اگر زمانه مرا به تاخير انداخت و مقدّرات الهي مرا از ياري تو بازداشت در عوض صبح و شام بي بهانه، بي مرثيه، بر تو گريه مي كنم.
فرشتگان آسمان از صبر تو تعجّب كردند آن گاه كه دشمنان از هر سو به تو هجوم آوردند و راه رفتن را بر تو بستند تا آنكه هيچ ياوري برايت نماند. ولي تو حسابگر و صبور بودي!
امروز هم خيمه حضرت حسين، خيمه حضرت حجة بن الحسن است، كه گويي نام اين دو براي هميشه ي تاريخ به هم گره خورده است!
چراغ ها را خاموش كنيد، تصميمتان را بگيريد و تعهّدمان را تكميل كنيم.
با دل و مافيهايش طي كنيم رفتني ها بروند و هر آنكه ماند، مردانه بر سر عهدش بماند.
همين امروز كه خسته ايم؛
خسته از خبرهايي كه نوك زبان قاصدك ها مانده و با چشم اشاره قفل ديگري بر دهان يكديگر مي زنند!
قاصدك هايي كه قرار بود خيلي زودتر از اين ها خبرهاي خوش و در راه را بياورند.
همين حالا كه فرزندان آدم سرخوش اند و قلبشان پاي سجّاده ها قُل مي زند كه
خدايا "دست شيطان را خوانده ايم" و غافل كه بچّه هاي او امروز نعل وارونه مي زنند و از آن دري به دزدي صفاي قلبمان مي آيند كه مهمانخانه عزيزترين ها بود و گمانش را نمي زديم!
امروز كه زخم خورده صفر و يك ها بر در كوچه جمعه گي مي نشينيم و صد داد و بي داد كه مهربانمان نيامد!
يا مدار ادّعايمان چراغي براي آسمان روشن مي كند يا نمي كند.
يا دين داريم و يا حتي آزاده هم نيستيم.
اين هفته ها كه پودهاي معصيت هاي صغيره بر تار پرونده هايي مي نشيند كه هر جمعه به دست مهمانمان مي دهند و جمعشان مي شود تذكره اي براي رفتنمان به شهر انتظارهاي دور........!
امشب حرف هاي زيادي روي دلم مانده و باز قلم، بزرگوارانه دندان به جگر مي گيرد.
فقط كاش اين شب ها امام رئوف مان هم براي نان خوران سفره اش دعا كند كه اگر در ركاب آخرين سردار رشيدشان و در چكاچك شمشيرها هم سهيم نبوديم، لااقل به محبّت او بميريم...

آدم نبودم؛
حتّی انقدر که در سرشماری نفوس هم برای خود حقّ بندگی قائل شوم، نبودم...
برای او هم آنچنان که قرارمان بود کاری نکردم...
امّا همین امشب که در دل من هم رخت می شویند، خدا می داند طاقت صدای گریه اش را ندارم...
بس که از همه شب های جمعه غریب تر است امشب...
امشب که شال عزا بر گردن انداخته
و امسال را هم ، تک و تنها، برای صادق آل جدّش - علیهم السّلام- سالگرد گرفته
و دریغ که من.. تو.. ما.. این فرزندان ناخلف.. باز غایب بودیم؛
حتّی برای یک تسلیت خشک و خالی....

در دیداری که هفته گذشته با حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی در قم داشتیم، ایشان از مقام شامخ شیخ الطائفه، مرحوم شیخ طوسی اعلی الله مقامه یاد و در ادامه به کتاب غیبت ایشان اشاره کردند و اینکه شیخ در کتاب غیبت جمله ای به این مضمون دارد که «به قدری در عصر ما معجزات روشن امام عصر (عج) صادر شده که از شمارش خارج است.» حال که حضرت به این اندازه در آن زمان آیات باهرات داشت، پس ببینید تا این زمان چه اندازه معجزات حضرت رخ داده است!
جالب است که بدانیم، مرحوم شیخ طوسی(ره) در آغاز کتاب غیبت، سبب نگارش آن را بیان جهت طول غیبت و امتداد استتار آن صاحب غیبت می آورد، در حالی که آن را در سال 447 تالیف نموده که هنوز بیش از 118 سال از غیبت کبرای آن وجود مقدّس نگذشته است، ما چه بگوییم؟! نمی دانم اگر آنان در عصر و زمان ما بودند، در حالی که 1098 سال از غیبت کبری و 1167 سال از آغاز غیبت صغرای آن وجود مقدّس می گذرد چه وضعی داشتند؟ چه می گفتند؟ چه می نوشتند؟ چگونه می زیستند؟ چگونه همه همّت خود را در راه تحصیل رضای آن حضرت به کار می گرفتند؟ چگونه مردم را به دعا و مسالت برای ظهور آن مظهر الرّب فرا می خواندند؟ و چگونه در انتظار آن منتظَر، ندبه و نوحه داشتند؟ و چگونه خون دل را با اشک دیده آمیخته و بر خاک قدمش می ریختند؟ و چگونه دل هاشان در سینه هاشان پیوسته به نام و یاد او به جنبش و تپش می افتاد؟
آه غیبت! وای غیبت! آه و واویلا! صد آه و واویلا! بی شمار و بی حساب آه و افسوس از درد غیبت! از درد غیبت! از مشکل غیبت! از ابتلای غیبت! از آزمون غیبت! ز سختی غیبت! وای از غیبت و داد از غیبت! ای وای که باب غیبت باز شد؛ اگر این در باز نمی شد چه می شد؟ خدا خواسته غیبت را. مشیّت قاهره اش بر اساس حکمت متعالیه اش به تحقّق ولیّش تعلّق گرفته است، چه می شود کرد؟*
ولی کاش این در باز نمی شد.
ای کاش این طایر عرشی در قفس غیبت آشیان نمی گرفت!
ای کاش که او پرده نشین نمی شد!
ای کاش یتیم امام حسن عسگری علیه السّلام غایب نمی گشت!
ای کاش صاحب ما صاحب الغیبه نمی شد!
ای کاش مطلع الفجر لیلة القدر از دیده ها مخفی نمی گشت!
ای کاش فرزند مظلوم علی مظلوم و فاطمه مظلومه در سایه ظلم ظالمان حجاب مظلومیّت به خود نمی گرفت و محرومیّت ما فراهم نمی آمد!
ای کاش ما بچّه های خوبی بودیم که سایه ی مهر چونان مهربان پدری از سر ما کم نمی گردید!
ای وای، خیّاط ازل جامه ی غم انگیز غیبت را که در خُم تقدیر فرو برده بود بر قامت امام ما، امام پنج ساله ما پوشاند؛ جامه ای که از قامتش بیرون نیامده و بیرون نیاید تا اراده ی همان ذات قدّوسی که به پوشانیدن این جامه بر قامت او تعلّق گرفت به بیرون آوردنش تعلّق گیرد.
کاش یکی اینجا بود و به من می گفت که جامه ای غمین تر، عمامه ای نیلی تر، دستاری مشکی تر، قمیصی سیاه تر، پاپوشی محکم تر و ردایی بلندتر از این غیبت هست که بر قامت خمیده آن صاحب الغیبه پوشاند؟ دیگر این جامه زمان ندارد؛ این طیلسان و ردا سال و قرن نمی شناسد و این موزه و دستار تاریخ بر نمی تابد.
جامه نخستین با گذشت شصت و نه سال زمانش سر آمد. ولی این جامه دوّم چه جامه ای است؟ چه لباسی است؟ تار و پودش از چیست؟ آستر و رویه اش از چه جنسی است؟ "های" هجران و "فای" فراق و "غین" غیبت و غربت را با آه دیده، و خون دل و لخت جگر را با در به دری و خون جگری و زرد رنگی و شب زنده داری و سوز سینه و آه و اندوه پیوند داده و تافته ای از آن ها بافته اند و آن را با خیط انتظار و رشته امید و سوزن صبر دوخته اند و بر قامت اباصالح المهدی عجّل الله تعالی فرجه الشّریف پوشانده اند، که جز دست توانای آن خیّاط ازل هیچ دستی را توان بیرون آوردن این جامه از آن پیکر نیست. فقط آن چه در این جهت بسیار حائز اهمّیت است برداشتن دست دل من و شماست به رسم دعا به درگاه قادر متعال که :
الهی عظم البلاء...
* حدیث غیبت و سفارت، سیّد مجتبی بحرینی

شعر موسی و شبان را بارها خوانده و هر بار چوپان عاشق را رانده بودم،
چون یقین داشتم وصل فقط از راه من است... من ِ بی دل...
انکار نمیکنم؛ گاهی لحظه های طوی خدایی می شدند و دوباره باعث آشنایی.
گاهی صدایی از او دور می شنیدم و باز غفلت دزد آن صدا.
اما بین خودمان بماند؛ این شب ها هوای طوی جور دیگریست؛
این بار چوپان است که برای وصل کردن آمده و مرا وا می دارد
که گاهی از لب پنجره دل او به نگاه یاد تو بنشینم و مست تر شوم!
روزگار هم که سخت می شود، چون او قربان صدقه کفش و عرشت می روم
و دمی نگذشته که طبعم آبستن هرم مسیحای تو می شود و خنده، نوزاد روح م ر ی م !
خلاصه که خوش می گذرد!
زیر سایه اینهمه لطف نشستن و از رطب شیرین یُمن تو رزق نمودن!
این درخت هم که به اندازه کافی برای تکیه و نفسی در دنیا تازه کردن استوار است.
فقط هنوز جمعه که می شود مرغ دلم، آسیمه سر، یک پای هوای تو را دارد و بس!
قهرمان غم و کم هایش را تنها و بی واسطه در آسمان تو می بیند
و دل خوش می کند به آن جمعه ای که سر خم کنی و قامت چشمان شکسته اش ببیند تورا،
حتی شده به اندازه نفسی، جرسی، مسیحایش را!
این شبهای منتهی به جمعه را از روی نردبان دیگری به تماشای تو می نشینم
و عجیب که برای به اولیای او رسیدن هم به اندازه تمام آدمها راه است...