وبلاگ های مهدوی
فردا به شهر نور می آیی
حجّت آخرین در کلام امام اوّلین
گزارش تصویری:
دوباره جمعه ؛
و دوباره من کم آورده ام.
کلمات روی سُرسُره دلم نشسته اند و تا می خواهم برشان دارم سُر می خورند،
از زیر دستم در می روند و من بی آنکه نگران تنهایی ساکتِ بی کلمه ام در این آشفته بازار شوم،
نگران زخم برداشتن آنها می شوم.
و خدا می داند که رفتنشان بار ِ کرورها کرور خستگی را برای پینه ی دستهایم باقی می گذارد.
این جمعه هم تلخی ِ تردید ِ هزار شایدی، چاشنی ِ بارز نگرانی هایم شده
و این هندسه ی چمباتمه ی عاشقانه ام را کامل می کند.
حتّی وقتي نیمه شب كنار ساقه هاي بلند شجره طیّبه پناه مي گيرم
و شهوت بي نظمي در هم آغوشي یادها و مناجات ها در مقام عائذِ رگهایم می دود
هنوز تردید،
از تمام شاخه هایم بالا می رود
که مرغ آمین پشت کدام پنجره نشسته است که صدای دعای تنهای فجر جمعه را نمی شنود!
که کدام گناه بزرگمان انقدر تنهایمان کرد!
اصلا این وسط، این قناری کوچه چرا عاشق شد...