السّلام علیک یا علیّ بن موسی الرضا المرتضی


وقتی تو می بخشی
دست مريخ نيز
به سوى سقاخانه‏ات
دراز است.
ناهيد و كيوان و پروين،
ديروز ، صف در صف
در كنار من و آن مرد روستا،
در مضيف خانه تو
كاسه در دست
به نوبت آش
ايستاده بوديم.
* * * *
كاش ( ايستاده) بوديم !
تو ايستاده زيستى
هر چند
با ميوه درختى گوژ و نشسته
مسمومت كردند.
اما،
شهادت
تو را ايستاده، درود گفت.
و اينك جايى كه تو خوابيده اى
همه كائنات به احترام ايستاده است.

به یاد آن "بله" محکمی که سال پیش همین روز به اذن شما و در دارالولایه رضا به همسفرم گفتم
و در پرواز برگشت کنار من نشست .
پی نوشت: اللهّمّ عجّل لولیّک الفرج


م.میراحمدی | نظرات (0) | دنبالک (0)

جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵ ؛۱۷:۴۷

آخرين جمعه سال... چشمهايم خسته...

پي نوشت: شايد جمعه بعد!


جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵ ؛۱۴:۴۱

Ghods.jpg

خدا شاهد است ... القدس لنا!
امروز که جمعه است؛ آقا نمی آیی؟


جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵ ؛۱۸:۵۲

Eed.jpg

همین امشب، هر جا که هستی
ردّ ستاره های آسمان را بگیر و بیا
هرجا که دیدی ستاره های جوان هم سکته کنان به زمین می افتند و
چراغ چشمک زنی می شوند روی ریسه های نورانی
آنجا، همین کوچه ماست که خوش مهمانی دارد امشب...



جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵ ؛۱۲:۱۹

Azin.jpg

غروبِ آذین بندی کوچه است که یکی فریاد میزند : "هر یک لاقبا یی که زن و بچه نداره، از این تیرچراغ بره بالا ! "
در دلم می خندم. همه مثل فشفشه از جا می پرند و صدای مَن مَن هایشان را می شنوم.
حتی همین تازه داماد همسایه !

م.میراحمدی | نظرات (4) | دنبالک (0)

جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵ ؛۱۳:۰۶

rose.jpg

دوباره جمعه شد، من آمده بودم و تو...!
این چند خط نامه و گل برای تو که امروز هم با جیب های پر از نرگست سر قرار نیامدی:
" مثل نشستن قاصدکی در دامن مردی که منتظر هیچ خبری نیست،
سر زده آمده بود. عشق را می گویم!
حال آنکه
می دانستم همیشه عشق؛
تمرین ِ سرخوش ِ روزهای بی تو بودن است..."
قربانت؛ مریم

م.میراحمدی | نظرات (4) | دنبالک (0)

جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۸۵ ؛۱۰:۴۷

AliAsqar.jpg

در فاصله تقریبا دویست متری حرم سیدالشّهدا علیه السّلام، از کودکی سراغ مقام علی اصغر و علی اکبر علیهما السّلام را گرفتیم و او دستش را به ابتدای کوچه ای تنگ و تاریک و دراز گرفت و بلند صدا زد: هنا
با قلبی نگران (به هر دو معنی اش که بخوانی) راه کوچه را که کمتر زائری به خود می بیند، به جلو گرفتیم و بسم الله گویان رفتیم، صدای قلبم را در سکوت کوچه می شنیدم. گهگاه در خانه خرابه ای گشوده می شد و ثانیه ای بعد با صدای محکمی بسته!
تا به این گهواره و سرای محقر علی رسیدیم. اینجا مقام شش ماهه اباعبدالله؛
علی اصغر علیه السّلام است.
همینجا بود که در دستان حسینی تیر بر گلوی نازنین علی نشست!
نگاهم به روبرو، اما تمام مغزم به متر کردن و محاسبه فاصله اش تا خیمه گاه مشغول بود!
لعنت بر ریاضیات و لعنت بر این محاسبه!
وا مصیبتا! دست فروش ها و ساختمانهای میانی را که کم کنی خواهی دید که انقدر این فاصله کم بوده است که رباب پرپر زدن علی را از خیمه گاه ببیند!
امان از دل عمّه ...
لا یوم کیومک یا اباعبدلله!
بگذریم...
آمده بودم میلاد علی اصغر و جوادالائمه علیهما السّلام را تبریک بگویم نه ذکر مصیبت!

qana[1].jpg
امّا دیشب شام غریبان کودکان قانا بود!
علی های پرپر...
که انگار تا آخرین سالار فاطمه نیاید یزیدها تمامی ندارند؛
که تا نیاید نسل حرمله و ابن سعدها در سلول های یهود باقی و برقرار است!
انگار هنوز شیعه باید طفل پرپر در دستان پدر را ببیند تا به یاد کربلا بماند!
به همه خوبان عالم قسم که اگر حجاب گناهانمان را بر نداریم،
اگر هنوز دعا برای عزیزانمان مقدم بر دعای فرج او باشد،
این قصه هنوز ادامه دارد و این سالهای حرام ماندنی ست!
چه راست می گفت آوینی ِ شهید:
هر که می خواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند...

م.میراحمدی | نظرات (8) | دنبالک (0)

جمعه ۲۳ تیر ۱۳۸۵ ؛۲۰:۵۳


دعوتی در کار نیست،
جمعه ها خودش بی هوا مهمان ناخوانده لحظه های من می شود!
آخر قدمت روی نگاه ِ به ابتدای کوچه مانده ام
تمام این اشکهای ناخوانده پیش کش مهربانی پلک هایت
منّتت را هم دارم. . .


جمعه ۵ خرداد ۱۳۸۵ ؛۱۳:۲۸

مهر سجاده من،
گرد نشسته بر قاب دعاي فرج،
همه جا
بوي خاک کوچه ام را مي داد
لحظه هايم کم کم
شوق پيراهن يوسف را داشت
من عزيزم را بايد در چاه کجا مي جستم !
پروردگار جمعه ها دوباره سلام
صد باره عرض ميکنم:
هزار باره اين جمعه هم، او نيامد!
حال آنکه همچنان
ما به مهدي ٍ تو شائق تريم تا به حجاب گناه
و تو به فريادرسي شهره تري تا ما به طلب
آنقدر بر پاي انتظارمان تاول ادعا نشسته است که جز از حبيب قلوب الصادقين،
محبوبمان را از کسي سراغ نگيريم.
پس خدايا! قرار اين دل، سامان اين سر، دامان اين دست به ما بازگردان!
سياق تو اين است که صبر بيش از درد مي دهي، به جان او که
" بيمنهِ رزق الوَري" صبر را روزيمان کن!
به سنگ خوف و رجاء ات دل سنگي مان را بشکن که خود فرموده اي:
انا عند القلوب المنکسرة
...
باز انگار که نيمه شب باشد و من در مطاف نظر به آسمان دارم و او نباشد!
دلم گرفت؛
عجيب صداي مرد آذري زبان ِ طواف در گوشم مي پيچيد؛
"يا گياث المستگيثين"
يا آن زن سيه چرده مصري که بلند بلند با تحکم صدايت مي زند؛
"يا غياث المستغيثين"
دل يتيم من هم در آن شلوغي به تمناي يتيم نوازي فرياد ميکند؛
"اي فريادرس فريادخواهان"
جمعه ديگري بي او در راه است و اگر از نعمت دولت منصور او هم غافل شويم،
بي تابي ِاين دل مجال تخطّي از دعاي فرج نمي دهد!
خورشيد مي خندد، دلم اشک شوق مي ريزد
عجب خداي بزرگي! به همه زبانهاي زنده دنيا مسلط است...


جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵ ؛۱۴:۲۷

moon.jpg

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده است *


پ.ن: تعبیر خواب سیب سرخ من! یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است...

*فاضل نظری


جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۵ ؛۱۷:۳۵

درنگ نباید، تامّل نشاید!
هفته گذشت و جمعه اش آمد.
خداوندگار پرونده ها را باز کرده و شاه گریه کنان میخواند!
سواره ها! پیاده ها را ترک نشین ِ خود کنید، جامانده ها را صدا کنید،
خادمان خدمت او کنید، منتظران ناله کنید،
مردگان دعا کنند که بی دیدار او چشم و چراغ بهشت، درد و داغ است...
فرصت دیگری ست؛ نباید بار دیگر باختن به بتخانه دنیا
به خدا این حسین است یا خدا تاج پادشاهی بر سر دیگری نهاده؟!
نمی دانم چگونه است که نامش در کنار نام حسین در قلب طنین انداخته و حبّش با حبّ حسین عجین گشته؛
یا همان حسین است یا پاره ای از پاره های حسین!
به خدا قسم این دو در عین دوتایی یکی اند و در عین وحدت دو جا!
کاتبان قلم نمناک کنید که دیده های شاه نمناک است؛
شانه هایش به لرزه افتاده! گریه می کند!
اما افسوس!
نه خادمی که خدمتش کند،
نه مشتاقی به پیوند با کاروان،
نه کاتبی که شرح جنت النعیم حضور او را کتابت کند؛
همه دیر می رسند
صد آه و واویلا!
حبیب برخیز! پسر فاطمه تنهاست!
ظهیر بشتاب تا یادش کنیم!
بُریر به پا خیز که به خدا نزدیک است گریه عزیز زهرا بند قلبم را پاره کند!
و آن نامه که دیروز حسین به عبیدالله بن حرّ نوشت، همین اضطرابی است که امروز یوسف فاطمه در دلت انداخته!
مبادا دست رد به سینه اش بزنی که او تنهایی است که بی نیاز از هر مخلوق و تو نیازمندیترین ِ نیازمندان!

پ.ن: هر جمعه فکر میکنم که امروز دلتنگ ترین آدینه است و غروب هفته بعد گواه دیگری می دهد!
چرا اینجور است؟!

م.میراحمدی | نظرات (7)

جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۸۵ ؛۱۳:۴۷

Rain.jpg

این جمعه هم باران آمد.. امّا ..هیچ مردی زیر باران نیامد!

م.میراحمدی | نظرات (5) | دنبالک (0)

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸۵ ؛۱۲:۱۲

مقام راس الحسین.jpg

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی....آن شب قدر که این تازه براتم دادند
نمی دانم برات این چند روز کی و با دست چه کسی امضاء شد !
در شب قدر که در گوشه تنهایی دل در سفینه ی "بک یا الله" نشانده بودیم
یا در عرفه ای که عرفات دلمان حسین علیه السلام را به شفاعت فراخوانده بود.
نمی دانم انگشت اشارت کدامین ستاره افلاکی بود که بر تمنای دلمان مهر تایید زد!
هر چه بود آن قدر خدا توفیق کف دستانمان گذاشت تا چند شبی را در کنار گنبد و بارگاه ام المصائب؛ عمه جانش زینب برای فرجش دعا کنیم.
آن قدر عزت به ما بخشید که جمعه ای را در خرابه شام سر به ضریح دردانه حسین بچسبانیم و دستانمان در پس دستان او به قد قامت بایستند و در فراق منتقم خون بابایش ناله سر دهند که
الی متی احارفیک یا مولا
امروز...
یابن الحسن! آجرک الله بمصیبة ابیک
حزن شهادت امام حسن عسگری علیه السلام و یاد سامرای فرو ریخته هوای این جمعه را سنگین تر کرده
و فردا ...
سالگرد تاجگذاری ولایت امام العصر و الزمان روحی فداه در راه است.
الهی که دستانمان نلرزد و فردا را صادقانه با مولایمان تجدید بیعت کنیم!


جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴ ؛۱۶:۴۰

روی تقویم فقط نوشته بود: جمعه، بیست وششم اسفند هزار و سیصد و هشتاد و چهار
کسی چه می دانست که این جمعه، غم انگیزترین آدینه سال است،
حتی موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران!
دوازده بار از خودنمایی ماه گذشته بود و خورشید دوازدهم هنوز زیر ابر!
این آخری ها، سیما هم از پخش آگهی ندبه های مهدیه تهران شرمنده بود و
به زیرنویس سبزرنگی عرض ادب می نمود!
یادت می آید؟!
همین یکسال پیش بود که با قنوت رسته ی سبزه ها و طواف ماهی های قرمز خوانده بودیم:
"یا مدبّر اللیل و النهار"
دیدی که تدبیرشان به قدر لیاقتمان وجب شده بود؛ نه به قدر فضل و رحمتشان !
دیدی که جمعه موعود در تقویم انتظار هشتاد و چهارمان جا نگرفت؟!
شبهایِ کویری انتظار و روزهای خسته از انتظار شب!
سال دیگری گذشت، سرو سخن از یاد او رعنا شد و باز مثنوی، قالب همواره توصیفش.
آخرین جمعه اش هم از راه رسید و هنوز چشمها منتظر ساغر سیمای صاحب العصر!
این دمدمه های آخرین جمعه، هر چه نوک زبانم جمع شده بود برای عارض شدن به درگاه رحمتش، پر کشید
و چیزی نمی آید جز صدهزاران بار سپاس!
سپاس که یک سال با نام او کبوتر شدیم و گاهی نوای " یابن الحسن ادرکنی" ،
دست "یاعلی" بود بر شانه های خسته مان!
یک سال با یادش خشم زندگی کاهش یافت و چه موجها که تا به سمت و ساحل زندگیمان می رسید،
با شنیدن نامش می خندید، فرو می نشست و آرام می گرفت...
یک سال ذکر نامش آسمان دل را آبی تر و شبها را همیشه مهتابی تر نمود.
یک سال از ما جاهلی و از او لوطی گری!
قبول داری؟
یادش که می آمد راه غم و غصه را قرق می کرد و تلخی صبر را به میوه ی امید ِ آمدنش شیرین!
غروب های جمعه دلمان می گرفت،
به قول شاعر: منتظر باز شدن درهای تجلّی و افتادن پرده های شوم گمان!
دست خودمان نبود، تبخیر بُغض ها، تنگی دلمان را تنگ تر می کرد و بهانه دست اشکها می داد.
کلاس اولی های مدرسه عشق، دل به شیرین داده بودند؛ فقط و فقط به شرط وصل!
حال آنکه او قند شیرین فاطمه بود و نقش بیستونش کم می نمود و یاری فرهادتر ز ما می خواست...

پ.ن: شاید جمعه بعد !

م.میراحمدی | نظرات (5) | دنبالک (0)

جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴ ؛۱۹:۴۲

images[77].jpg

دمدمه های غروب محرّم که می شود گویی دیگر دلشان برای اشک ها جایی ندارد.
یکسال هر حلقه اشکی که با شنیدن نام حسین بر خشکی چشمانشان نشست با گوشه انگشت پاک کردند تا محرّم بیاید
و حالا همه آذوقه ی یکساله ی جنبه و صبرشان ته کشیده است!
دنباله نگاه دلهایشان با عقربه های ساعت می چرخد و منتظر روشنی چراغ کوچه
گوش به زنگ طنین السلام علی الحسین می مانند.
نام حسین، ذکر سجده های سهو ِ شکّ بین سه و چهار مغربشان .
دل، یک دله می کنند و راهی میشوند.
پدری که دست پسر در دست گرفته و دختری که گوشه چادر مادر در مشت پیچانده،
همه شان انگار از خدا فقط به اندازه همین چند متر راه، عمر می خواهند که تا سر کوچه رسند.
مقابل اولین دری که کتیبه یا حسین بر سر دارد می ایستند.
همین خانه کوچک، خانه امن دلهای دردمندشان است.
کسی در گوش جانشان زمزمه می کند:
فاخلع نعلیک «اینجا وادی حضرت حسین است»
همه دردهای بی درمان را با کفش هایت پشت در بگذار و وارد شو.
آدمهای اینجا اگر آشنا نباشند، غریبه هم نیستند.
اینجا همه سعی حسین می کنند به امید صفای رحمان
دلِ هر کدامشان سرابی ست که هر روز و شب پر می شود از آرزونامه هایی که
با میم آغاز و به یاء ختم می شود.
اینها همه زینب های بی حسین اند
اینها همه با رقیه گریه می کنند که سیلی خورده ی غیبت اند
اینها هم دستشان از دستان باب الحوائجشان جدا مانده
دلبند اینها هم اشبه به رسول است
اینجا هجرت، بیت الغزل واعظیست.
اینجا آخرین کوره ایست که مسیحا نفس آهنگران بر آتش ناخالصی انسانی شان دمیده می شود
یقین دارند که زهرا در این خانه نگاه کریمی به نَفَس حقّ ذاکران دردانه اش دارد.
و بنی فاطمه از آسمان به دعای این مقیمانِ ارضی آمین گوید
تا در ِ دلتنگی سیّدِ هاشمی باز شود و مرهم زخمهای اینان و منتقم خون آنان بیاید
که فقط یک یاحسین دیگر راه مانده است...

آمین یا رب العالمین

م.میراحمدی | نظرات (6) | دنبالک (0)

جمعه ۱۱ آذر ۱۳۸۴ ؛۱۷:۰۷

Muslims unfurl rugs for morning prayers Framed Art Print

هدیه پدرم آدم؛
کوچه ای به رسم چشم روشنی جمعه میلادم
ویرانکده ای تاریک و خاموش و گهگاه با روزنه ای به باغ روشنایی ها
پشت این کوچه ستبر گلین آسمان آبی است و زمین سبز...
اما اینجا تیرگی است و خشکی؛ واماندگی است و نابسامانی؛
;رنج است و حرمان؛ غیبت است و هجران؛
آنجا غربت سیدانه هاشمی
اینجا حزن دلتنگی عطر ریحانه
پس بیا
بیا و قفل گران از این فرسوده در هجران بگشا
تا مرا نشانی باشد در پرواز ؛
پاسخی باشد به سروش مینوی؛
و جرٲتی در جستجوی خداوندگار باغ!

پ.ن:آقای سید مهدی هاشمی سلام
هر چند سلام و خداحافظی برای روح های گره خورده معنایی ندارد
اما حالا که کمترین و بیشترین ادعایم عاشقی ست اگر می بینی که برایت می نویسم حکایت آن است که روح به ناچار برای وجود یافتن در این دنیا لباس جسم می پوشد و احساس جامه واژه!
می خواهم از تو، برای تو بنویسم
نامه پی نامه
که خرم آن راهی که پایانش تویی...

م.میراحمدی | نظرات (0) | دنبالک (0)