این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸۵ ؛۱۴:۵۲

Baqi'.jpg

بعد از آن روز مدینه...
هر روز در حریم دل به زیارت قبر فاطمه و محسن علیهما السلام می روم. در نیم سوخته را می بوسم و با ادب وارد می شوم. نمی توانم به پشت در نگاه کنم! از میخ در تعجب می کنم! نه به در می شود نگاه کرد و نه به دیوار! آتش چه کرده ؟!
در تنگاتنگ در خانه، غوغای سقیفه را می شنوم. فریادهای ناهنجار عمر و خالد و قنفذ و مغیره گوشم را می خراشد! در دست هر کدام تازیانه ای است. هر یک شمشیری به کمر بسته اند! خدایا مگر چند نفر هیزم آورده اند که در و دیوار خانه سیاه است، و دود تا فراز آن زبانه کشیده است؟
از آتش چیزهایی شنیده ام. بوی دود بر مشامم و رنگ شعله بر چشمانم مانده است.
من همیشه پشت در نیم سوخته ام!
صدای فاطمه لحظه ای از گوشم قطع نمی شود! صدای شکستن ِدر روحم را می لرزاند !
حسین سر به دیوار خانه سلمان نهاده و گریه می کند!
زینب ِ بی مادر، مادر مصیبت ها شده !
آخ فضّه به داد دلم برس . . .

م.میراحمدی | نظرات (2) | دنبالک (0)