فروع نيمه كاره...
حسين با خانه راز نمي تواند گفت و با منزل معاشقه نمي تواند كرد، جز آنكه از خانه به صاحبخانه در آيد.
محرّم...
ماه حسين! و آن ماه كه تمام هنگامه سازان راستين تاريخ در آن به دنيا مي آيند.
كربلا...
روستايي كه رستم هاي روزگار از آب قنات آن مي نوشند و دلير مي شوند. چند شهر پيش از آن، حماسه از آن آنان بود كه پشتي را به خاك مي رساندند. حسين اما، با پشتي كه بر خاك رسيد، خالق بزرگترين حماسه شد..
خيمه...
روز عاشورا ماوا نبود، پناه نبود كه هيمه آتش جهلي شد كه به دروغ به خود رنگ دين مي زد و سوخت نه خود را و سرپناه را كه آبروي دروغين كفر را!
خيمه سيّد الشهدا و خيمه قمر بني هاشم، خيمه حبيب، خيمه مسلم…
"خيمه گاه محل انتظار است." خيمه گاه محلّ مرور كردن درس هاي معرفت و ادّعاست.
خيمه گاه محلّ آزادگي ست.
حسين...
خورشيد روي نيزه ي شهر آزادگي و افتخار! پژواكي مانا در جان هفت گنبد دوّار به يادگار! نردبان صعود دعاهاي مرفوع و پلكان نزول اجابت منصوب!
عبّاس…
ذخيره ي علي براي روز تنهايي حسين! نامي براي سرفرازي واژه غيرت تا قيامت!
بابي براي گشايش حوائج تابعان!
زينب…
اسارت در مقابل او سر به آسمان سائيد كه آسمان اسير آخرين نگاه او بود بر زمين. ترجمان آزادي و هركس در تاريخ نداي او را شنيد و بر خود نلرزيد، اسير بوده است و خواهد بود.
عشق...
آنجا كه نه خبري از رنگ ليلي و مجنون بود و نه طعمي از شيريني به كام خسرو. حسين بي مخمل حرير منظومه هاي عشقي، در صحرايي خشك، بي خيال شب هاي خنك و نسيم نوازشگر داستانهاي كهنه، در روشناي داغ روزي سخت، در عطش لبهايي ترك خورده، عشق را جان دوباره داد و اين واژه تا ابد رنگ حسيني گرفت!
قربانگاه…
براستي براي درك اين كلمه بايد سري به كربلا زد. به تفاوت ابراهيم و حسين! ابراهيمي كه دست در دست اسماعيلش از مسلخ بيرون شد، اما حسين هفتاد و دو اسماعيلش را به قربانگاه برد بي آنكه حتي يكي برگردد، و ثابت كرد كه در آزمون عاشقي، هيج كس را ياراي برابري با حسين نيست.
كاروان…
كارواني كه اسيرانش آزادترين آزادگانند. دخترانش به مردان هميشه روزگار درس مردانگي و حميّت مي دهند، كودكانش وجاهت كفر را به منجلاب مي كشند و حيثيت ظلم را يكسره بر باد مي دهند.
نيزه...
بايد از قرآن ناطق نيزه ها پرسيد كه چند يحيي تا پيامبري خون مانده است و چند ركعت تا معراج فاصله دارد ؟
پرچم...
و هنوز پرچم خونين استنصار در دورترين كوير بر افراشته است و ردّ پاي كارواني افگار و خسته تا چهل منزل آن سوتر از مظلوميّت بر چهره خاك پيداست. و اين پرچم منتظر است.
اربعين…
چلّه نشيني تاريخ است در سوگ عاشورا. با اين تفاوت كه لباس مشكي تا روز موعود از قامت رعناي صاحب عزا بيرون نخواهد آمد.
مهدي…
و هنوز هستند اصحابي كه به كهف حصين لازمان و لامكان ولايت ملحق مي شوند و با كاروان حسين همراهند براي شهادت در ركاب امام عشق عليه السّلام!

« فكَيف تتّقونَ اِن كَفَرتم يوماً يَجعلُ الولدانَ شَيبا» مزمّل، آيه هفدهم
چه سان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان را - از هول سختي- پير مي گرداند؟
تا ديشب انگار تنها چاره اش مرگ بود و امشب خيال برش داشته كه تنها حكايت بودنش باباست...
وقتي سه ساله اي، فروش لبخندي به لبخندي را تاب نمي آورد و معامله بوسه اي به بوسه اي را امضا نميكند؛
وقتي او اينقدر بي بابا سخت مي گيرد؛
وقتي اسير سلسله حسين را تازيانه مي زنند؛
وقتي كه نازماهي ِ عطشخانه حسين لب به لب بابا جان مي دهد؛
يعني كه شِمر سبزترين نگاه رودخانه را دزديده است...
« نپندار كه تنها عاشورائيان را بدان بلا آزموده اند و لاغير... صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.»
• شارع الحسين عليه السّلام؛
آنجا كه تحقيقا" بيش از هر جاي ديگري زبان روي اين جمله لكنت مي گيرد: كجاست طالب خون حسين؟!

"فغير كثير ما عاقبة الفناء.
آنچه پايان پذير است، چيز زيادي نيست." صحيفه سجّاديه، دعاي هجدهم
و اين را علي اوسط از پدرش آموخته بود.
آنگاه كه سُلاله زهرا را بين دو امر ذلّت و شمشير مخيّر كردند و هيهات منّا الذّله!
ذلّت و خواري از حسين به دور است.
و از آن روز كه ثارالله بر جبين سرزمين كربلا به خودنمايي نشست
تا امروز كه زنجير عزاي حسين بر شانه هاي زمينيان نقش خون مي زند
و از امروز تا دولت الزهراء كه شمشير علي بر گُرده طالب خون حسين، سر ظلم را از نعش آن جدا كند،
رسم مردان ِمردستان هاشمي و تابعانشان همين است؛ از ذلّت به دورند. ان شاء الله.

سلطان را بر كجاوه نيزه ها مي برند
سلطان هميشه پيروز را
قبله عالم را
...

دستان عبّاس بن علي قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما تا دستان ظاهر بريده نشود، بال هاي بهشتي نخواهد رُست. اگر آسمان دنيا بهشت است، آسمان بهشت كجاست كه عبّاس بن علي پرنده آن آسمان باشد؟!*
*فتح خون، سيّد مرتضي آويني
ألتمس منکم الدعاء کما لا أنساکم إن شاء الله !
زندگي بدون آب ممكن تر است تا بدون عبّاس...
عبّاس آرام جان حسين است...
عبّاس رگي دارد كه نبايد از تشنگي بچه ها با خبر شود. اين تنها رازيست كه بايد امشب از عبّاس مخفي نگه دارند. اما مگر مي شود رازي به اين عظمت و خشكي لبهاي سكينه را از عبّاس مخفي كرد؟!
عبّاس رگي دارد كه اگر به جوش بيايد خيمه ها بي عمو مي شوند. خبرش به عبّاس رسيد... حالا كه از حسين رخصت گرفت دلش در حول و حوش اجازه چشمان زينب مي چرخد. آخر اين ماه منير بني هاشم است كه شير ادب از سينه امّ البنين به جانش رسيده است. مادري كه وقتي به همسري پدرش در آمد، پشت در ايستاده بود و به داخل نمي آمد تا از دختر ارشد فاطمه رخصت بگيرد و تا زينب به پيشوازي او نرفت قدم به زير سقف فاطمه نگذاشت. اين علمدار مودّب كه به دست بوسي زينب آمده زاده همان مادر است...
حال ببين چه هنگامه است!
خود را به آب رسانيدن و آب نخودرن...
ياد تشنگي برادر كرد امّا معلوم دلم نشد و نمي دانم در آن عالم وقتي كه از اين عالم رفت، آب كه برايش آوردند خورد يا نخورد!
واللهِ ان قطعتُموا يميني
انّي اُحامي ابدا" عن ديني
مصيبت اين "سقّاي تشنه" از وقتيست كه مشك پاره شد. وقتي رسيد به آنجا كه قبر مطهّرش است، "فَعند ذلكَ وَقفَ العبّاسُ" يعني ديگر جاي خود ايستاد و حركت نكرد...
عبّاس هم رفت...
مصيبت عظما آغاز شد.
بعد از اين زخم ها... بعد از اين مصيبت ها... از آن وقتي كه حسين تنها شد، هيچ كسش نماند...
پس آن جناب نگاهي كرد؛ "فنظر عن يَمينهِ" كسي را نديد... "فنظر عن شِمالهِ" كسي را نديد...
لحظه وداع رسيده است، حسين در گوش جان زينب به سخن نشسته است و چيزي مي گويد از دركي لبريز از گسستگي، بي دل بريدگي... و زينبم چه دردي دارد تكه اي كه داري به دنبالش زندگي را مي كشاني...
و حسين قتيل العبرات...
جبرئيل امين است كه از آسمان فرو مي آيد و كلامي دارد؛
پيغمبر از آسمان مي آيد، گردآلود، متغيّر الاحوال، عمامه از سر برداشته...
ملكي شيشه به دست به آسمان مي رود. زمرّدي بود... چيزي در آن است... نيك نظر كني خواهي ديد كه خون است... خوبتر كه بنگري مي بيني كه " خون حسين عليه السّلام" است كه در شيشه كرده و به آسمان مي برند.
... چيزي به طرف آسمان بالا مي رود... اما زياد از زمين دور نشد؛ بلكه به قدر قامت يك نيزه بيشتر از زمين دور نشده است. نظر كني، مي بيني كه سري بر سر نيزه است، آه و واويلا چشهمايت را ببند كه
"سر حسين عليه السّلام" است بالاي نيزه...
"انّا لله و انّا اليه راجعون"
...
اوّل كسي كه به زيارت حضرتش آمد و با تمام آداب زيارت، زينب است. مثل او كسي سيّد الشّهدا را زيارت نكرد. از جمله آداب زيارت بوسيدن قبر سيّدالشّهدا ست. عليا مخدّره قبر را نبوسيد ولي جسد را كه نمي دانم جاي بوسه داشت يا نه! بوسيد.
زيارت حسين را به جا آورد. ديگر از زيارت بالاي سر نپرس! قرارمان بماند براي كوفه...
...
حالا اوست كه بيش از همه به بدرقه زمان نشسته است. به پيوستن خاطره به خاطره. به مصيبتي كه بر خاندانش رفته است. تعرفه زنده بودن است انگار اينكه از هيچش نپرسي و واگذاري اش به روش،
از همان مصدر معلّق "رفتن"
و منتقمي كه تا روز موعود فقط خدا مي داند چگونه جبين صبر به محمل زينب مي شكند...
"مبارکه! دختره! "
به ساعتِ بیمارستان کامروا، اذان ظهر بود.
امّا به گمانم بجای موذّن، صدای یکی را شنیدم که در گوش نوزاد نجوا می کرد:
دل تو عرصه ازلی خلقت است. گوش کن چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین حسین حسین

شیرینی کام به میزبانی خرما از گردو ؛
شبنم های نارگیل بر لباس ِ مشکی اش که چشم ها را نشانه می رود
یعنی که بهار حسین است...
پ.ن: در سالی که با ذکرسبط طه؛ امام حسین- علیه السلام- و نام رسول مکرّم اسلام - صلی الله علیه و آله-
مزیّن شده، الهی با ظهور حجّتش کام منتظران شیرین باد!
آمین!

طلوع امروز حکایت زخم بود و نمک...
مگر این بارگاه خاکی، مطلع ِ دوازدهمین خورشید معصوم خدا نبود ؟!
اینجا؛ همان جا نیست که پسر فاطمه (س) رخ از ما پوشاند و بُرقع بر جمالِ حضور کشید ؟
اینجا؛ همان سردابه ای نیست که صحن و سرای اشکهایش بود ؟
این؛ عمّامه سیّدانه ولایت نیست که در دستان مردم می چرخد ؟!
کدام جمله میتواند اینهمه مظلومی اش را امروز خریدار باشد !
مظلوم نه که چون گنبد و بارگاه پدرش فرو ریخته ؛
مظلوم از آنسو که اینها فرو ریختنش!
هنوز سیاهپوش حسین بود که...
کاش امروز برای غمهایت می مردم!
کاش امروز یکی بوده باشد که چشمهایت را ببندد تا نبینی...


پ.ن: خوشا به احوال نگاری که امروز چشمهایش برای ندیدن بهانه ای داشت...

"یابن سعد ایقتل ابو عبدالله و انت تنظر الیه ؟"
ابن سعد گریه میکنی؟!
تف به اشکهای نحست بیاید که اگر تا قیامت هم بباری کم است.
مدینه کدام سمت است؟ کربلا کجای نقشه هاست، رو به کدام سمت کند!
"یا ایها الرسول هذا حسینک"
این کشته فتاده به هامون حسین توست.
مگر می شود مزد رسالت رسول، ذبح جگرگوشه اش باشد؟!
نه گمان نمیکنم
انسانهایی اینچنین سارق نام بندگی!
آنچنان دزد که اسبی دوان دوان فریاد کند
"الظلیمه، الظلیمه من امة قتلت ابن بنت نبیها"
وای به امتی که کشتند پسر دختر پیغمبرشان را
و تف کند آدمیت را بر صورتهایشان.
ننگ به نامشان که مثال نقض آدمیت بودند!
مگر می شود گودال باشی و طلوع آفتاب از عمق تو باشد؟!
گودال هم این چنین بلند!
نه گمان نمی کنم
حتما آن گودال قتلگاه هم قلّه شکسته ای بود که زینب فاتحانه روی آن ایستاد
تا خدا را مژده ی پیروزی در معامله دهد.
مگر می شود در اضطرار بود و پرچم پیروزی به اهتزاز در آورد؟!
" سلامٌ عَلی قَلبِ زینبِ الصّبور "
اینهمه صبوری در از دست دادن برادر که نه در تحمل این نامردمان؟!
مگر می شود مهریه زهرا آب باشد و عزیزانش در عطش تفسیر عین شوند در "کهیعص"!
اینها چطور دست و پای کائنات را بستند که از همان روز خنجرها، طشت ها و خار بیابان ها رو سیاه طفل های سه ساله شدند.
از آن روز شمع ها از خجالت شام غریبانِ رقیه در آب شدن تعجیل می کنند.
این چه تاریخی ست
تاریخی پیچیده در این سان تناقض ؟!
باورم نمی شود
سر روحم گیج می رود
مگر می شود؟!
" این الطالب بدم المقتول بکربلاء؟ "
کدام عاشورا می آیی؟
سوالهای شام غریبانمان بی جواب مانده!
مولا! مسئلةٌ …
![images[77].jpg](http://www.rayhaneh.com/images/weblogpics/images%5B77%5D.jpg)
دمدمه های غروب محرّم که می شود گویی دیگر دلشان برای اشک ها جایی ندارد.
یکسال هر حلقه اشکی که با شنیدن نام حسین بر خشکی چشمانشان نشست با گوشه انگشت پاک کردند تا محرّم بیاید
و حالا همه آذوقه ی یکساله ی جنبه و صبرشان ته کشیده است!
دنباله نگاه دلهایشان با عقربه های ساعت می چرخد و منتظر روشنی چراغ کوچه
گوش به زنگ طنین السلام علی الحسین می مانند.
نام حسین، ذکر سجده های سهو ِ شکّ بین سه و چهار مغربشان .
دل، یک دله می کنند و راهی میشوند.
پدری که دست پسر در دست گرفته و دختری که گوشه چادر مادر در مشت پیچانده،
همه شان انگار از خدا فقط به اندازه همین چند متر راه، عمر می خواهند که تا سر کوچه رسند.
مقابل اولین دری که کتیبه یا حسین بر سر دارد می ایستند.
همین خانه کوچک، خانه امن دلهای دردمندشان است.
کسی در گوش جانشان زمزمه می کند:
فاخلع نعلیک «اینجا وادی حضرت حسین است»
همه دردهای بی درمان را با کفش هایت پشت در بگذار و وارد شو.
آدمهای اینجا اگر آشنا نباشند، غریبه هم نیستند.
اینجا همه سعی حسین می کنند به امید صفای رحمان
دلِ هر کدامشان سرابی ست که هر روز و شب پر می شود از آرزونامه هایی که
با میم آغاز و به یاء ختم می شود.
اینها همه زینب های بی حسین اند
اینها همه با رقیه گریه می کنند که سیلی خورده ی غیبت اند
اینها هم دستشان از دستان باب الحوائجشان جدا مانده
دلبند اینها هم اشبه به رسول است
اینجا هجرت، بیت الغزل واعظیست.
اینجا آخرین کوره ایست که مسیحا نفس آهنگران بر آتش ناخالصی انسانی شان دمیده می شود
یقین دارند که زهرا در این خانه نگاه کریمی به نَفَس حقّ ذاکران دردانه اش دارد.
و بنی فاطمه از آسمان به دعای این مقیمانِ ارضی آمین گوید
تا در ِ دلتنگی سیّدِ هاشمی باز شود و مرهم زخمهای اینان و منتقم خون آنان بیاید
که فقط یک یاحسین دیگر راه مانده است...
آمین یا رب العالمین

چند روزی می شود که حنجره ام به تحریر مرثیه های زینب نشسته است.
روزهای آخر ذی الحجّه قمه بر فرقش می کوبد و دل سینه می زند و چشمها عَلَم اشک بلند می کنند
و من در کلاس زینب به تفسیر "کهیعص" گوش سپرده ام.
همه بغض های کال و اشک های نابالغ ام قد می کشند و بارور می شوند.
نفس طاغی را نهیب می زنم:
تو را به جان حسین، بیا از راهی که آمده ایم برگردیم.
مگر حُر را ندیدی که برگشت ؟!
بیا تا ظهر عاشورا نشده برگردیم...
فرصتی نیست!
تا به کی پای علف های هرز دنیا، جوی عُمر و ماندن بستن ؟
تا به کی طواف کعبه ای که می دانیم در خطر ابرهه است ؟
تا به کی این خانه سست را با تپش های نیاز در زدن ؟
تا به کی خلخال حبّ سکه های یزیدی اش را به پا آویختن ؟
تا به کی اینهمه تاکی تاکی ؟
بیا برگردیم...
حسین منتظر است.
امروز حسین آنقدر سیراب اقیانوس خدا هست که داغ بسته شدن شریعه را فراموش کرده باشد و اشکهای ما به کارش نیاید.
حسین دیگر پریشان لبهای خشکیده علی اصغرش نیست،
قلب او دیگر بی تاب اضطرار زینب نیست.
حالا حسین برای همیشه پیش رقیه است.
حتی عبّاس هم از شرمندگی چشمان پسر زهرا در آمده و پیوند بال های آسمانی جای خالی دستانش را پُر کرده.
امروز چشمان حسین، دل زینب، دستان عبّاس، خون علی اصغر و غم های سه سالگی رقیه چشم براه رجعت ماست...
که شاید دست بیعت با اهریمن کوتاه کنیم و آزاده شویم!
تا مادرانمان شمشیر جنگیدن با هوای نفسمان را در رکاب مهدی دستمان دهند و با یک دنیا نذر و دعا روانه ی نینوای غیبتمان کنند تا حُر شویم.
امروز هر هفتاد و دو ستاره ی آسمان حسین تشنه عهد وفادار ما با مهدی فاطمه اند تا آب اقیانوس ظهور بر صحرای انتظار باز شود
و ابراهیمی، آتش دلهای سوخته آنها را گلستان کند که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
نگران شانه های مهدی زهرا یند که از گریه می لرزد.
نگران غریبی چشمان او در میان امّتی که پی در پی نامه های اشک و انتظار برایش پست می کنند، اما پشتِ کرده هایشان، دیوار حاشا بلند می شود !
سابقه این نگرانی به هفتاد و دو ستاره ختم نمی شود و به دورتر ها بر میگردد،
شاید آنقدر برود تا برسد به ستاره های دنباله دار آدم و حوّا در کهکشان وجود
که جبران کنیم آنچه آنها کردند،
همه می ترسند که به گوش کمک خواهی ِ مهدی صدای لبیکی نرسد !
بیا برگردیم...
برای خدا کاری ندارد که ما هم حُرّ بودن را تجربه کنیم.
تا عاشورا فرصت داریم که از او بخواهیم و باور کنیم که
حسین را از ته دیگ شدن غذای ظهر عاشورا غمی نیست.
حسین را با طولانی شدن صف های زنجیرزن کاری نیست.
حسین هیچ شباهتی به تراکت های نقش بسته کوچه و خیابان ندارد.
که اینها فقط عشق زبانی من و توست به او.
امروز حسین فقط نگران یادگار مادرش زهرا ست.
بیا برگردیم
...
![3106[1].jpg](http://www.rayhaneh.com/images/weblogpics/3106%5B1%5D.jpg)
چقدر شرمنده شدم!
چقدر پشیمان شدم از این رفتن!
حاشا به کرم گوشه ی چادر، که می پوشاند رو سیاهی ام را
با قلب سیاه چه می کردم ؟!
هشتاد روز بیشتر نگذشته بود از شب بیست و سوم رمضانی که در گوشه جوبی نشستم و با قلبی کاملا زنانه به تو قول مردانه دادم که اندوهی بر اندوه های قلب نازنینت اضافه نکنم،
چقدر توبه کردم،
چقدر سر به پایین انداخته و تو را واسطه کرده بودم که خدایم مرا ببخشاید،
چقدر صدایت زده بودم به امید بند پ ای برای این پرونده بی آبرو!
هنوز چند ماه هم نگذشته که این چنین پیمان شکسته ام
زمین خورده ی نفس گشته ام
با پرونده ای سیاه بازگشته ام.
نمی دانم چند پرده از هفتاد پرده آبرویی که خدا به دورمان کشیده دریده ام!
حتی حرمت وساطت و شفاعت تو را هم نگه نداشتم،
اطمینان به مهربانی و بودن های تو بود که انقدر بی حیا ام کرد.
کاش امروز عرفات قلب بی قدرم انقدر در شرمندگی احیاء شبهای تقدیر نمی ماند که از خجالت پشت در بماند و روی هیچ درخواستی برای خود نداشته باشد،
کاش امروز همه را دَرهم آمرزیده باشد!
حتما شیرینی عید حق کسی ست که او آمرزیده باشدش در عرفه ،
هم او که حسین در حق دعایش آمین بگوید،
شیرینی عید سهمیه آل یاسین است،
کاش جای دیگری می نشستم،
کاش ...
که همه آن خیابان، همه آن کوچه، همه آن بیت
و صدای محزون سیّدی که بارها در خواب عاشقانت از او به اسم یکی از یارانت نام برده ای،
شهادت می داد:
مولا باور نکن! این همان است که یک رمضان آمد و قول داد و عمل نکرد...
پ.ن: وای بر من اگر شب عیدی؛ چوپان دروغگوی آن خیابان شده باشم...