این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸۷ ؛۰۱:۱۳

خواهرم حال امشب مرا بهتر از هر قلمی نوشته است...همین امشب که از زمین و زمان بیزارم.. همین امشب که زیر گونه های گر گرفته ام نام تو آتش گرفته بود؛
[مي شود آيا در سحري پاييزي، از کوچه ي چشمهاي باراني و دل ِ به خون نشسته ي من هم گذري کني؟!]

پ.ن: این خواهرم خیلی برایم عزیز است. از هر عزیزی عزیزتر... با اینکه مادرم دختری جز من ندارد، من خواهری دارم که می توانم به او تکیه کنم. حتی اگر ماه ها نبینمش، به بودنش دلم قرص است. برای جانش، روحش، علمش، قلمش... از جدّ بزرگوارش التماس دعای خیر دارم.

م.میراحمدی | نظرات (0) | دنبالک (0)