
آفرین بر تو مخاطب آن همه حرف ها که نگفتم!
چه سخت و جان فرسا بود روزهایی که از کنار هم رد میشدم و در غوغای ناشکیبای پدر و فرزندی ای آنچنان تشنه و نزدیک،
آشنایی ندادیم و رفتیم.
سالهاست که در خواب های من، هر لحظه جلوه ی پریزادی می یابی و در برابر پنجره زندگی من، در سینه
آسمان افراشته خیال من، در دوردست های افق کبود جمعه و در دامان آفتاب بلند دوست داشتن، هر دم
شکوهی تازه می گیری!...
امشب در پشت لحظه ها فرود می آیم و با نبض ریسه های کوچه پس کوچه ها هم آوازم.
امشب در من ترانه گمشده ایست که در نی غربت ها افتاده است.
امشب شناسنامه دلم صادره از حوزه تماشای شماست.
امشب شیشه عینک عینیت را پاک کرده بودم، لباس های روحم را در سرچشمه یادت شسته بودم، می
خواستم اشکی بنویسم که باران بارید...
چیری ته چاه یوسف دلم تکان خورد، چیزی بین پنبه و شمشیر زخم زلیخائیم را تازه کرد...
کفش هایم امروز در آستانه طور یکروزه خودمانی مان به نشئه مکاشفه فرو رفتند؛ دیدم که در زادگاه تاریخ،
زلیخا به سوالات قیصر پاسخ می داد و قاضی الحاجات تبرئه یوسف را قرائت می کرد! فهمیدم که عقوبت
عاشقان در قاموس عافیت این است... پرستندگان صنم خانه توحید را انجام همین است و بس!
دیدم که
بی تو کسی قدر مصاحبت پونه ها را در ضیافت باران نمی داند!
بی تو سرنوشتمان، سرنوشت سایه ای در غروب خداحافظی ست!
بی تو این سرنوشت از اشک آغاز و به آه خاتمه می یابد!
اما می دانم! می دانم مملکتی که در هرساعت انتظار تو را می کشد، مملکتی که پشتش به کوه بهشت زهرا
گرم است، هرگز در کوچه بن بست نمی نشیند.
امشب خدا می داند که چه اندازه سهامداران شرکت سرمایه گذاری ظهور با نقدینگی اشک به تالار انتظار می
آیند!
امشب صدای ارابه های فرج از سنگفرش قنوت می آید...
پ.ن: عید میلاد حضرتش - روحی لتراب مقدمه فداء- هزاران بار بر شما مبارک!
تا برطرف شدن مشکل فنی وبلاگ ممنون میشوم اگر الطافتان را از طریق این ایمیل شامل حال این حقیر کنید.
info@Rayhaneh.com

در زیر بارش روح و ریحان خداوند بر دلهای عاشقمان، در سالروز آغاز ولایت حضرت دردانهی موعود، جناب سیدّمهدی هاشمی ـ ارواحنا له الفداء ـ و در بارگاه و سرای امام رئوف، حضرت علی ابن موسی الرّضا ـ علیهالسّلام ـ عهد و عقد ازدواج بستیم!
مریم میراحمدی ؛ محمّدمهدی کارگر
سرگردان شدند و به ضلالت افتادند.چنانچه تا به امروز نیز سرگردانند...
از آن روزی که ابتدای ذیقعده بود و تو به وعده ی پروردگارت به مهمانی او رفتی... به کوه طور،طور سینا... وعده ی پروردگارت سی شب به یاد ماندنی بود و تو غرق در لطف و رحمتش... که آن را به فرمان « وَ اَتمَمناها بــِِعَشر» بر تو کامل کرد... تا ده شب از ذیحجه را نیز بر خوان لطف و کرمش بنشینی و به دروازه «عرفه» و «قربان» که رسیدی به «میقات» خواندت...
موسی! تو نشستی و آنان ننشستند و در این چهل شب خدایی دیگر ساختند و خدایانی دیگر... نه از جنس نور، از جنس زر و زور... به ضلالت افتادند...
موسی! چهل شب شد و پایان وعده نزدیک...تو به «میقات» می روی...
موسی! ترک اولی کردی و خواستی که با چشم سر ببینی اش!... اشاره ای به کوه و تجلّی اندکی از نور ذات اله... شکافت و فتاد... شکافتی و فتادی...
موسی! چهل شب نبودی و سرگردان شدند... چهل شب نبودی و گوساله پرستیدند... چهل شب ماندی تا تنها ذره ای از نور ذاتش را ببینی و طاقت از کف بدادی...
پس ما چه بگوییم!... پس شیعه چه بگوید!...
به فدایت مولا!... تو بگو!...
آن نور که جلوه اش آن شب طور را درخشان کرد و موسی را مدهوش، ذره ای از نور ولایتت بود... ذره ای از نور آل الله...که موسای كليم هم طاقتش نداشت... نوری که در دل شیعه به ودیعه نهاده اید...
به فدایت مولا!... تو ببین!...
این روزهای به ضلالت رفته را...این سرگردانان را... موسی چهل شب نبود و آن شد!... تو به قدر هزاران هزار چهل شب است که نیامده ای!...
بیا که وعده از حد بشد... دیگر از این روزها و از این قوم به «چله های انتظار نشسته» چیزی نمانده است...
بیا مولا!... ترا به حق« بانوی مهر و ماه» بیا...
پ.ن: هرچه اسم صاحبدلش را پرسيدم؛ فقط گفت: منتظر

شعر موسی و شبان را بارها خوانده و هر بار چوپان عاشق را رانده بودم،
چون یقین داشتم وصل فقط از راه من است... من ِ بی دل...
انکار نمیکنم؛ گاهی لحظه های طوی خدایی می شدند و دوباره باعث آشنایی.
گاهی صدایی از او دور می شنیدم و باز غفلت دزد آن صدا.
اما بین خودمان بماند؛ این شب ها هوای طوی جور دیگریست؛
این بار چوپان است که برای وصل کردن آمده و مرا وا می دارد
که گاهی از لب پنجره دل او به نگاه یاد تو بنشینم و مست تر شوم!
روزگار هم که سخت می شود، چون او قربان صدقه کفش و عرشت می روم
و دمی نگذشته که طبعم آبستن هرم مسیحای تو می شود و خنده، نوزاد روح م ر ی م !
خلاصه که خوش می گذرد!
زیر سایه اینهمه لطف نشستن و از رطب شیرین یُمن تو رزق نمودن!
این درخت هم که به اندازه کافی برای تکیه و نفسی در دنیا تازه کردن استوار است.
فقط هنوز جمعه که می شود مرغ دلم، آسیمه سر، یک پای هوای تو را دارد و بس!
قهرمان غم و کم هایش را تنها و بی واسطه در آسمان تو می بیند
و دل خوش می کند به آن جمعه ای که سر خم کنی و قامت چشمان شکسته اش ببیند تورا،
حتی شده به اندازه نفسی، جرسی، مسیحایش را!
این شبهای منتهی به جمعه را از روی نردبان دیگری به تماشای تو می نشینم
و عجیب که برای به اولیای او رسیدن هم به اندازه تمام آدمها راه است...

در این روزهای رنگارنگی که از رفتن یکساله اش می گذشت،
همیشه چوب روزگار آن گاه به سراغم آمد که بزرگترین خودخواهی ام شد وارستگی و آن وقت حتّی صدای پای حادثه هم آشفته ام می کرد .
باز پناه می آوردم به تو!
هر کسی بر زمینم زد با قدرت تو از جای برخاستم، از دل آزرده نشدم و همه را به تو واگذار کردم!
اعتراف می کنم که گاهی بی نیازی را با واژه بی عاری یکی کردم و دستهایم قفل شد در انتظار تقدیر
بدون هیچ کوششی در جُستن لحظه های زندگی در این عبور دم از دم
زمانی خوشبختی را برای دو فرشته شانه هایم آن قدر بزک کرده صدا می کشیدم که سرشان سوت می کشید!
و زمانی دیگر، ساده و سرسری و بی هیچ آلایش، همانطور که حقیقتا" راضی ام می کرد.
همه روزها مسیر راه پر آرزویم را نور تو روشن می کرد
که تو روشن ترین بودی
و اصلا" آرزویی که روشن نباشد در راه تو ننشیند!
وقتهایی می شد که همان شبنم مشعوفی می شدم که در باشکوه ترین سرسره بازی خداییت نشسته است.
خیال شبنم و انحنای خنک برگ
و تمنّاي تمام نشدن سجاده هايي كه معجزه ي طعم حضور تو اند.
آن زمانه ها که آخرین ندای "یا سامع الاصوات" را آنقدر کش دار هجی میکردم که حصار ثانیه هایی که تب تند عاشقی را نامنصفانه به روی مبارکشان نمی آوردند هم شرمنده می شدند .
و انتظار دقیقه های معطری که کنار آخرین دردانه آسمانی ات ساخته می شوند
و خواهش سر به زیر اشکهای فراقش که زیر سدّ پلکها خاموش نشسته بودند
هر چند لبریز
و تو خودت بهتر از همه می دیدی اش!
گاهی برای فرار از فکر تسخیر شدن در مرداب دنیا آنقدر دور و برم را شلوغ کردم که صدایم به صدایم نرسید و آنچنان حاشیه ها پررنگ شدند که رنگ خود بنده گانه ام از یادم رفت و آنقدر دستهای دیگران را به رسم مهر و دوستی فشردم که دو دستم همدیگر و تمنایشان از هم را گم کردند و آنقدر دل مشغولی هایم زیاد شد که دلدادگی از یادم رفت و با خود نازکم قهر کردم.
زهی خیال باطل!
از یادم رفته بود؛ كه همچون ظهر عاشوراي حسين، طوفان همانجا دیده می شود که آفتاب!
امّا قسم می خورم در همه این گاه و بی گاه ها
از قاموس بلند مدّت حافظه روحم پاک نشد که
تو آنی که هر که رو به سوی تو کند چشمت به او می دوزد؛
هر که دلش هوایی تو شود به او دل می بندی؛
و از هر سری که سودای تو می پروراند سراغ می گیری!
از سر ناچاری گناه می کردم و ایمان داشتم به اینکه کسی هست تا به چشمهای خیس از اشک پشیمانِ گنهکاری ام سُرمه رحمت و مغفرت کشد.
کسی هست که فرقان پویندگی و برهان گمراهی ام شود.
کسی که برکات رجب و شعبانش در رمضان باقی و برقرار و بسی افزون تر است.
و ابایی نداشتم که میان آدرس مچاله شده در دست هر عاشقی، زیر هر آسمانی بجویمش!
که مومن بودم به اینکه آسمان همه جا یکرنگ نیست.
امیر نکته دان هر ماجرای کوچک و بزرگ زندگیم، عزیز دلستان هر داستان عشقی و وکیل تام الاختیار نبض هایم!
گاهی به شوق شنیدن پژواکی فریاد کردم بر سر خداییت که اگر الطرق الیک بعدد انفاس الخلائق
پس دریاب مرا!
این پای آبله مند من و این کجاوه آبرومند تو !
راضی مشو که پای شوقم در گل بماند!
امضاء نکن که افسار سمند ایمانم در برابر دروازه شهر گناه از دستم در رود!
مرا از نزدیک ترین نه؛ از ایمن ترین راه به خودت برسان!
اگر قرار است که هر کسی را در خودکرده هایش اجر و زجر دهی پس مراقبم باش!
بپیچان این قلب خداخواه ضعیف را در زرورق کنف حمایتت!
دوباره بعد از یکسال مولای مهمان نواز من سفره گستردی و من سی روز دیگر ربّنا ربّنا هایم را از نو سر می دهم تا سال دیگری بیمه ام کنی.
بیمه ی آستان مهربانی
و پناهنده به خداوندگاری ات
...
دوباره جمعه ؛
و دوباره من کم آورده ام.
کلمات روی سُرسُره دلم نشسته اند و تا می خواهم برشان دارم سُر می خورند،
از زیر دستم در می روند و من بی آنکه نگران تنهایی ساکتِ بی کلمه ام در این آشفته بازار شوم،
نگران زخم برداشتن آنها می شوم.
و خدا می داند که رفتنشان بار ِ کرورها کرور خستگی را برای پینه ی دستهایم باقی می گذارد.
این جمعه هم تلخی ِ تردید ِ هزار شایدی، چاشنی ِ بارز نگرانی هایم شده
و این هندسه ی چمباتمه ی عاشقانه ام را کامل می کند.
حتّی وقتي نیمه شب كنار ساقه هاي بلند شجره طیّبه پناه مي گيرم
و شهوت بي نظمي در هم آغوشي یادها و مناجات ها در مقام عائذِ رگهایم می دود
هنوز تردید،
از تمام شاخه هایم بالا می رود
که مرغ آمین پشت کدام پنجره نشسته است که صدای دعای تنهای فجر جمعه را نمی شنود!
که کدام گناه بزرگمان انقدر تنهایمان کرد!
اصلا این وسط، این قناری کوچه چرا عاشق شد...

امشب سقف آسمان صَفر از همیشه کوتاهتر است
همه ستاره هایش در جبهه دل زخم بر می دارند و در دم شهید !
دیگر سری یا موازی بستن فرقی نمی کند؛ فیوز دل پریده است و آسمان خاموش!
هر چه میگردم جنس این رویاهای منتظر را پیدا کنم، نمی یابم
که اینجا نه پیشروی آب است در ساحل و نه پیشروی نفت در خاک
اینجا را بر هیچ نقشه نشانی نیست؛
اینجا فقط یک خلیج تنهاست؛ یک خلیج منتظر!
چاههایش سر ریز شده اند از هر چه اشک بود و مروارید
امشب را ابرقدرتی باش در تصاحب این خلیج!
هر چند دست شکسته، گردن را به پایین کشیده بود، اما دیدم
انتظار ماه را دیدم
دیدم که امشب او هم حکم بازنشستگی را منتظر است
تا تو بیایی و بتابی
تو بیایی و شبهای بی مهتاب را خورشید شوی
امشب مدام آیه امید میخوانم؛
و لسوف یعطیک ربّک فترضی
رب الارباب چقدر به من می دهد که راضی شوم!
دستان من هنوز جز به تو و دعای تو رضا نمی دهند...
بیا
تو را به جان عزیزت بیا
تو را به اضطرار عمه جانت؛ زینب بیا
امشبی را مهمان ما باش!

انگار کسی روی منبر نشسته و در محفل دل خطبه فراق می خواند؛
چشم های دل به منبر سفید می شود اما، زورق شعرهای او به ساحل نمی رسد.
سر به دیوار قفس می کوبد، گوشه لب به دندان می گیرد ؛
اما خطیب همچنان به دل دیوانه ای که سنگ فراق کارش را ساخته، سنگ دیگری می زند!
شعرهایش آنچنان از موزونی محبوب به بی وزنی افتاده اند که گریه می کنند؛
خیال برم می دارد پشت قلم شاعرشان زیر این بار شکسته باشد ؛
هنوز شعری پایان نگرفته، شعر دیگرش بهانه می گیرد.
قافیه هایش یوسف دل را از چاه بیرون می کشند و
هنوز به عزیز مصر ِ جان نرسیده با ردیف های عجولش بر می گرداند،
دل خسته از این دور باطل!
از این مثنوی بی انتها!
از این تظاهر به ایستادگی!
و این روزهای خالی از استجابت!
دوباره از نو
عزیز علیّ ان ابکیک و یخذلک الوری...

دل شکستگان در این روزگار بسیارند، اما در هجر تو دلی مکسورتر از دل ما نبود.
چه بسیار بودند صابران دنیا، اما فلک تصدیق می کند که صبورتر از ما نبود.
هر کسی را که غم هجری بود آخر به دوست رسید،
اما در هجر و فراق، هیچکس دورتر از ما نبود.
پرده این دوری چیزی جز کرد زشت ما نیست که نزد تو هیچکس مذکورتر*از ما نبود.
اما مولا باور کن؛
مودّب به آداب الهی شدن
از غیر تو و خدایت منقطع شدن آسان نبود،
مصداق "قد افلح" شدن ساده نبود،
این است که شرمنده ایم
این است که دیدگانمان پر از شرم و اشک می شود
آن زمان که دست هایمان با یک دنیا امید به آسمان صعود می کند به نیت نزول تو
شرمنده ایم زیرا که می دانیم؛ اهل قریه قابل باران رحمت گرت نبود،
این بود که لاجرم کَرَم ریزان راه کوهستان در پیش گرفتی
رفتی...
بی آنکه رحمی شود به حال ما که نه ایّوبیم، نه یعقوبیم و نه نوح.
باز هم امشب دل یاد تنهایی کرده
و پیچش آه های سرد سینه، داغ نبودن تو را تازه می کند.
دل بیت الاحزان تو گردیده
و من تنهایم.............
دیگر از خودِ تنهایم قطع امید کرده ام،
بیست سال بیش رفت که من داد می زنم،**
امیدم به دستان توست؛
به تو که مرا بخواهی
که اگر قافیه ساختن در کناره اَدَبستان محمّدی ات مرا دشوار است
تو لسان الغیب این دیوانی
که اگر برای من شق القمر است
برای تو ایسر من کلّ یسیر
همین است
همان است...
مولا! ممنوع از احسان که نشده ای!!
نگاهی به حال نزارمان بینداز؛
شاید که ابر حضورت بر آسمان قحطی زده دل ببارد!
که تا رویای بودنت را با چشمهای خود نبیند، آرام نمی گیرد...
خیالی نیست؛
حتی اگر همه حرفها و وردهایم برایت تکراری شده
که رکن ایمان تو در جای دیگری برپاست؛
که من حبّ و عشق تو را در جایی از قلبم پنهان کرده ام
که هیچکس را مجال نفوذ به آن نیست؛
در پستوهای تو در تویی که مروارید عشق ولایی ات در گنجینه ای پنهان است
و تو خوب می شناسی اش...
پ.ن:
* بقیة الله ارواحُنا لَهُ الفِداء: انّا غیرُ مُهملین لِمراعاتکم و لا ناسینَ لذکرکمْ
**در معارضه با این غزل حضرت حافظ: چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
جز خدا هیچکس نمی دانست که جهیزیه قلب پاکش چیست که طلب مهریه ای این چنین بزرگ می کند !
آسمان ها و زمین را مهریه اش کردند، رضا نمی شد...
ندا آمد؛ فاطمه! تو عزیز خدایی
بگو چه می خواهی؟ برای تو چون و چرایی نیست،
و او شفاعت یک امت را نحله خواست،
صدای هلهله و مبارک باد فرشتگان در عرش پیچید.
خدا خوشحال بود،
رسولش می خندید،
و زمین بی خبر از مُهر صادره از آسمان عروس و دامادش به خود مغرور !
تپش های قلب زهرا "یا علی" شد،
درِبهشت همصدا با قلب اولین میهمانش، بانگ یا علی به خود گرفت
و از همان شب علی دست به کار مهریه ی عندالمطالبه زهرا
علی شفیع شد و خدا سمیع
و پیوندشان ریشه های درختی شد که بر شاخه هایش درّ و مروارید رویید
و تو شدی درّ یکی یکدانه این درخت
دردانه اش...
گاهی چقدر آسمان روسیاه می شود و هر لحظه از زندگی شب یلدا،
تمام چشمهایم سفید شده
و می ترسم تا رسیدن به حادثه شهره نگاهت، کاسه صبر سرریز شود.
در این روزها و شبها، در هجوم بی امان خستگی ها و طوفان ها
در خلیج اندوه هایی که هر چه بیشتر دست و پا می زنیم بیشتر غرق می شویم
اگر نبود دل خوشی به درد ودل های شبانه با تو
اگر نبود شعف اولین صبح بخیر به تو و خیال شیرین شنیدن پاسخت
نمی دانم حالا حیران آسمان کدام هامون بودم...!
هر چند تو همیشه هستی
و این منم که گاهی از افضل فیض ها که حضور در کلاس چشم براهی توست
وا می مانم و غایب می شوم،
که وجود تو لطف است و تصرفت در امور لطفی دیگر
و اگر عدم تصرفی هم هست از ناحیه ماست.*
خوب می دانم که راه بسوی تو همیشه باز است،
و حتی بهتر می دانم این رخصت سبز تنها از آن کسی است که
باغبان عنایتش را بر او بخواهد و احسانش را بر وی کامل کند؛
ولی باز چه خوش خیالانه،
جوشانده امید را سر می کشم و دستانت را می گیرم
می نشانمت روبروی دلتنگی ساکتم
چشمان لرزان را می بندم و شروع می کنم به حرفهای حرفهایت
به او که " بکَ یُنزّلُ الغیثَ " اقتدا می کنم
و همه باران های شبانه را پیشکشت
و همه تفال های رو به نورم را به تو تعبیر می کنم
درِ فالنامه دل را به شوق نقش خیال آمدنت می گشایم
و فال دوامی بر پیمان انتظار و شکیبایی می زنم؛
و چه شیرین..شیرین..شیرین...
یوسف گم گشته گر ناید به کنعان غم مخور
بیندش یعقوب اندر مصر سلطان غم مخور
* خواجه نصیر طوسی رحمه الله : " وُجودُهُ لُطفّ و تَصرﱡفهُ لُطفّ آخَر و عَدَمُهُ منّا "
بعضی شبها انگار کوزه دل را خالی می کنند و تنها پُرش می کنند از غم تو
همان شبی که جز غم بسیار اندوخته ای در دل نمی ماند
و تمام زندگیت می شود سرمایه گذاری روی ورشکستگی انتظار
نمی دانی در کدام نرگستان قدم می زند که سراغی از نازکی مریم ها نگرفته است ؟!
دیگر راه به جایی نمی بری،
هیچ شانه ای نیست که پناهت شود
وفقط باران چشمهاست که شهادت می دهد "از کوزه همان تراود که در اوست"
چون سپند به اضطراب می افتی
و هیچ صفحه ای از مفاتیح نیست که باب اضطرارت را ببندد؛
چه رسد به گشودن راهی به جنان!!
همان شب که فقر واژه ها آنچنان تنهایت می کند که حتی از توصیفش برای سجاده هم وا می مانی
و تو می شوی بی کس ترین بنده خدا ...
همه ستارگان آسمان قاب گرفته شهر، بی ستاره بودنت را امضا می کنند
و قلبی که هجر او را دارد، ویران ترین خانه شهر می شود
تا رهگذران کوچه زیر لب زمزمه کنند: چه بی چاره است صاحب این خانه...
همان شب است که اگر فقط شمیمی از شراره هایش به سینه فرهاد بیفتد
یا اگر ذره ای از آن نصیب مجنون شود؛
قسم به حق که شیرینش آنچنان زهر شود که دیگر یادی از لیلی نمی کند...
اما تو باز، مغرورانه تاریخ میزنی کنار دست نوشته هایت
"امشب، شبی عاشقانه بود."