این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۸۵ ؛۱۳:۴۵

Quran.jpg




"سابقوا، سابقوا
بدوید، عجله کنید و سبقت بگیرید!"






چند روزی آمده ام نفس بکشم. ببخش که نفس نفس میزنم،
از تو چه پنهان تا جلوی در همین خانه ات، نفس لامذهب به دنبالم دویده بود و من لنگان لنگان فرار میکردم تا پناهنده شوم به تو!
تب کرده بودم، هر دم که یاد تو کردم جوان میشدم و اینست که راه خانه ات را گرفتم.
به مهمانی آب و آینه و قرآن آمده ام.
اعتراف خالی دستانم را ببین!
دل ِ تنگم را ببین!
آمده ام چند روزی را فقط با تو خلوت کنم.
آمده ام که نگاهم را بشکنی، بلکه انقدر به دنیا خیره خیره نشوم!
آمده ام گله کنم!
به بزرگواریت قسم که شاکی ام،
از این نفس که دستش با هوا و هوسم در یک کاسه است. آنچنان متّحدند که غافل میشوم بین من و تو، بین من و عشق تو دیوار می کشند!
هر چند که معمارهای ماهری نیستند و پی ریزی نکرده بالا می روند، اما در قدرتشان شک ندارم.
نزدیک که می شوند سنگ دلم سیل وسوسه هایشان را تاب نمی آورد، می لغزد، می غلطد و زیر و زبر کنان راه می افتد.
اوضاع دلم خیلی خراب است!
آنچنان غُلف بزرگی بر دل زده ام که امروز از باز کردنش عاجزم! *
اما کمی راضی هم هستم
از چشمانم! دوستشان می دارم! همیشه با من همراهند!
چه آن وقت که نان هوش می خورم
چه آن وقت که نان دل می خورم و هم آن زمان که نان به نرخ روز!
یاران همیشگی من اند که همیشه خوفت را از گریه سیلابند و هماره کویر ترک خورده شان از آفتاب جلالت سوخته است!
پناه آورده ام مثل همیشه به خودت که رافع و راجع این دل، خودت هستی و بس!
یادم نمی رود آن زمان ها را که من یک تنه به جنگ می روم و چتر کَرَم تو رگبار تیر معاصی را رادع می شود!
اما خودمانیم؛ عجب آن بیرون دنیای سختی ست!
ببینم! خانه ات پنجره ای دارد که بگشایی و گهگاه ببینی چه می گذرد بر آن ها که دستشان را گرفتی و با سلام و صلوات از آسمان ها به زمینشان هبوط دادی؟!
...
امروز به تو بازگشته ام
با دعوت یا بی دعوت، خوانده یا ناخوانده، چند روزی مهمان تو هستم! آغوش باز کن!
به بزم شادی ها آمده ام.
خدا خوشحال، کعبه خوشحال، فاطمه خوشحال!
خدا خوشحال که بزم عاشقی اش با آمدن علی کامل شد!
کعبه خوشحال که او هم همچو فاطمه پهلویش برای علی می شکند!
فاطمه خوشحال که هستی بی پدر نماند!
همه مسرورند، همه می خندند، سبوح قدوس ربّ الملائکة و الرّوح
روز دوم است،
مهمان ها واجب خدا را بر مستحب رحجان داده و حسین حسین گویان لختی از مسجد خارج می شوند.
تو هم همین را می خواستی! نه؟!
درب جنوبی دانشگاه تهران می لرزد!
حرب لمن حاربکم نصرالله، سلم لمن سالمکم نصرالله
روز سوم شده؛
عمّه زینب امشب آسوده می شود از خاطره ها
دلش برای حسین تنگ است و چه پرشتاب به سوی گل گم کرده اش می رود!
امشب، شب مهتابی معراج من بود!
وجه افتراق، ظرف من و محمد است و گرنه معراج، معراج است!
دستم به دامنت! دیگر سفارش نکنم! ما منتظریم!
گاه رفتن است، سبکبار. . .
می روم اما گمان مبر که دلم تنگ نمی شود!

ایام البیض 1427 قمری- مسجد دانشگاه صنعتی امیرکبیر
*بقره، آیه 88، "و قالوا قُلوبُنا غُلفُ بل لّعنهمُ اللهُ بکفرهم فقلیلا مّا یُومنون"