وبلاگ های مهدوی
فردا به شهر نور می آیی
حجّت آخرین در کلام امام اوّلین
گزارش تصویری:

در این روزهای رنگارنگی که از رفتن یکساله اش می گذشت،
همیشه چوب روزگار آن گاه به سراغم آمد که بزرگترین خودخواهی ام شد وارستگی و آن وقت حتّی صدای پای حادثه هم آشفته ام می کرد .
باز پناه می آوردم به تو!
هر کسی بر زمینم زد با قدرت تو از جای برخاستم، از دل آزرده نشدم و همه را به تو واگذار کردم!
اعتراف می کنم که گاهی بی نیازی را با واژه بی عاری یکی کردم و دستهایم قفل شد در انتظار تقدیر
بدون هیچ کوششی در جُستن لحظه های زندگی در این عبور دم از دم
زمانی خوشبختی را برای دو فرشته شانه هایم آن قدر بزک کرده صدا می کشیدم که سرشان سوت می کشید!
و زمانی دیگر، ساده و سرسری و بی هیچ آلایش، همانطور که حقیقتا" راضی ام می کرد.
همه روزها مسیر راه پر آرزویم را نور تو روشن می کرد
که تو روشن ترین بودی
و اصلا" آرزویی که روشن نباشد در راه تو ننشیند!
وقتهایی می شد که همان شبنم مشعوفی می شدم که در باشکوه ترین سرسره بازی خداییت نشسته است.
خیال شبنم و انحنای خنک برگ
و تمنّاي تمام نشدن سجاده هايي كه معجزه ي طعم حضور تو اند.
آن زمانه ها که آخرین ندای "یا سامع الاصوات" را آنقدر کش دار هجی میکردم که حصار ثانیه هایی که تب تند عاشقی را نامنصفانه به روی مبارکشان نمی آوردند هم شرمنده می شدند .
و انتظار دقیقه های معطری که کنار آخرین دردانه آسمانی ات ساخته می شوند
و خواهش سر به زیر اشکهای فراقش که زیر سدّ پلکها خاموش نشسته بودند
هر چند لبریز
و تو خودت بهتر از همه می دیدی اش!
گاهی برای فرار از فکر تسخیر شدن در مرداب دنیا آنقدر دور و برم را شلوغ کردم که صدایم به صدایم نرسید و آنچنان حاشیه ها پررنگ شدند که رنگ خود بنده گانه ام از یادم رفت و آنقدر دستهای دیگران را به رسم مهر و دوستی فشردم که دو دستم همدیگر و تمنایشان از هم را گم کردند و آنقدر دل مشغولی هایم زیاد شد که دلدادگی از یادم رفت و با خود نازکم قهر کردم.
زهی خیال باطل!
از یادم رفته بود؛ كه همچون ظهر عاشوراي حسين، طوفان همانجا دیده می شود که آفتاب!
امّا قسم می خورم در همه این گاه و بی گاه ها
از قاموس بلند مدّت حافظه روحم پاک نشد که
تو آنی که هر که رو به سوی تو کند چشمت به او می دوزد؛
هر که دلش هوایی تو شود به او دل می بندی؛
و از هر سری که سودای تو می پروراند سراغ می گیری!
از سر ناچاری گناه می کردم و ایمان داشتم به اینکه کسی هست تا به چشمهای خیس از اشک پشیمانِ گنهکاری ام سُرمه رحمت و مغفرت کشد.
کسی هست که فرقان پویندگی و برهان گمراهی ام شود.
کسی که برکات رجب و شعبانش در رمضان باقی و برقرار و بسی افزون تر است.
و ابایی نداشتم که میان آدرس مچاله شده در دست هر عاشقی، زیر هر آسمانی بجویمش!
که مومن بودم به اینکه آسمان همه جا یکرنگ نیست.
امیر نکته دان هر ماجرای کوچک و بزرگ زندگیم، عزیز دلستان هر داستان عشقی و وکیل تام الاختیار نبض هایم!
گاهی به شوق شنیدن پژواکی فریاد کردم بر سر خداییت که اگر الطرق الیک بعدد انفاس الخلائق
پس دریاب مرا!
این پای آبله مند من و این کجاوه آبرومند تو !
راضی مشو که پای شوقم در گل بماند!
امضاء نکن که افسار سمند ایمانم در برابر دروازه شهر گناه از دستم در رود!
مرا از نزدیک ترین نه؛ از ایمن ترین راه به خودت برسان!
اگر قرار است که هر کسی را در خودکرده هایش اجر و زجر دهی پس مراقبم باش!
بپیچان این قلب خداخواه ضعیف را در زرورق کنف حمایتت!
دوباره بعد از یکسال مولای مهمان نواز من سفره گستردی و من سی روز دیگر ربّنا ربّنا هایم را از نو سر می دهم تا سال دیگری بیمه ام کنی.
بیمه ی آستان مهربانی
و پناهنده به خداوندگاری ات
...