چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۵ ؛۱۲:۴۹


"مبارکه! دختره! "
به ساعتِ بیمارستان کامروا، اذان ظهر بود.
امّا به گمانم بجای موذّن، صدای یکی را شنیدم که در گوش نوزاد نجوا می کرد:

دل تو عرصه ازلی خلقت است. گوش کن چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین حسین حسین


rose.jpg

دوباره جمعه شد، من آمده بودم و تو...!
این چند خط نامه و گل برای تو که امروز هم با جیب های پر از نرگست سر قرار نیامدی:
" مثل نشستن قاصدکی در دامن مردی که منتظر هیچ خبری نیست،
سر زده آمده بود. عشق را می گویم!
حال آنکه
می دانستم همیشه عشق؛
تمرین ِ سرخوش ِ روزهای بی تو بودن است..."
قربانت؛ مریم

م.میراحمدی | نظرات (4) | دنبالک (0)
جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۸۵ ؛۱۳:۴۵

Quran.jpg




"سابقوا، سابقوا
بدوید، عجله کنید و سبقت بگیرید!"






چند روزی آمده ام نفس بکشم. ببخش که نفس نفس میزنم،
از تو چه پنهان تا جلوی در همین خانه ات، نفس لامذهب به دنبالم دویده بود و من لنگان لنگان فرار میکردم تا پناهنده شوم به تو!
تب کرده بودم، هر دم که یاد تو کردم جوان میشدم و اینست که راه خانه ات را گرفتم.
به مهمانی آب و آینه و قرآن آمده ام.
اعتراف خالی دستانم را ببین!
دل ِ تنگم را ببین!
آمده ام چند روزی را فقط با تو خلوت کنم.
آمده ام که نگاهم را بشکنی، بلکه انقدر به دنیا خیره خیره نشوم!
آمده ام گله کنم!
به بزرگواریت قسم که شاکی ام،
از این نفس که دستش با هوا و هوسم در یک کاسه است. آنچنان متّحدند که غافل میشوم بین من و تو، بین من و عشق تو دیوار می کشند!
هر چند که معمارهای ماهری نیستند و پی ریزی نکرده بالا می روند، اما در قدرتشان شک ندارم.
نزدیک که می شوند سنگ دلم سیل وسوسه هایشان را تاب نمی آورد، می لغزد، می غلطد و زیر و زبر کنان راه می افتد.
اوضاع دلم خیلی خراب است!
آنچنان غُلف بزرگی بر دل زده ام که امروز از باز کردنش عاجزم! *
اما کمی راضی هم هستم
از چشمانم! دوستشان می دارم! همیشه با من همراهند!
چه آن وقت که نان هوش می خورم
چه آن وقت که نان دل می خورم و هم آن زمان که نان به نرخ روز!
یاران همیشگی من اند که همیشه خوفت را از گریه سیلابند و هماره کویر ترک خورده شان از آفتاب جلالت سوخته است!
پناه آورده ام مثل همیشه به خودت که رافع و راجع این دل، خودت هستی و بس!
یادم نمی رود آن زمان ها را که من یک تنه به جنگ می روم و چتر کَرَم تو رگبار تیر معاصی را رادع می شود!
اما خودمانیم؛ عجب آن بیرون دنیای سختی ست!
ببینم! خانه ات پنجره ای دارد که بگشایی و گهگاه ببینی چه می گذرد بر آن ها که دستشان را گرفتی و با سلام و صلوات از آسمان ها به زمینشان هبوط دادی؟!
...
امروز به تو بازگشته ام
با دعوت یا بی دعوت، خوانده یا ناخوانده، چند روزی مهمان تو هستم! آغوش باز کن!
به بزم شادی ها آمده ام.
خدا خوشحال، کعبه خوشحال، فاطمه خوشحال!
خدا خوشحال که بزم عاشقی اش با آمدن علی کامل شد!
کعبه خوشحال که او هم همچو فاطمه پهلویش برای علی می شکند!
فاطمه خوشحال که هستی بی پدر نماند!
همه مسرورند، همه می خندند، سبوح قدوس ربّ الملائکة و الرّوح
روز دوم است،
مهمان ها واجب خدا را بر مستحب رحجان داده و حسین حسین گویان لختی از مسجد خارج می شوند.
تو هم همین را می خواستی! نه؟!
درب جنوبی دانشگاه تهران می لرزد!
حرب لمن حاربکم نصرالله، سلم لمن سالمکم نصرالله
روز سوم شده؛
عمّه زینب امشب آسوده می شود از خاطره ها
دلش برای حسین تنگ است و چه پرشتاب به سوی گل گم کرده اش می رود!
امشب، شب مهتابی معراج من بود!
وجه افتراق، ظرف من و محمد است و گرنه معراج، معراج است!
دستم به دامنت! دیگر سفارش نکنم! ما منتظریم!
گاه رفتن است، سبکبار. . .
می روم اما گمان مبر که دلم تنگ نمی شود!

ایام البیض 1427 قمری- مسجد دانشگاه صنعتی امیرکبیر
*بقره، آیه 88، "و قالوا قُلوبُنا غُلفُ بل لّعنهمُ اللهُ بکفرهم فقلیلا مّا یُومنون"

AliAsqar.jpg

در فاصله تقریبا دویست متری حرم سیدالشّهدا علیه السّلام، از کودکی سراغ مقام علی اصغر و علی اکبر علیهما السّلام را گرفتیم و او دستش را به ابتدای کوچه ای تنگ و تاریک و دراز گرفت و بلند صدا زد: هنا
با قلبی نگران (به هر دو معنی اش که بخوانی) راه کوچه را که کمتر زائری به خود می بیند، به جلو گرفتیم و بسم الله گویان رفتیم، صدای قلبم را در سکوت کوچه می شنیدم. گهگاه در خانه خرابه ای گشوده می شد و ثانیه ای بعد با صدای محکمی بسته!
تا به این گهواره و سرای محقر علی رسیدیم. اینجا مقام شش ماهه اباعبدالله؛
علی اصغر علیه السّلام است.
همینجا بود که در دستان حسینی تیر بر گلوی نازنین علی نشست!
نگاهم به روبرو، اما تمام مغزم به متر کردن و محاسبه فاصله اش تا خیمه گاه مشغول بود!
لعنت بر ریاضیات و لعنت بر این محاسبه!
وا مصیبتا! دست فروش ها و ساختمانهای میانی را که کم کنی خواهی دید که انقدر این فاصله کم بوده است که رباب پرپر زدن علی را از خیمه گاه ببیند!
امان از دل عمّه ...
لا یوم کیومک یا اباعبدلله!
بگذریم...
آمده بودم میلاد علی اصغر و جوادالائمه علیهما السّلام را تبریک بگویم نه ذکر مصیبت!

qana[1].jpg
امّا دیشب شام غریبان کودکان قانا بود!
علی های پرپر...
که انگار تا آخرین سالار فاطمه نیاید یزیدها تمامی ندارند؛
که تا نیاید نسل حرمله و ابن سعدها در سلول های یهود باقی و برقرار است!
انگار هنوز شیعه باید طفل پرپر در دستان پدر را ببیند تا به یاد کربلا بماند!
به همه خوبان عالم قسم که اگر حجاب گناهانمان را بر نداریم،
اگر هنوز دعا برای عزیزانمان مقدم بر دعای فرج او باشد،
این قصه هنوز ادامه دارد و این سالهای حرام ماندنی ست!
چه راست می گفت آوینی ِ شهید:
هر که می خواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند...

م.میراحمدی | نظرات (8) | دنبالک (0)