این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!




السّلام علیک یا علیّ بن موسی الرضا المرتضی


وقتی تو می بخشی
دست مريخ نيز
به سوى سقاخانه‏ات
دراز است.
ناهيد و كيوان و پروين،
ديروز ، صف در صف
در كنار من و آن مرد روستا،
در مضيف خانه تو
كاسه در دست
به نوبت آش
ايستاده بوديم.
* * * *
كاش ( ايستاده) بوديم !
تو ايستاده زيستى
هر چند
با ميوه درختى گوژ و نشسته
مسمومت كردند.
اما،
شهادت
تو را ايستاده، درود گفت.
و اينك جايى كه تو خوابيده اى
همه كائنات به احترام ايستاده است.

به یاد آن "بله" محکمی که سال پیش همین روز به اذن شما و در دارالولایه رضا به همسفرم گفتم
و در پرواز برگشت کنار من نشست .
پی نوشت: اللهّمّ عجّل لولیّک الفرج


م.میراحمدی | نظرات (0) | دنبالک (0)