این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸۵ ؛۱۳:۲۵


Fetr.jpg

شعر سبزم را خواند
و کتابم رابست، نشست
من دلش را از لای نگاهش دیدم
که به من می خندد
و به خود می گوید:
" مثل اینکه شاعر
اهل آبادی نیست
دل بیهوده ی خوش باور و شادی دارد
که نمی خواهد غم را اقرار کند."
من به او گفتم:
خیر



اهل اینجایم من
اهل همسایگی درد شما
بین مردم می افتم
بر می خیزم
همه غم ها را می بینم
می فهمم
باور دارم
حتّی
من غمی بیشتر از مردم دیگر دارم
غم بی آبی..بی نانی..بی بارانی
غم بیماری..بیکاری..سرگردانی
و غم نادانی
غم نان خوردن از راه تقسیم شادیها
غم نان خوردن با نرخ زمان
غم نان خوردن از راه سوداگری مرگ
در کوه و کویر
غم گل دادن خشخاش در مزرعه همسایه
غم احساس زمان در زندان
غم بیمارستان
غم پیدا شدن دارو
در خلوت "ناصرخسرو"
غم پنهان شدن ناپاکی در پشت نقاب
رنج و اندوه دیالیزیها
غم یک نابینا..یک ناشنوا..یک معلول
غم یک آواره در خاک غریب
غم و اندوه زمین لرزه
در گوشه ای از خاک وطن
غم یک کودک در لحظه اعلام طلاق
و غم قاضی در دادنِ حکم
غم سرگردانی در راهرو دادسرا
غم بر هم زدن قانون با قدری پول
غم آلودگی "ما"
و "هوا"
غم برخورد پزشک
و پلیس
غم رفتار رئیس
رنج پیکار معلم در جبهه جهل
غم پیکار معلم با دست تهی
و غم پُر شدن حافظه در مدرسه ها
غم پرپر شدن اندیشه در دانشگاه
غم مردن انگیزه در عرصه کار
درد کنکوری ها
رنج دلواپسی از آینده
ماتم جمعیّت
- غم روئیدن مردم بیش از گندم-
غم یک باغ ز پژمردن در سایه ی برج
غم پیغام پرنده از پشت قفس
غم دلتنگی یک ماهی در تنگ بلور
غم پاییزی یک باغچه بعد از گل سرخ
غم کمرنگی عشق...
آری...
همه اینها را می فهمم
باور دارم
اما...
غم خود را در خویش نگه می دارم
و نمی پاشم دود ِ دل خود را در باد
چونکه می پندارم
حق نداریم هوا را آلوده کنیم
زندگانی هنر همنفس با غمهاست
زندگانی هنر همسفری با رنج است
زندگانی هنر سوختن اکنون تا روشنی آینده ست
زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست
زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست
زندگی گاهی،
آری
به همین باریکی ست
در همین نزدیکی ست
زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست
زندگی دوختن شادیهاست
و به تن کردم پیراهن گلدار ِ امید
و برون آمدن از خانه
از کوچه بن بست زمستانی
در صبح بهار
روح سبزی را باید در خویش دمید
شعر سبزی را از نو بایست سرود
و سرود سبزی را همواره باید زمزمه کرد *
:
اللهّمّ عجّل لولیّک الفرج

* روزنه،مجتبی کاشانی(م. سالک)