<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>ریحانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.rayhaneh.com,2008://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="ریحانه" />
    <updated>2008-05-27T19:07:01Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>یاری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2008/05/27/post_65.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=97" title="یاری" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2008://1.97</id>
    
    <published>2008-05-27T18:31:52Z</published>
    <updated>2008-05-27T19:07:01Z</updated>
    
    <summary> دل، تنگ شده آقا!...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="عاشقانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p><br />
<img alt="nasr.jpg" src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/nasr.jpg" width="455" height="289" /></p>

<p>دل، تنگ شده  آقا!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جمعه؛ نهم فرودین یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2008/03/28/post_64.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=96" title="جمعه؛ نهم فرودین یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2008://1.96</id>
    
    <published>2008-03-28T12:17:02Z</published>
    <updated>2008-03-28T12:45:00Z</updated>
    
    <summary> وقتی تو می بخشی دست مريخ نيز به سوى سقاخانه‏ات دراز است. ناهيد و كيوان و پروين، ديروز ، صف در صف در كنار من و آن مرد روستا، در مضيف خانه تو كاسه در دست به نوبت آش...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="جمعه‌های‌بی‌شکیب" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p align="center">
<br>
<img  src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/first%20anniversary.jpg" width="500" height="370"alt="السّلام علیک یا علیّ بن موسی الرضا المرتضی" />
</p>

<p><br> وقتی تو می بخشی<br />
دست مريخ نيز<br />
به سوى سقاخانه‏ات<br />
دراز است.<br />
ناهيد و كيوان و پروين،<br />
ديروز ، صف در صف<br />
در كنار من و آن مرد روستا،<br />
در مضيف خانه تو<br />
كاسه در دست<br />
به نوبت آش<br />
ايستاده بوديم.<br />
* * * *<br />
كاش ( ايستاده) بوديم !<br />
تو ايستاده زيستى<br />
هر چند<br />
با ميوه درختى گوژ و نشسته<br />
مسمومت كردند.<br />
اما،<br />
شهادت<br />
تو را ايستاده، درود گفت.<br />
و اينك جايى كه تو خوابيده اى<br />
همه كائنات به احترام ايستاده است.</p>

<p>به یاد آن "بله" محکمی که سال پیش همین روز به اذن شما و در دارالولایه رضا به <a href="http://www.revagh.com/archives/2008/03/28/post_343.php">همسفرم</a> گفتم <br />
و در پرواز برگشت کنار من نشست .<br />
پی نوشت: اللهّمّ عجّل لولیّک الفرج</p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>قال رسول الله (ص): اُبَشِّرکُم بالمَهدی...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/08/28/post_63.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=95" title="قال رسول الله (ص): اُبَشِّرکُم بالمَهدی..." />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.95</id>
    
    <published>2007-08-28T12:59:12Z</published>
    <updated>2007-08-28T13:23:20Z</updated>
    
    <summary> آفرین بر تو مخاطب آن همه حرف ها که نگفتم! چه سخت و جان فرسا بود روزهایی که از کنار هم رد میشدم و در غوغای ناشکیبای پدر و فرزندی ای آنچنان تشنه و نزدیک، آشنایی ندادیم و رفتیم....</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="عاشقانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p><img alt="Nime shaban.jpg" src="http://www.rayhaneh.com/images/weblogpics/Nime%20shaban.jpg" width="460" height="340" /></p>

<p><br />
آفرین بر تو مخاطب آن همه حرف ها که نگفتم! <br />
چه سخت و جان فرسا بود روزهایی که از کنار هم رد میشدم و در غوغای ناشکیبای پدر و فرزندی ای آنچنان تشنه و نزدیک، <br />
آشنایی ندادیم و رفتیم.<br />
سالهاست که در خواب های من، هر لحظه جلوه ی پریزادی می یابی و در برابر پنجره زندگی من، در سینه <br />
آسمان افراشته خیال من، در دوردست های افق کبود جمعه و در دامان آفتاب بلند دوست داشتن، هر دم <br />
شکوهی تازه می گیری!...<br />
امشب در پشت لحظه ها فرود می آیم و با نبض ریسه های کوچه پس کوچه ها هم آوازم.<br />
امشب در من ترانه گمشده ایست که در نی غربت ها افتاده است.<br />
امشب شناسنامه دلم صادره از حوزه تماشای شماست.<br />
امشب شیشه عینک عینیت را پاک کرده بودم، لباس های روحم را در سرچشمه یادت شسته بودم، می <br />
خواستم اشکی بنویسم که باران بارید...<br />
چیری ته چاه یوسف دلم تکان خورد، چیزی بین پنبه و شمشیر زخم زلیخائیم را تازه کرد...<br />
کفش هایم امروز در آستانه طور یکروزه خودمانی مان به نشئه مکاشفه فرو رفتند؛ دیدم که در زادگاه تاریخ، <br />
زلیخا به سوالات قیصر پاسخ می داد و قاضی الحاجات تبرئه یوسف را قرائت می کرد! فهمیدم که عقوبت <br />
عاشقان در قاموس عافیت این است... پرستندگان صنم خانه توحید را انجام همین است و بس!<br />
دیدم که <br />
بی تو کسی قدر مصاحبت پونه ها را در ضیافت باران نمی داند!<br />
بی تو سرنوشتمان، سرنوشت سایه ای در غروب خداحافظی ست!<br />
بی تو این سرنوشت از اشک آغاز و به آه خاتمه می یابد!<br />
اما می دانم! می دانم مملکتی که در هرساعت انتظار تو را می کشد، مملکتی که پشتش به کوه بهشت زهرا <br />
گرم است، هرگز در کوچه بن بست نمی نشیند.<br />
امشب خدا می داند که چه اندازه سهامداران شرکت سرمایه گذاری ظهور با نقدینگی اشک به تالار انتظار می <br />
آیند!<br />
امشب صدای ارابه های فرج از سنگفرش قنوت می آید...</p>

<p>پ.ن: عید میلاد حضرتش - روحی لتراب مقدمه فداء- هزاران بار بر شما مبارک! <br />
تا برطرف شدن مشکل فنی وبلاگ ممنون میشوم اگر الطافتان را از طریق این ایمیل شامل حال این حقیر کنید.<br />
info@Rayhaneh.com</p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>غم خانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/06/17/post_62.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=94" title="غم خانه" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.94</id>
    
    <published>2007-06-17T11:14:05Z</published>
    <updated>2007-06-17T12:54:46Z</updated>
    
    <summary> وای که عجب غمی دل بشر را می جوشاند! ناله های مادر را می گویم. مادر عشق، مادر تشیّع، مادر نبوّت، مادر خلقت، همسر ولایت و بهانه ی خلقت. نگاهی 1417 ساله به آن سوی تاریخ نشانمان می دهد...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="فاطميّه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p align="center">
<br>
<img  src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/Ashkbaran.jpg" width="339" height="400"alt="بِایّ ذنب قُتلت" />
</p>

<p>وای که عجب غمی دل بشر را می جوشاند! ناله های مادر را می گویم. مادر عشق، مادر تشیّع، مادر نبوّت، مادر خلقت، همسر ولایت و بهانه ی خلقت. نگاهی 1417 ساله به آن سوی تاریخ نشانمان می دهد که چطور فاطمه بر فراز آن صخره های آذرین نشسته است. می بینیم که چگونه او را به سایه نخل های بیرون از مدینه رانده اند. این صخره های کبود بیت الاحزان عجب سیلی دردآوری از تاریخ خورده است و هنوز هم ضربه می خورد. خورشید در ایّام فاطمیه با چشمانی پر خون سر از دریای اشک بر می آورد؛ فریاد مظلومیت های مادرمان را از چهار رکن گیتی بغض می کند و در گلوی فرزندان او می ریزد.<br />
گمان مبریم که بیت الاحزان جایی در مدینه بود و بعد از چندی در ذهن کند تاریخ مدفون شد. نه! بیت الاحزان میلیون ها فریاد است که به گستره تاریخ پیش می رود. بیت الاحزان بازتاب آینه ولایت است که در مدینه فقط آن را شکستند و بس؛ اما هر قطعه شکسته ی آن در تاریخ به آینه ی دیگری بدل شد و چون آن را شکستند به چندین آینه دیگر...<br />
و اینک بیت الاحزان فاطمه زهرا سلام الله علیها تجسّم عینی اولین اعتراض در حیات سیاسی شیعه است. بیت الاحزان قطره خونی است که از آن اقیانوس ها جوشیده و سیل ها خروشیده است. بیت الاحزان روح تازیانه خورده ای است که مُهر کبودی بر مِهر او نشانده  و محسن او را به دایگان آسمانی سپرده اند. <br />
و امروز... نباید بیت الاحزان را تنها در مدینه جست، که اکنون تورم این بازوی تازیانه خورده تمام دنیای زرد و سرخ و سفید را به خود متوجه کرده است.<br />
و امشب...<br />
 امشب این خانه بی فاطمه کجا به خانه شباهت دارد؟! و این علی بی فاطمه کجا به سردار مظفّر خیبر و خندق!        <br />
همین امشب و پیش از آنکه شمشیر زهر و کینه ابن ملجم با فرق قرآن ناطق علی علیه السّلام استخاره کند، شمشیر غربت زهرا شقّ القمر کرده و علی از دنیا دل گرفت و چیزی نماند که علی را به تخته بند خاکی تنش وصله کند.               <br />
و گویا یتیمان فاطمه هم می دانند، رفتن مادر سر آغاز بیدادی است که بر آل الله می رود و این چنین بر پیکر زهرا می گریند.<br />
و از دل سادات و محبّان شان هم فقط خدا خبر دارد...</p>

<p>خدایا از کرامت علی (ع) در چشم زهرا (س) و از حرمت فاطمه (س) در چشم علی (ع) قطره ای بر زندگی شیعیانشان ببخش!
خدایا امشب به حق فاطمه در فرج آخرین یادگار فاطمه تعجیل بفرما!                                                                     
آمین یا ربّ العالمین
]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مادر چراغ خانه است...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/06/12/post_61.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=93" title="مادر چراغ خانه است..." />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.93</id>
    
    <published>2007-06-11T20:46:49Z</published>
    <updated>2007-06-11T21:13:53Z</updated>
    
    <summary>مادر چراغ خانه است... امان از چراغی که بی موقع خاموش شود... &quot;اللّهمّ العن الجبت و الطّاغوت و ابنتیها&quot; بعد از آن روز... فاطمه (س) سخت در بستر بیماری افتاد و چهل روز با همین بیماری بود تا وفات کرد....</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="فاطميّه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p>مادر چراغ خانه است...<br />
امان از چراغی که بی موقع خاموش شود...</p>

<p>"اللّهمّ العن الجبت و الطّاغوت و ابنتیها"<br />
بعد از آن روز...<br />
فاطمه (س) سخت در بستر بیماری افتاد و چهل روز با همین بیماری بود تا وفات کرد. وقتی بانو نشانه های مرگ را در خود یافت، ام ایمن و اسماء بنت عمیس را خواست. کسی را نیز به دنبال علی فرستاد و او را به حضور خواند، فرمود: <br />
پسرعمو، اینک آوای رحیل را به جان می شنوم و چیزی در توان خود نمی بینم. جز این که لحظه به لحظه پدرم نزدیکتر میشوم. من چیزهایی در دل دارم که تو را به آنها وصیت میکنم.<br />
علی(ع) فرمود: دختر رسول خدا، مرا به هر چه که دوست داری، وصیت کن. سپس آمد بر بالین فاطمه نشست، وقتی همه را از خانه بیرون کرد، بانو فرمود:<br />
پسرعمو، تو نه از من دروغی به یاد داری، نه خیانتی و از وقتی که با من زیسته ای، با تو هیچ مخالفتی نکرده ام.<br />
علی (ع) فرمود: معاذالله! تو خداشناس تر، نیک خوتر، پرهیزگارتر، ارجمندتر و خداترس تر از آنی که اگر مخالفتم کرده باشی، سرزنشت کنم. جدایی و هجران تو برایم سخت است؛ ولی کاری است که گریزی ندارد. به خدا سوگند، مصیبت رسول خدا (ص) بر من تازه شد. وفات و هجران تو خیلی بزرگ است. انّا لله و انّا الیه راجعون از مصیبت تو. وای که عجب فاجعه می آفریند! عجب طاقت سوز است! عجب آتشی به جان می ریزد! عجب غمی می سازد! به خدا سوگند، این مصیبتی است که تسلّی نمی پذیرد؛ مصیبت بزرگی است که همتا ندارد.<br />
بعد از این فرمایش ها، مدتی هر دو با هم گریستند. سپس علی علیه السّلام سر فاطمه سلام الله علیها را به سینه خود چسباند. فرمود: هر وصیتی که می خواهی بکن. خواهی دید هر طور که بگویی، آن را انجام می دهم و کار تو را بر کار خود ترجیح خواهم داد.<br />
فاطمه فرمود: جَزاکَ اللهُ عنّی خیرَ الجزاء. یابن عمِّ رسول الله:<br />
ای پسر عموی رسول خدا، خدا بهترین پاداش ها را برا من، به تو بدهد.<br />
سپس بانو وصیت فرمود تا امیرالمومنین (ع) بعد از وی با امامه، دختر خواهرش زینب، ازدواج کند. تابوتی را برایش فراهم آوَرَد. از آنها که به او ستم ورزیدند و حقش را گرفتند، هیچ کدام بر جنازه اش حاضر نگردند. نه آنها و نه پیروانشان، هیچ یک بر پیکر او نماز نگزارند. شب هنگام وقتی دیده ها آرام می گیرد و چشم ها می خوابند، او را دفن کنند.<br />
.........<br />
به اسماء فرمود: لحظه ای درنگ کن؛ سپس مرا صدا بزن. اگر به تو جواب دادم، زنده ام و گرنه بدان که نزد پدرم شتافته ام.<br />
اسماء چند لحظه ای منتظر شد. سپس بانو را صدا زد، اما بانو جواب نداد.  <br />
بانگ این امُّنا ی حسنین علیهما السّلام بلند شد. وارد خانه شدند، دیدند مادرشان آرام و بی حرکت خوابیده است. حسین علیه السّلام مادر را تکان داد. دانست که رحلت کرده است. <br />
امان از چراغی که بی موقع خاموش شود...<br />
فرمود: ای برادر خداوند در غم مادرمان به تو اجر و صبر دهد. حسن به روی مادر افتاد، او را می بوسید و می فرمود: <br />
یا امّاه کلّمینی... مادر، پیش از آنکه جان از بدنم بیرون رود، با من حرف بزن!<br />
امان از چراغی که بی موقع خاموش شود...<br />
اسماء می گوید: حسین آمد و پای مادر را می بوسید و می فرمود: <br />
یا امّاه کلّمینی... مادر، من فرزند توام. همان حسین تو. پیش از آنکه قلبم شرحه شرحه شود و بمیرم، با من حرف بزن.<br />
اسماء به آنها گفت: فرزندان رسول خدا، برخیزید و به پدرتان علی خبر بدهید که فاطمه رحلت کرده است. هر دو بیرون آمدند و ناله کنان می گفتند: یا محمّداهُ یا احمداهُ، امروز که مادرمان فوت کرده دوباره داغ مرگ تو برایمان تازه شد. به علی علیه السّلام خبر دادند. مولا در مسجد بود. از هوش رفت. آب بر او پاشیدند. وقتی به هوش آمد فرمود: دختر محمد، از چه کسی دلداری بجویم؟! با تو دلم آرام می گرفت؛ اما بعد از تو دیگر چه کسی مرا دلداری بدهد؟!<br />
علی طاقتش سوخت... بی تاب شد و بسیار بسیار گریست...<br />
و بعد از آن فقط ماند علی!<br />
علی که سهمش از عرش و فرش و خلافت اللهی، خدای فاطمه، وجود فاطمه و عشق فاطمه بود!<br />
و حالا بعد از دفن فاطمه سر به زیر و غم گین! این رسم روزگار است مولا!<br />
رسم روزگار است که مردان روزگار و خادمین حق سر به زیر اند و نامردان و خائنین سرفراز!</p>

<p>پ.ن: به تو:<br />
در شب میلادت برای بقای این عشق و تاسّی از علی و فاطمه ی خدا دعا می کنم.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اَينَ...؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/04/02/post_60.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=91" title="اَينَ...؟" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.91</id>
    
    <published>2007-04-02T08:26:38Z</published>
    <updated>2007-04-02T08:41:21Z</updated>
    
    <summary> همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ......................... تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="مسطوره" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p align="center"><img  src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/13.jpg" width="300" height="225"alt="السّلام عليك يا بقية الله في ارضه" /></p>

<p>همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا ......................... تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یا حبیب قلوب الصّادقین!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/03/29/post_59.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=90" title="یا حبیب قلوب الصّادقین!" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.90</id>
    
    <published>2007-03-29T15:43:44Z</published>
    <updated>2007-03-30T21:04:18Z</updated>
    
    <summary> در زیر بارش روح و ریحان خداوند بر دل‌های عاشقمان، در سال‌روز آغاز ولایت حضرت دردانه‌ی موعود، ‏جناب سیدّمهدی هاشمی ـ ارواحنا له الفداء ـ و در بارگاه و سرای امام رئوف، حضرت علی ابن موسی الرّضا ـ علیه‌السّلام...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="عاشقانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p align="center"><img  src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/Gol.jpg" width="280" height="280" alt="جان سجده مي كند كه خدايا مبارك است..."/></p>

<p>در زیر بارش روح و ریحان خداوند بر دل‌های عاشقمان، در سال‌روز آغاز ولایت حضرت دردانه‌ی موعود، ‏جناب سیدّمهدی هاشمی ـ ارواحنا له الفداء ـ و در بارگاه و سرای امام رئوف، حضرت علی ابن موسی الرّضا ـ علیه‌السّلام ـ عهد ‏و عقد ازدواج بستیم!‏<br />
<a href="http://www.mirahmadi.id.ir">مریم میراحمدی</a> ؛ <a href="http://www.mkargar.id.ir">محمّدمهدی کارگر</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سال ها از پي هم مي گذرند...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/03/21/post_57.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=89" title="سال ها از پي هم مي گذرند..." />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.89</id>
    
    <published>2007-03-20T21:53:52Z</published>
    <updated>2007-03-20T22:06:48Z</updated>
    
    <summary> در كتاب &quot;وسائل الشيعه&quot; از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه &quot;معلي بن خنيس&quot; در روز نوروز خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد. امام فرمود:&quot; آيا مي داني امروز چه روزي است؟&quot; عرض كردم فدايت شوم، اين روزي...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="مسطوره" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p align="center">
<br>
<img  src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/7Sin.jpg" width="400" height="300"alt="يا مقلّب القلوب و الابصار..." />
</p>

<p>در كتاب "وسائل الشيعه" از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه "معلي بن خنيس" در روز نوروز خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد. امام فرمود:" آيا مي داني امروز چه روزي است؟" عرض كردم فدايت شوم، اين روزي است كه ايرانيان آن را گرامي مي دارند و در آن به يكديگر هديه و عيدي مي دهند. حضرت فرمود: "سوگند به آن خانه كهن كه در مكه است، اين روز يك ريشه كهن دارد كه من برايت توضيح مي دهم تا بداني... اي معلي! روز نوروز همان روزي است كه اخداودن در آن از بندگان پيمان گرفت تا او را بپرستند و هيچ انبازي برايش نياوردند و به فرستادگان و حجت هاي او و به امامان عليهم السّلام ايمان بياورند. نوروز، نخستين روزي است كه خورشيد در آن طلوع كرد... هيچ نوروزي نيست مگر اينكه ما در آن منتظر فرج هستيم؛ زيرا نوروز از روزهاي ما و شيعيان ماست، ايرانيان آن را حفظ كرده اند و شما آنرا نهاديد...".</p>

<p>::اللهمّْ عجّل لوليّك الفرج::<br />
ربيع در ربيع بر همگي مبارك!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جمعه گي!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/03/16/post_56.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=88" title="جمعه گي!" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.88</id>
    
    <published>2007-03-16T14:17:38Z</published>
    <updated>2007-03-16T14:27:25Z</updated>
    
    <summary> پي نوشت: شايد جمعه بعد!...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="جمعه‌های‌بی‌شکیب" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p><img  src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/Negah.jpg" width="400" height="381" alt="آخرين جمعه سال... چشمهايم خسته..."/></p>

<p>پي نوشت: شايد جمعه بعد!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خيمه گاه محلّ انتظار است.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/03/09/post_55.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=87" title="خيمه گاه محلّ انتظار است." />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.87</id>
    
    <published>2007-03-09T07:51:02Z</published>
    <updated>2007-03-09T18:51:06Z</updated>
    
    <summary> فروع نيمه كاره... حسين با خانه راز نمي تواند گفت و با منزل معاشقه نمي تواند كرد، جز آنكه از خانه به صاحبخانه در آيد. محرّم... ماه حسين! و آن ماه كه تمام هنگامه سازان راستين تاريخ در آن...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="حسینیه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p align="center">
<br>
<img  src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/Arbaeen.jpg" width="300" height="221" alt="از خيمه گاه زخمي آب، دود حريق العطش تا عرش مي رفت..."/>
</p>

<p><em>فروع نيمه كاره</em>...<br />
حسين با خانه راز نمي تواند گفت و با منزل معاشقه نمي تواند كرد، جز آنكه از خانه به صاحبخانه در آيد.</p>

<p><em>محرّم</em>...<br />
ماه حسين! و آن ماه كه تمام هنگامه سازان راستين تاريخ در آن به دنيا مي آيند.</p>

<p><em>كربلا</em>...<br />
روستايي كه رستم هاي روزگار از آب قنات آن مي نوشند و دلير مي شوند. چند شهر پيش از آن، حماسه از آن آنان بود كه پشتي را به خاك مي رساندند. حسين اما، با پشتي كه بر خاك رسيد، خالق بزرگترين حماسه شد..</p>

<p><em>خيمه</em>...<br />
روز عاشورا ماوا نبود، پناه نبود كه هيمه آتش جهلي شد كه به دروغ به خود رنگ دين مي زد و سوخت نه خود را و سرپناه را كه آبروي دروغين كفر را!<br />
خيمه سيّد الشهدا و خيمه قمر بني هاشم، خيمه حبيب، خيمه مسلم…<br />
"خيمه گاه محل انتظار است." خيمه گاه محلّ مرور كردن درس هاي معرفت و ادّعاست. <br />
خيمه گاه محلّ آزادگي ست.</p>

<p><em>حسين</em>...<br />
خورشيد روي نيزه ي شهر آزادگي و افتخار! پژواكي مانا در جان هفت گنبد دوّار به يادگار! نردبان صعود دعاهاي مرفوع و پلكان نزول اجابت منصوب!</p>

<p><em>عبّاس</em>…<br />
ذخيره ي علي براي روز تنهايي حسين! نامي براي سرفرازي واژه غيرت تا قيامت!<br />
بابي براي گشايش حوائج تابعان!</p>

<p><em>زينب</em>…<br />
اسارت در مقابل او سر به آسمان سائيد كه آسمان اسير آخرين نگاه او بود بر زمين. ترجمان آزادي و هركس در تاريخ نداي او را شنيد و بر خود نلرزيد،‌ اسير بوده است و خواهد بود.</p>

<p><em>عشق</em>...<br />
آنجا كه نه خبري از رنگ ليلي و مجنون بود و نه طعمي از شيريني به كام خسرو. حسين بي مخمل حرير منظومه هاي عشقي، در صحرايي خشك، بي خيال شب هاي خنك و نسيم نوازشگر داستانهاي كهنه، در روشناي داغ روزي سخت، در عطش لبهايي ترك خورده، عشق را جان دوباره داد و اين واژه تا ابد رنگ حسيني گرفت!</p>

<p><em>قربانگاه</em>…<br />
براستي براي درك اين كلمه بايد سري به كربلا زد. به تفاوت ابراهيم و حسين! ابراهيمي كه دست در دست اسماعيلش از مسلخ بيرون شد، اما حسين هفتاد و دو اسماعيلش را به قربانگاه برد بي آنكه حتي يكي برگردد، و ثابت كرد كه  در آزمون عاشقي، هيج كس را ياراي برابري با حسين نيست.</p>

<p><em>كاروان</em>…<br />
كارواني كه اسيرانش آزادترين آزادگانند. دخترانش به مردان هميشه روزگار درس مردانگي و حميّت مي دهند، كودكانش وجاهت كفر را به منجلاب مي كشند و حيثيت ظلم را يكسره بر باد مي دهند.</p>

<p><em>نيزه</em>...<br />
بايد از قرآن ناطق نيزه ها پرسيد كه چند يحيي تا پيامبري خون مانده است و چند ركعت تا معراج فاصله دارد ؟</p>

<p><em>پرچم</em>...<br />
و هنوز پرچم خونين استنصار در دورترين كوير بر افراشته است و ردّ پاي كارواني افگار و خسته تا چهل منزل آن سوتر از مظلوميّت بر چهره خاك پيداست. و اين پرچم منتظر است.</p>

<p><em>اربعين</em>…<br />
چلّه نشيني تاريخ است در سوگ عاشورا. با اين تفاوت كه لباس مشكي تا روز موعود از قامت رعناي صاحب عزا بيرون نخواهد آمد. </p>

<p><em>مهدي</em>…<br />
و هنوز هستند اصحابي كه به كهف حصين لازمان و لامكان ولايت ملحق مي شوند و با كاروان حسين همراهند براي شهادت در ركاب امام عشق عليه السّلام!</p>

<p></p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نگاه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/02/23/post_54.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=86" title="نگاه" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.86</id>
    
    <published>2007-02-22T21:41:49Z</published>
    <updated>2007-02-22T21:58:37Z</updated>
    
    <summary> « فكَيف تتّقونَ اِن كَفَرتم يوماً يَجعلُ الولدانَ شَيبا» مزمّل، آيه هفدهم چه سان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان را - از هول سختي- پير مي گرداند؟ تا ديشب انگار تنها چاره اش مرگ بود...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="حسینیه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p><img  src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/Tefl.jpg" width="202" height="200" alt=" بزن مرا كه يتيم بهانه لازم نيست" /><br />
<br>« فكَيف تتّقونَ اِن كَفَرتم يوماً يَجعلُ الولدانَ شَيبا»   مزمّل، آيه هفدهم<br />
چه سان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان را - از هول سختي- پير مي گرداند؟ <br />
 <br />
تا ديشب انگار تنها چاره اش مرگ بود و امشب خيال برش داشته كه تنها حكايت بودنش باباست...<br />
وقتي سه ساله اي، فروش لبخندي به لبخندي را تاب نمي آورد و معامله بوسه اي به بوسه اي را امضا نميكند؛<br />
وقتي  او اينقدر بي بابا سخت مي گيرد؛<br />
وقتي اسير سلسله حسين را تازيانه مي زنند؛<br />
وقتي كه نازماهي ِ عطشخانه حسين لب به لب بابا جان مي دهد؛<br />
يعني كه شِمر سبزترين نگاه رودخانه را دزديده است...<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اين سالهاي حرام رفتني...ست!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/02/19/post_53.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=85" title="اين سالهاي حرام رفتني...ست!" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.85</id>
    
    <published>2007-02-19T15:07:39Z</published>
    <updated>2007-02-19T15:54:15Z</updated>
    
    <summary> « نپندار كه تنها عاشورائيان را بدان بلا آزموده اند و لاغير... صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.» • شارع الحسين عليه السّلام؛ آنجا كه تحقيقا&quot; بيش از هر جاي ديگري زبان روي اين جمله لكنت مي گيرد:...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="حسینیه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p align="center">
<br>
<img src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/Shareolhossein.jpg" width="400" height="326"alt="شارع الحسين عليه السّلام"  />

</p>

<p>          	« نپندار كه تنها عاشورائيان را بدان بلا آزموده اند و لاغير... صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.»   </p>

<p>•	شارع الحسين عليه السّلام؛<br />
آنجا كه تحقيقا" بيش از هر جاي ديگري زبان روي اين جمله لكنت مي گيرد: كجاست طالب خون حسين؟!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هيهات!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/02/13/post_52.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=84" title="هيهات!" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.84</id>
    
    <published>2007-02-12T21:36:36Z</published>
    <updated>2007-02-12T21:50:49Z</updated>
    
    <summary> &quot;فغير كثير ما عاقبة الفناء. آنچه پايان پذير است، چيز زيادي نيست.&quot; صحيفه سجّاديه، دعاي هجدهم و اين را علي اوسط از پدرش آموخته بود. آنگاه كه سُلاله زهرا را بين دو امر ذلّت و شمشير مخيّر كردند و...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="حسینیه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p><img  src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/Zanjir.jpg" width="220" height="300" alt="استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي"/><br />
<br>"فغير كثير ما عاقبة الفناء. <br />
آنچه پايان پذير است، چيز زيادي نيست."         صحيفه سجّاديه، دعاي هجدهم<br />
<br>و اين را علي اوسط  از پدرش آموخته بود.<br />
آنگاه كه سُلاله زهرا را بين دو امر ذلّت و شمشير مخيّر كردند و هيهات منّا الذّله!<br />
ذلّت و خواري از حسين به دور است.<br />
و از آن روز كه ثارالله بر جبين سرزمين كربلا به خودنمايي نشست <br />
تا امروز كه زنجير عزاي حسين بر شانه هاي زمينيان نقش خون مي زند <br />
و از امروز تا دولت الزهراء كه شمشير علي بر گُرده  طالب خون حسين، سر ظلم را از نعش آن جدا كند، <br />
رسم مردان ِمردستان هاشمي و تابعانشان همين است؛ از ذلّت به دورند. ان شاء الله.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>روز دهم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/01/30/post_51.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=83" title="روز دهم" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.83</id>
    
    <published>2007-01-30T11:35:16Z</published>
    <updated>2007-01-30T11:40:51Z</updated>
    
    <summary> سلطان را بر كجاوه نيزه ها مي برند سلطان هميشه پيروز را قبله عالم را ......</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="حسینیه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p><img src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/Neyzeh.jpg" width="280" height="184"alt="السّلام علي المذبوح من القفاء" /><br />
<br>سلطان را بر كجاوه نيزه ها مي برند<br />
سلطان هميشه پيروز را<br />
قبله عالم را<br />
...<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مرا از كودكي احساس دادند</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.rayhaneh.com/2007/01/29/post_50.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.rayhaneh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=82" title="مرا از كودكي احساس دادند" />
    <id>tag:www.rayhaneh.com,2007://1.82</id>
    
    <published>2007-01-29T12:35:40Z</published>
    <updated>2007-01-29T20:22:53Z</updated>
    
    <summary> دستان عبّاس بن علي قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما تا دستان ظاهر بريده نشود، بال هاي بهشتي نخواهد رُست. اگر آسمان دنيا بهشت است، آسمان بهشت كجاست كه عبّاس بن علي...</summary>
    <author>
        <name>م.میراحمدی</name>
        
    </author>
            <category term="حسینیه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.rayhaneh.com/">
        <![CDATA[<p><img src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/Sib.jpg" width="280" height="189"alt="السّلام عليك يا ساقي عطاشي بكربلاء" /><br />
<br>دستان عبّاس بن علي قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما تا دستان ظاهر بريده نشود، بال هاي بهشتي نخواهد رُست. اگر آسمان دنيا بهشت است، آسمان بهشت كجاست كه عبّاس بن علي پرنده  آن آسمان باشد؟!*</p>

<p><br> *فتح خون، سيّد مرتضي آويني<br />
ألتمس منکم الدعاء کما لا أنساکم إن شاء الله !</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

