این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



شنبه ۲ دی ۱۳۸۵ ؛۲۲:۲۳

موسي چهل شب شد، تو سي شب وعده كردي...

سرگردان شدند و به ضلالت افتادند.چنانچه تا به امروز نیز سرگردانند...
از آن روزی که ابتدای ذیقعده بود و تو به وعده ی پروردگارت به مهمانی او رفتی... به کوه طور،طور سینا... وعده ی پروردگارت سی شب به یاد ماندنی بود و تو غرق در لطف و رحمتش... که آن را به فرمان « وَ اَتمَمناها بــِِعَشر» بر تو کامل کرد... تا ده شب از ذیحجه را نیز بر خوان لطف و کرمش بنشینی و به دروازه «عرفه» و «قربان» که رسیدی به «میقات» خواندت...
موسی! تو نشستی و آنان ننشستند و در این چهل شب خدایی دیگر ساختند و خدایانی دیگر... نه از جنس نور، از جنس زر و زور... به ضلالت افتادند...
موسی! چهل شب شد و پایان وعده نزدیک...تو به «میقات» می روی...
موسی! ترک اولی کردی و خواستی که با چشم سر ببینی اش!... اشاره ای به کوه و تجلّی اندکی از نور ذات اله... شکافت و فتاد... شکافتی و فتادی...
موسی! چهل شب نبودی و سرگردان شدند... چهل شب نبودی و گوساله پرستیدند... چهل شب ماندی تا تنها ذره ای از نور ذاتش را ببینی و طاقت از کف بدادی...

پس ما چه بگوییم!... پس شیعه چه بگوید!...

به فدایت مولا!... تو بگو!...
آن نور که جلوه اش آن شب طور را درخشان کرد و موسی را مدهوش، ذره ای از نور ولایتت بود... ذره ای از نور آل الله...که موسای كليم هم طاقتش نداشت... نوری که در دل شیعه به ودیعه نهاده اید...

به فدایت مولا!... تو ببین!...
این روزهای به ضلالت رفته را...این سرگردانان را... موسی چهل شب نبود و آن شد!... تو به قدر هزاران هزار چهل شب است که نیامده ای!...
بیا که وعده از حد بشد... دیگر از این روزها و از این قوم به «چله های انتظار نشسته» چیزی نمانده است...
بیا مولا!... ترا به حق« بانوی مهر و ماه» بیا...

پ.ن: هرچه اسم صاحبدلش را پرسيدم؛ فقط گفت: منتظر