این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



درنگ نباید، تامّل نشاید!
هفته گذشت و جمعه اش آمد.
خداوندگار پرونده ها را باز کرده و شاه گریه کنان میخواند!
سواره ها! پیاده ها را ترک نشین ِ خود کنید، جامانده ها را صدا کنید،
خادمان خدمت او کنید، منتظران ناله کنید،
مردگان دعا کنند که بی دیدار او چشم و چراغ بهشت، درد و داغ است...
فرصت دیگری ست؛ نباید بار دیگر باختن به بتخانه دنیا
به خدا این حسین است یا خدا تاج پادشاهی بر سر دیگری نهاده؟!
نمی دانم چگونه است که نامش در کنار نام حسین در قلب طنین انداخته و حبّش با حبّ حسین عجین گشته؛
یا همان حسین است یا پاره ای از پاره های حسین!
به خدا قسم این دو در عین دوتایی یکی اند و در عین وحدت دو جا!
کاتبان قلم نمناک کنید که دیده های شاه نمناک است؛
شانه هایش به لرزه افتاده! گریه می کند!
اما افسوس!
نه خادمی که خدمتش کند،
نه مشتاقی به پیوند با کاروان،
نه کاتبی که شرح جنت النعیم حضور او را کتابت کند؛
همه دیر می رسند
صد آه و واویلا!
حبیب برخیز! پسر فاطمه تنهاست!
ظهیر بشتاب تا یادش کنیم!
بُریر به پا خیز که به خدا نزدیک است گریه عزیز زهرا بند قلبم را پاره کند!
و آن نامه که دیروز حسین به عبیدالله بن حرّ نوشت، همین اضطرابی است که امروز یوسف فاطمه در دلت انداخته!
مبادا دست رد به سینه اش بزنی که او تنهایی است که بی نیاز از هر مخلوق و تو نیازمندیترین ِ نیازمندان!

پ.ن: هر جمعه فکر میکنم که امروز دلتنگ ترین آدینه است و غروب هفته بعد گواه دیگری می دهد!
چرا اینجور است؟!

م.میراحمدی | نظرات (7)