این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵ ؛۲۳:۱۸

Madineh.jpg

فاطمه می بوسیدش. با یک "یاعلی" پسرش را به هوا می انداخت و باز در بغل می فشرد.
حسن بوسه باران فاطمه می شد و مادر جوان برایش شعر می خواند:
اَشبِه اَباکَ یا حَسَن
وَاخلَع عَن ِ الحَقّ الرَسن
وَاعبُد اِلهَا ذامَنَن
وَ لاتوال ذالاحَن *
و زمزمه های فاطمه برای همیشه در گوش حسن پیچید که مثل پدرش علی ماند و ریسمان از گردن حق گشاید. به عبادت خدای بخشنده اش برخیزد و با کینه توزان رفاقت نکند.
...
یادم بنداز! این شبها که فاطمه چشم براه اولین فرزندش است، وقت افطار، دوتایی دستهایمان را به آسمان بگیریم بلکه دنباله چشمان گنهکار ِامیدوارمان برسد به خاک طاهر بقیع و مولود فاطمه را قسم دهیم به خاندانی که معروفِ سجیّاتشان کرم است و حسن؛ شهیر کریمانشان! تا امید ما، نور چشم ما، آقای ما، عزیز ما، ولی نعمت سفره هایمان را به ما برسانند و مادری را از چشم انتظاری آخرین فرزندش به در آورند!
عید همگی مبارک!


* بحارالانوار- جلد43- صفحه 286