم را ببینی
تا تو فریاد کنی
فََتَبارک الله احسَن الخالقین
این وفادار مانده به عهد، بنده من است
این غریب فتاده به هامون، بنده من است
این چشم براه منتظر به نور، بنده من است
...

م.میراحمدی | نظرات (0) | دنبالک (0)