دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸۵ ؛۱۳:۲۵


Fetr.jpg

شعر سبزم را خواند
و کتابم رابست، نشست
من دلش را از لای نگاهش دیدم
که به من می خندد
و به خود می گوید:
" مثل اینکه شاعر
اهل آبادی نیست
دل بیهوده ی خوش باور و شادی دارد
که نمی خواهد غم را اقرار کند."
من به او گفتم:
خیر



اهل اینجایم من
اهل همسایگی درد شما
بین مردم می افتم
بر می خیزم
همه غم ها را می بینم
می فهمم
باور دارم
حتّی
من غمی بیشتر از مردم دیگر دارم
غم بی آبی..بی نانی..بی بارانی
غم بیماری..بیکاری..سرگردانی
و غم نادانی
غم نان خوردن از راه تقسیم شادیها
غم نان خوردن با نرخ زمان
غم نان خوردن از راه سوداگری مرگ
در کوه و کویر
غم گل دادن خشخاش در مزرعه همسایه
غم احساس زمان در زندان
غم بیمارستان
غم پیدا شدن دارو
در خلوت "ناصرخسرو"
غم پنهان شدن ناپاکی در پشت نقاب
رنج و اندوه دیالیزیها
غم یک نابینا..یک ناشنوا..یک معلول
غم یک آواره در خاک غریب
غم و اندوه زمین لرزه
در گوشه ای از خاک وطن
غم یک کودک در لحظه اعلام طلاق
و غم قاضی در دادنِ حکم
غم سرگردانی در راهرو دادسرا
غم بر هم زدن قانون با قدری پول
غم آلودگی "ما"
و "هوا"
غم برخورد پزشک
و پلیس
غم رفتار رئیس
رنج پیکار معلم در جبهه جهل
غم پیکار معلم با دست تهی
و غم پُر شدن حافظه در مدرسه ها
غم پرپر شدن اندیشه در دانشگاه
غم مردن انگیزه در عرصه کار
درد کنکوری ها
رنج دلواپسی از آینده
ماتم جمعیّت
- غم روئیدن مردم بیش از گندم-
غم یک باغ ز پژمردن در سایه ی برج
غم پیغام پرنده از پشت قفس
غم دلتنگی یک ماهی در تنگ بلور
غم پاییزی یک باغچه بعد از گل سرخ
غم کمرنگی عشق...
آری...
همه اینها را می فهمم
باور دارم
اما...
غم خود را در خویش نگه می دارم
و نمی پاشم دود ِ دل خود را در باد
چونکه می پندارم
حق نداریم هوا را آلوده کنیم
زندگانی هنر همنفس با غمهاست
زندگانی هنر همسفری با رنج است
زندگانی هنر سوختن اکنون تا روشنی آینده ست
زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست
زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست
زندگی گاهی،
آری
به همین باریکی ست
در همین نزدیکی ست
زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست
زندگی دوختن شادیهاست
و به تن کردم پیراهن گلدار ِ امید
و برون آمدن از خانه
از کوچه بن بست زمستانی
در صبح بهار
روح سبزی را باید در خویش دمید
شعر سبزی را از نو بایست سرود
و سرود سبزی را همواره باید زمزمه کرد *
:
اللهّمّ عجّل لولیّک الفرج

* روزنه،مجتبی کاشانی(م. سالک)

جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵ ؛۱۴:۴۱

Ghods.jpg

خدا شاهد است ... القدس لنا!
امروز که جمعه است؛ آقا نمی آیی؟


نسخه نمی پیچم!
امّا تجربه سال ها به من نشان داد برای همه درمانده هایی که این شبها،
مرتّب به چپ و راست نگاه می کنند که کدام خانه، کدام در و کدام محراب به رویشان باز می شود؛
این کوچه، پناهگاه خوبیست...
تو هم که باور نکنی؛ آسمان شب قدر این خیابان باورت می کند...
ان شاء الله هر جا که هستیم،
اوّلین و بزرگترین خواسته هایمان تعجیل در ظهور موفور السّرور حضرتش خواهد بود و بس!

Beytorroghayeh.jpg

تهران. خیابان پیروزی. خیابان پنجم نیروی هوایی. بعد از فلکه دوّم. کوچه شهید ساعتچی فر.
بیت الرّقیه سلام الله علیها. همراه با حاج سیّد حسین هاشمی نژاد

التماس دعا!

شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵ ؛۲۳:۱۸

Madineh.jpg

فاطمه می بوسیدش. با یک "یاعلی" پسرش را به هوا می انداخت و باز در بغل می فشرد.
حسن بوسه باران فاطمه می شد و مادر جوان برایش شعر می خواند:
اَشبِه اَباکَ یا حَسَن
وَاخلَع عَن ِ الحَقّ الرَسن
وَاعبُد اِلهَا ذامَنَن
وَ لاتوال ذالاحَن *
و زمزمه های فاطمه برای همیشه در گوش حسن پیچید که مثل پدرش علی ماند و ریسمان از گردن حق گشاید. به عبادت خدای بخشنده اش برخیزد و با کینه توزان رفاقت نکند.
...
یادم بنداز! این شبها که فاطمه چشم براه اولین فرزندش است، وقت افطار، دوتایی دستهایمان را به آسمان بگیریم بلکه دنباله چشمان گنهکار ِامیدوارمان برسد به خاک طاهر بقیع و مولود فاطمه را قسم دهیم به خاندانی که معروفِ سجیّاتشان کرم است و حسن؛ شهیر کریمانشان! تا امید ما، نور چشم ما، آقای ما، عزیز ما، ولی نعمت سفره هایمان را به ما برسانند و مادری را از چشم انتظاری آخرین فرزندش به در آورند!
عید همگی مبارک!


* بحارالانوار- جلد43- صفحه 286