این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸۵ ؛۲۰:۲۴

اگر زمانه مرا به تاخير انداخت و مقدّرات الهي مرا از ياري تو بازداشت در عوض صبح و شام بي بهانه، بي مرثيه، بر تو گريه مي كنم.
فرشتگان آسمان از صبر تو تعجّب كردند آن گاه كه دشمنان از هر سو به تو هجوم آوردند و راه رفتن را بر تو بستند تا آنكه هيچ ياوري برايت نماند. ولي تو حسابگر و صبور بودي!
امروز هم خيمه حضرت حسين، خيمه حضرت حجة بن الحسن است، كه گويي نام اين دو براي هميشه ي تاريخ به هم گره خورده است!
چراغ ها را خاموش كنيد، تصميمتان را بگيريد و تعهّدمان را تكميل كنيم.
با دل و مافيهايش طي كنيم رفتني ها بروند و هر آنكه ماند، مردانه بر سر عهدش بماند.
همين امروز كه خسته ايم؛
خسته از خبرهايي كه نوك زبان قاصدك ها مانده و با چشم اشاره قفل ديگري بر دهان يكديگر مي زنند!
قاصدك هايي كه قرار بود خيلي زودتر از اين ها خبرهاي خوش و در راه را بياورند.
همين حالا كه فرزندان آدم سرخوش اند و قلبشان پاي سجّاده ها قُل مي زند كه
خدايا "دست شيطان را خوانده ايم" و غافل كه بچّه هاي او امروز نعل وارونه مي زنند و از آن دري به دزدي صفاي قلبمان مي آيند كه مهمانخانه عزيزترين ها بود و گمانش را نمي زديم!
امروز كه زخم خورده صفر و يك ها بر در كوچه جمعه گي مي نشينيم و صد داد و بي داد كه‌ مهربانمان نيامد!
يا مدار ادّعايمان چراغي براي آسمان روشن مي كند يا نمي كند.
يا دين داريم و يا حتي آزاده هم نيستيم.
اين هفته ها كه پودهاي معصيت هاي صغيره بر تار پرونده هايي مي نشيند كه هر جمعه به دست مهمانمان مي دهند و جمعشان مي شود تذكره اي براي رفتنمان به شهر انتظارهاي دور........!
امشب حرف هاي زيادي روي دلم مانده و باز قلم، بزرگوارانه دندان به جگر مي گيرد.
فقط كاش اين شب ها امام رئوف مان هم براي نان خوران سفره اش دعا كند كه اگر در ركاب آخرين سردار رشيدشان و در چكاچك شمشيرها هم سهيم نبوديم، لااقل به محبّت او بميريم...