این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



جمعه ۵ خرداد ۱۳۸۵ ؛۱۳:۲۸

مهر سجاده من،
گرد نشسته بر قاب دعاي فرج،
همه جا
بوي خاک کوچه ام را مي داد
لحظه هايم کم کم
شوق پيراهن يوسف را داشت
من عزيزم را بايد در چاه کجا مي جستم !
پروردگار جمعه ها دوباره سلام
صد باره عرض ميکنم:
هزار باره اين جمعه هم، او نيامد!
حال آنکه همچنان
ما به مهدي ٍ تو شائق تريم تا به حجاب گناه
و تو به فريادرسي شهره تري تا ما به طلب
آنقدر بر پاي انتظارمان تاول ادعا نشسته است که جز از حبيب قلوب الصادقين،
محبوبمان را از کسي سراغ نگيريم.
پس خدايا! قرار اين دل، سامان اين سر، دامان اين دست به ما بازگردان!
سياق تو اين است که صبر بيش از درد مي دهي، به جان او که
" بيمنهِ رزق الوَري" صبر را روزيمان کن!
به سنگ خوف و رجاء ات دل سنگي مان را بشکن که خود فرموده اي:
انا عند القلوب المنکسرة
...
باز انگار که نيمه شب باشد و من در مطاف نظر به آسمان دارم و او نباشد!
دلم گرفت؛
عجيب صداي مرد آذري زبان ِ طواف در گوشم مي پيچيد؛
"يا گياث المستگيثين"
يا آن زن سيه چرده مصري که بلند بلند با تحکم صدايت مي زند؛
"يا غياث المستغيثين"
دل يتيم من هم در آن شلوغي به تمناي يتيم نوازي فرياد ميکند؛
"اي فريادرس فريادخواهان"
جمعه ديگري بي او در راه است و اگر از نعمت دولت منصور او هم غافل شويم،
بي تابي ِاين دل مجال تخطّي از دعاي فرج نمي دهد!
خورشيد مي خندد، دلم اشک شوق مي ريزد
عجب خداي بزرگي! به همه زبانهاي زنده دنيا مسلط است...