وبلاگ های مهدوی
فردا به شهر نور می آیی
حجّت آخرین در کلام امام اوّلین
گزارش تصویری:
زندگي بدون آب ممكن تر است تا بدون عبّاس...
عبّاس آرام جان حسين است...
عبّاس رگي دارد كه نبايد از تشنگي بچه ها با خبر شود. اين تنها رازيست كه بايد امشب از عبّاس مخفي نگه دارند. اما مگر مي شود رازي به اين عظمت و خشكي لبهاي سكينه را از عبّاس مخفي كرد؟!
عبّاس رگي دارد كه اگر به جوش بيايد خيمه ها بي عمو مي شوند. خبرش به عبّاس رسيد... حالا كه از حسين رخصت گرفت دلش در حول و حوش اجازه چشمان زينب مي چرخد. آخر اين ماه منير بني هاشم است كه شير ادب از سينه امّ البنين به جانش رسيده است. مادري كه وقتي به همسري پدرش در آمد، پشت در ايستاده بود و به داخل نمي آمد تا از دختر ارشد فاطمه رخصت بگيرد و تا زينب به پيشوازي او نرفت قدم به زير سقف فاطمه نگذاشت. اين علمدار مودّب كه به دست بوسي زينب آمده زاده همان مادر است...
حال ببين چه هنگامه است!
خود را به آب رسانيدن و آب نخودرن...
ياد تشنگي برادر كرد امّا معلوم دلم نشد و نمي دانم در آن عالم وقتي كه از اين عالم رفت، آب كه برايش آوردند خورد يا نخورد!
واللهِ ان قطعتُموا يميني
انّي اُحامي ابدا" عن ديني
مصيبت اين "سقّاي تشنه" از وقتيست كه مشك پاره شد. وقتي رسيد به آنجا كه قبر مطهّرش است، "فَعند ذلكَ وَقفَ العبّاسُ" يعني ديگر جاي خود ايستاد و حركت نكرد...
عبّاس هم رفت...
مصيبت عظما آغاز شد.
بعد از اين زخم ها... بعد از اين مصيبت ها... از آن وقتي كه حسين تنها شد، هيچ كسش نماند...
پس آن جناب نگاهي كرد؛ "فنظر عن يَمينهِ" كسي را نديد... "فنظر عن شِمالهِ" كسي را نديد...
لحظه وداع رسيده است، حسين در گوش جان زينب به سخن نشسته است و چيزي مي گويد از دركي لبريز از گسستگي، بي دل بريدگي... و زينبم چه دردي دارد تكه اي كه داري به دنبالش زندگي را مي كشاني...
و حسين قتيل العبرات...
جبرئيل امين است كه از آسمان فرو مي آيد و كلامي دارد؛
پيغمبر از آسمان مي آيد، گردآلود، متغيّر الاحوال، عمامه از سر برداشته...
ملكي شيشه به دست به آسمان مي رود. زمرّدي بود... چيزي در آن است... نيك نظر كني خواهي ديد كه خون است... خوبتر كه بنگري مي بيني كه " خون حسين عليه السّلام" است كه در شيشه كرده و به آسمان مي برند.
... چيزي به طرف آسمان بالا مي رود... اما زياد از زمين دور نشد؛ بلكه به قدر قامت يك نيزه بيشتر از زمين دور نشده است. نظر كني، مي بيني كه سري بر سر نيزه است، آه و واويلا چشهمايت را ببند كه
"سر حسين عليه السّلام" است بالاي نيزه...
"انّا لله و انّا اليه راجعون"
...
اوّل كسي كه به زيارت حضرتش آمد و با تمام آداب زيارت، زينب است. مثل او كسي سيّد الشّهدا را زيارت نكرد. از جمله آداب زيارت بوسيدن قبر سيّدالشّهدا ست. عليا مخدّره قبر را نبوسيد ولي جسد را كه نمي دانم جاي بوسه داشت يا نه! بوسيد.
زيارت حسين را به جا آورد. ديگر از زيارت بالاي سر نپرس! قرارمان بماند براي كوفه...
...
حالا اوست كه بيش از همه به بدرقه زمان نشسته است. به پيوستن خاطره به خاطره. به مصيبتي كه بر خاندانش رفته است. تعرفه زنده بودن است انگار اينكه از هيچش نپرسي و واگذاري اش به روش،
از همان مصدر معلّق "رفتن"
و منتقمي كه تا روز موعود فقط خدا مي داند چگونه جبين صبر به محمل زينب مي شكند...