وبلاگ های مهدوی
فردا به شهر نور می آیی
حجّت آخرین در کلام امام اوّلین
گزارش تصویری:

در فاصله تقریبا دویست متری حرم سیدالشّهدا علیه السّلام، از کودکی سراغ مقام علی اصغر و علی اکبر علیهما السّلام را گرفتیم و او دستش را به ابتدای کوچه ای تنگ و تاریک و دراز گرفت و بلند صدا زد: هنا
با قلبی نگران (به هر دو معنی اش که بخوانی) راه کوچه را که کمتر زائری به خود می بیند، به جلو گرفتیم و بسم الله گویان رفتیم، صدای قلبم را در سکوت کوچه می شنیدم. گهگاه در خانه خرابه ای گشوده می شد و ثانیه ای بعد با صدای محکمی بسته!
تا به این گهواره و سرای محقر علی رسیدیم. اینجا مقام شش ماهه اباعبدالله؛
علی اصغر علیه السّلام است.
همینجا بود که در دستان حسینی تیر بر گلوی نازنین علی نشست!
نگاهم به روبرو، اما تمام مغزم به متر کردن و محاسبه فاصله اش تا خیمه گاه مشغول بود!
لعنت بر ریاضیات و لعنت بر این محاسبه!
وا مصیبتا! دست فروش ها و ساختمانهای میانی را که کم کنی خواهی دید که انقدر این فاصله کم بوده است که رباب پرپر زدن علی را از خیمه گاه ببیند!
امان از دل عمّه ...
لا یوم کیومک یا اباعبدلله!
بگذریم...
آمده بودم میلاد علی اصغر و جوادالائمه علیهما السّلام را تبریک بگویم نه ذکر مصیبت!
![qana[1].jpg](http://www.rayhaneh.com/images/weblogpics/qana%5B1%5D.jpg)
امّا دیشب شام غریبان کودکان قانا بود!
علی های پرپر...
که انگار تا آخرین سالار فاطمه نیاید یزیدها تمامی ندارند؛
که تا نیاید نسل حرمله و ابن سعدها در سلول های یهود باقی و برقرار است!
انگار هنوز شیعه باید طفل پرپر در دستان پدر را ببیند تا به یاد کربلا بماند!
به همه خوبان عالم قسم که اگر حجاب گناهانمان را بر نداریم،
اگر هنوز دعا برای عزیزانمان مقدم بر دعای فرج او باشد،
این قصه هنوز ادامه دارد و این سالهای حرام ماندنی ست!
چه راست می گفت آوینی ِ شهید:
هر که می خواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند...