یکشنبه ۲ مهر ۱۳۸۵ ؛۰۰:۴۹

Pray.jpg

در این روزهای رنگارنگی که از رفتن یکساله اش می گذشت،
همیشه چوب روزگار آن گاه به سراغم آمد که بزرگترین خودخواهی ام شد وارستگی و آن وقت حتّی صدای پای حادثه هم آشفته ام می کرد .
باز پناه می آوردم به تو!
هر کسی بر زمینم زد با قدرت تو از جای برخاستم، از دل آزرده نشدم و همه را به تو واگذار کردم!
اعتراف می کنم که گاهی بی نیازی را با واژه بی عاری یکی کردم و دستهایم قفل شد در انتظار تقدیر
بدون هیچ کوششی در جُستن لحظه های زندگی در این عبور دم از دم
زمانی خوشبختی را برای دو فرشته شانه هایم آن قدر بزک کرده صدا می کشیدم که سرشان سوت می کشید!
و زمانی دیگر، ساده و سرسری و بی هیچ آلایش، همانطور که حقیقتا" راضی ام می کرد.
همه روزها مسیر راه پر آرزویم را نور تو روشن می کرد
که تو روشن ترین بودی
و اصلا" آرزویی که روشن نباشد در راه تو ننشیند!
وقتهایی می شد که همان شبنم مشعوفی می شدم که در باشکوه ترین سرسره بازی خداییت نشسته است.
خیال شبنم و انحنای خنک برگ
و تمنّاي تمام نشدن سجاده هايي كه معجزه ي طعم حضور تو اند.
آن زمانه ها که آخرین ندای "یا سامع الاصوات" را آنقدر کش دار هجی میکردم که حصار ثانیه هایی که تب تند عاشقی را نامنصفانه به روی مبارکشان نمی آوردند هم شرمنده می شدند .
و انتظار دقیقه های معطری که کنار آخرین دردانه آسمانی ات ساخته می شوند
و خواهش سر به زیر اشکهای فراقش که زیر سدّ پلکها خاموش نشسته بودند
هر چند لبریز
و تو خودت بهتر از همه می دیدی اش!
گاهی برای فرار از فکر تسخیر شدن در مرداب دنیا آنقدر دور و برم را شلوغ کردم که صدایم به صدایم نرسید و آنچنان حاشیه ها پررنگ شدند که رنگ خود بنده گانه ام از یادم رفت و آنقدر دستهای دیگران را به رسم مهر و دوستی فشردم که دو دستم همدیگر و تمنایشان از هم را گم کردند و آنقدر دل مشغولی هایم زیاد شد که دلدادگی از یادم رفت و با خود نازکم قهر کردم.
زهی خیال باطل!
از یادم رفته بود؛ كه همچون ظهر عاشوراي حسين، طوفان همانجا دیده می شود که آفتاب!
امّا قسم می خورم در همه این گاه و بی گاه ها
از قاموس بلند مدّت حافظه روحم پاک نشد که
تو آنی که هر که رو به سوی تو کند چشمت به او می دوزد؛
هر که دلش هوایی تو شود به او دل می بندی؛
و از هر سری که سودای تو می پروراند سراغ می گیری!
از سر ناچاری گناه می کردم و ایمان داشتم به اینکه کسی هست تا به چشمهای خیس از اشک پشیمانِ گنهکاری ام سُرمه رحمت و مغفرت کشد.
کسی هست که فرقان پویندگی و برهان گمراهی ام شود.
کسی که برکات رجب و شعبانش در رمضان باقی و برقرار و بسی افزون تر است.
و ابایی نداشتم که میان آدرس مچاله شده در دست هر عاشقی، زیر هر آسمانی بجویمش!
که مومن بودم به اینکه آسمان همه جا یکرنگ نیست.
امیر نکته دان هر ماجرای کوچک و بزرگ زندگیم، عزیز دلستان هر داستان عشقی و وکیل تام الاختیار نبض هایم!
گاهی به شوق شنیدن پژواکی فریاد کردم بر سر خداییت که اگر الطرق الیک بعدد انفاس الخلائق
پس دریاب مرا!
این پای آبله مند من و این کجاوه آبرومند تو !
راضی مشو که پای شوقم در گل بماند!
امضاء نکن که افسار سمند ایمانم در برابر دروازه شهر گناه از دستم در رود!
مرا از نزدیک ترین نه؛ از ایمن ترین راه به خودت برسان!
اگر قرار است که هر کسی را در خودکرده هایش اجر و زجر دهی پس مراقبم باش!
بپیچان این قلب خداخواه ضعیف را در زرورق کنف حمایتت!
دوباره بعد از یکسال مولای مهمان نواز من سفره گستردی و من سی روز دیگر ربّنا ربّنا هایم را از نو سر می دهم تا سال دیگری بیمه ام کنی.
بیمه ی آستان مهربانی
و پناهنده به خداوندگاری ات
...


جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۸۵ ؛۱۲:۵۲


دوباره جمعه ؛
و دوباره من کم آورده ام.
کلمات روی سُرسُره دلم نشسته اند و تا می خواهم برشان دارم سُر می خورند،
از زیر دستم در می روند و من بی آنکه نگران تنهایی ساکتِ بی کلمه ام در این آشفته بازار شوم،
نگران زخم برداشتن آنها می شوم.
و خدا می داند که رفتنشان بار ِ کرورها کرور خستگی را برای پینه ی دستهایم باقی می گذارد.
این جمعه هم تلخی ِ تردید ِ هزار شایدی، چاشنی ِ بارز نگرانی هایم شده
و این هندسه ی چمباتمه ی عاشقانه ام را کامل می کند.
حتّی وقتي نیمه شب كنار ساقه هاي بلند شجره طیّبه پناه مي گيرم
و شهوت بي نظمي در هم آغوشي یادها و مناجات ها در مقام عائذِ رگهایم می دود
هنوز تردید،
از تمام شاخه هایم بالا می رود
که مرغ آمین پشت کدام پنجره نشسته است که صدای دعای تنهای فجر جمعه را نمی شنود!
که کدام گناه بزرگمان انقدر تنهایمان کرد!
اصلا این وسط، این قناری کوچه چرا عاشق شد...

Eed.jpg

همین امشب، هر جا که هستی
ردّ ستاره های آسمان را بگیر و بیا
هرجا که دیدی ستاره های جوان هم سکته کنان به زمین می افتند و
چراغ چشمک زنی می شوند روی ریسه های نورانی
آنجا، همین کوچه ماست که خوش مهمانی دارد امشب...


دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵ ؛۱۴:۱۴

Toqi.jpg

پیش تر در مقتل شوشتری رحمة الله علیه یکی از اسامی امام حسین علیه السّلام را "مکروب" خوانده بودم.
در حدیثی از امام، مظلوم کربلا را این چنین معرفی کرده بودند:" هُوَالحسینُ بنُ علیِّ صاحبُ کَربٍ و بَلاءٍ "
"مکروب"یعنی کسی که دل او پر درد است.
حالا که کمی از خواندن آن صفحات گذشته است و توقیعات مبارک از ناحیه مقدّسه حضرت صاحب (عج) را در کتب مختلف و خطاب به اشخاص و گروههای گوناگون میبینم، انگار که این صفت " مکروب" هزار و چهارصد سال پس از حسین و عاشورا دوباره زنده میشود در پرده خیالاتم.
گویی که در روزگار ما وجه اختصاص این صفت، ظهور دردها از غیبت و غفلت ما در دل آن حضرت است بر وجه اتمّ و اکمل که گویا دیگر چنین صاحب دردی در عالم امروز ما نباشد.
بگذریم...
امروز پنجره تازه ای به کوچه میگشایم از قول حضرت؛ نامه ها، خطبه ها و توقیعات و کمی از آنچه که در دل و فکر مبارکشان در دوران حضور و غیبت می گذرد، به روایت از کتب مهدوی و اسلامی امّا معتبر!

توقیع مبارک حضرت بقیة الله (روحی له الفداء) در مورد ابوالعبّاس خضر بن ابی صالح:

حَدَّثنا اَبُو مُحمَّدٍ عَمّارُ بنُ الحُسینِ بنِ الاِسحاق... و کانَ نسخةُ التَّوقیعِ:
مَنْ بَحثَ فقَدْ طَلبَ، وَ مَنْ طَلبَ فَقدْ ذَلّ، وَ مَنْ ذَلَّ فَقَدْ اَشاطَ و مَنْ اشاطَ فَقَد اَشْرکَ.
قالَ: فَکفَّ عَنِ الطَّلبِ وَ رَجَعَ. *
هر کس که درباره من جستجو کند، به دنبال من آمده است. و هر کس برای پیدا کردن من کوشش کند، دشمن را به سوی من راهنمایی کرده است. و هر کس دشمن را به سوی من رهنمون شود، جان مرا به خطر انداخته است. و هر کس که از نظر جانی خطری متوجّه من کند، مشرک است.
وبدین ترتیب، خضر بن ابی صالح که مدّتها در طلب مقام مقدّس حضر بقیّة الله روحی له الفداء در شهرها و بلاد در جستجو بود، دست از این کار برداشته، به منزل خود بازگشت.

---------------------------------------------------
* کلمة الامام المهدی علیه السّلام، صفحه 548

م.میراحمدی | نظرات (6) | دنبالک (0)
جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵ ؛۱۲:۱۹

Azin.jpg

غروبِ آذین بندی کوچه است که یکی فریاد میزند : "هر یک لاقبا یی که زن و بچه نداره، از این تیرچراغ بره بالا ! "
در دلم می خندم. همه مثل فشفشه از جا می پرند و صدای مَن مَن هایشان را می شنوم.
حتی همین تازه داماد همسایه !

م.میراحمدی | نظرات (4) | دنبالک (0)