این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵ ؛۲۲:۱۱

funeral.jpg


آدم نبودم؛
حتّی انقدر که در سرشماری نفوس هم برای خود حقّ بندگی قائل شوم، نبودم...
برای او هم آنچنان که قرارمان بود کاری نکردم...
امّا همین امشب که در دل من هم رخت می شویند، خدا می داند طاقت صدای گریه اش را ندارم...
بس که از همه شب های جمعه غریب تر است امشب...
امشب که شال عزا بر گردن انداخته
و امسال را هم ، تک و تنها، برای صادق آل جدّش - علیهم السّلام- سالگرد گرفته
و دریغ که من.. تو.. ما.. این فرزندان ناخلف.. باز غایب بودیم؛
حتّی برای یک تسلیت خشک و خالی....