این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۵ ؛۲۲:۴۳


tehran24.com.jpg

شعر موسی و شبان را بارها خوانده و هر بار چوپان عاشق را رانده بودم،
چون یقین داشتم وصل فقط از راه من است... من ِ بی دل...
انکار نمیکنم؛ گاهی لحظه های طوی خدایی می شدند و دوباره باعث آشنایی.
گاهی صدایی از او دور می شنیدم و باز غفلت دزد آن صدا.
اما بین خودمان بماند؛ این شب ها هوای طوی جور دیگریست؛
این بار چوپان است که برای وصل کردن آمده و مرا وا می دارد
که گاهی از لب پنجره دل او به نگاه یاد تو بنشینم و مست تر شوم!
روزگار هم که سخت می شود، چون او قربان صدقه کفش و عرشت می روم
و دمی نگذشته که طبعم آبستن هرم مسیحای تو می شود و خنده، نوزاد روح م ر ی م !
خلاصه که خوش می گذرد!
زیر سایه اینهمه لطف نشستن و از رطب شیرین یُمن تو رزق نمودن!
این درخت هم که به اندازه کافی برای تکیه و نفسی در دنیا تازه کردن استوار است.
فقط هنوز جمعه که می شود مرغ دلم، آسیمه سر، یک پای هوای تو را دارد و بس!
قهرمان غم و کم هایش را تنها و بی واسطه در آسمان تو می بیند
و دل خوش می کند به آن جمعه ای که سر خم کنی و قامت چشمان شکسته اش ببیند تورا،
حتی شده به اندازه نفسی، جرسی، مسیحایش را!
این شبهای منتهی به جمعه را از روی نردبان دیگری به تماشای تو می نشینم
و عجیب که برای به اولیای او رسیدن هم به اندازه تمام آدمها راه است...