این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵ ؛۰۱:۱۱

 بزن مرا كه يتيم بهانه لازم نيست

« فكَيف تتّقونَ اِن كَفَرتم يوماً يَجعلُ الولدانَ شَيبا» مزمّل، آيه هفدهم
چه سان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان را - از هول سختي- پير مي گرداند؟

تا ديشب انگار تنها چاره اش مرگ بود و امشب خيال برش داشته كه تنها حكايت بودنش باباست...
وقتي سه ساله اي، فروش لبخندي به لبخندي را تاب نمي آورد و معامله بوسه اي به بوسه اي را امضا نميكند؛
وقتي او اينقدر بي بابا سخت مي گيرد؛
وقتي اسير سلسله حسين را تازيانه مي زنند؛
وقتي كه نازماهي ِ عطشخانه حسين لب به لب بابا جان مي دهد؛
يعني كه شِمر سبزترين نگاه رودخانه را دزديده است...