این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴ ؛۱۶:۴۰

روی تقویم فقط نوشته بود: جمعه، بیست وششم اسفند هزار و سیصد و هشتاد و چهار
کسی چه می دانست که این جمعه، غم انگیزترین آدینه سال است،
حتی موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران!
دوازده بار از خودنمایی ماه گذشته بود و خورشید دوازدهم هنوز زیر ابر!
این آخری ها، سیما هم از پخش آگهی ندبه های مهدیه تهران شرمنده بود و
به زیرنویس سبزرنگی عرض ادب می نمود!
یادت می آید؟!
همین یکسال پیش بود که با قنوت رسته ی سبزه ها و طواف ماهی های قرمز خوانده بودیم:
"یا مدبّر اللیل و النهار"
دیدی که تدبیرشان به قدر لیاقتمان وجب شده بود؛ نه به قدر فضل و رحمتشان !
دیدی که جمعه موعود در تقویم انتظار هشتاد و چهارمان جا نگرفت؟!
شبهایِ کویری انتظار و روزهای خسته از انتظار شب!
سال دیگری گذشت، سرو سخن از یاد او رعنا شد و باز مثنوی، قالب همواره توصیفش.
آخرین جمعه اش هم از راه رسید و هنوز چشمها منتظر ساغر سیمای صاحب العصر!
این دمدمه های آخرین جمعه، هر چه نوک زبانم جمع شده بود برای عارض شدن به درگاه رحمتش، پر کشید
و چیزی نمی آید جز صدهزاران بار سپاس!
سپاس که یک سال با نام او کبوتر شدیم و گاهی نوای " یابن الحسن ادرکنی" ،
دست "یاعلی" بود بر شانه های خسته مان!
یک سال با یادش خشم زندگی کاهش یافت و چه موجها که تا به سمت و ساحل زندگیمان می رسید،
با شنیدن نامش می خندید، فرو می نشست و آرام می گرفت...
یک سال ذکر نامش آسمان دل را آبی تر و شبها را همیشه مهتابی تر نمود.
یک سال از ما جاهلی و از او لوطی گری!
قبول داری؟
یادش که می آمد راه غم و غصه را قرق می کرد و تلخی صبر را به میوه ی امید ِ آمدنش شیرین!
غروب های جمعه دلمان می گرفت،
به قول شاعر: منتظر باز شدن درهای تجلّی و افتادن پرده های شوم گمان!
دست خودمان نبود، تبخیر بُغض ها، تنگی دلمان را تنگ تر می کرد و بهانه دست اشکها می داد.
کلاس اولی های مدرسه عشق، دل به شیرین داده بودند؛ فقط و فقط به شرط وصل!
حال آنکه او قند شیرین فاطمه بود و نقش بیستونش کم می نمود و یاری فرهادتر ز ما می خواست...

پ.ن: شاید جمعه بعد !

م.میراحمدی | نظرات (5) | دنبالک (0)