این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۸۵ ؛۱۲:۵۲


دوباره جمعه ؛
و دوباره من کم آورده ام.
کلمات روی سُرسُره دلم نشسته اند و تا می خواهم برشان دارم سُر می خورند،
از زیر دستم در می روند و من بی آنکه نگران تنهایی ساکتِ بی کلمه ام در این آشفته بازار شوم،
نگران زخم برداشتن آنها می شوم.
و خدا می داند که رفتنشان بار ِ کرورها کرور خستگی را برای پینه ی دستهایم باقی می گذارد.
این جمعه هم تلخی ِ تردید ِ هزار شایدی، چاشنی ِ بارز نگرانی هایم شده
و این هندسه ی چمباتمه ی عاشقانه ام را کامل می کند.
حتّی وقتي نیمه شب كنار ساقه هاي بلند شجره طیّبه پناه مي گيرم
و شهوت بي نظمي در هم آغوشي یادها و مناجات ها در مقام عائذِ رگهایم می دود
هنوز تردید،
از تمام شاخه هایم بالا می رود
که مرغ آمین پشت کدام پنجره نشسته است که صدای دعای تنهای فجر جمعه را نمی شنود!
که کدام گناه بزرگمان انقدر تنهایمان کرد!
اصلا این وسط، این قناری کوچه چرا عاشق شد...