این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



ya Rab.jpg

امشب سقف آسمان صَفر از همیشه کوتاهتر است
همه ستاره هایش در جبهه دل زخم بر می دارند و در دم شهید !
دیگر سری یا موازی بستن فرقی نمی کند؛ فیوز دل پریده است و آسمان خاموش!
هر چه میگردم جنس این رویاهای منتظر را پیدا کنم، نمی یابم
که اینجا نه پیشروی آب است در ساحل و نه پیشروی نفت در خاک
اینجا را بر هیچ نقشه نشانی نیست؛
اینجا فقط یک خلیج تنهاست؛ یک خلیج منتظر!
چاههایش سر ریز شده اند از هر چه اشک بود و مروارید
امشب را ابرقدرتی باش در تصاحب این خلیج!
هر چند دست شکسته، گردن را به پایین کشیده بود، اما دیدم
انتظار ماه را دیدم
دیدم که امشب او هم حکم بازنشستگی را منتظر است
تا تو بیایی و بتابی
تو بیایی و شبهای بی مهتاب را خورشید شوی
امشب مدام آیه امید میخوانم؛
و لسوف یعطیک ربّک فترضی
رب الارباب چقدر به من می دهد که راضی شوم!
دستان من هنوز جز به تو و دعای تو رضا نمی دهند...
بیا
تو را به جان عزیزت بیا
تو را به اضطرار عمه جانت؛ زینب بیا
امشبی را مهمان ما باش!

م.میراحمدی | نظرات (3) | دنبالک (0)