این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۵ ؛۱۲:۴۹


"مبارکه! دختره! "
به ساعتِ بیمارستان کامروا، اذان ظهر بود.
امّا به گمانم بجای موذّن، صدای یکی را شنیدم که در گوش نوزاد نجوا می کرد:

دل تو عرصه ازلی خلقت است. گوش کن چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین حسین حسین