این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴ ؛۱۴:۴۶

Samerra(before).jpg

طلوع امروز حکایت زخم بود و نمک...
مگر این بارگاه خاکی، مطلع ِ دوازدهمین خورشید معصوم خدا نبود ؟!
اینجا؛ همان جا نیست که پسر فاطمه (س) رخ از ما پوشاند و بُرقع بر جمالِ حضور کشید ؟
اینجا؛ همان سردابه ای نیست که صحن و سرای اشکهایش بود ؟
این؛ عمّامه سیّدانه ولایت نیست که در دستان مردم می چرخد ؟!
کدام جمله میتواند اینهمه مظلومی اش را امروز خریدار باشد !
مظلوم نه که چون گنبد و بارگاه پدرش فرو ریخته ؛
مظلوم از آنسو که اینها فرو ریختنش!
هنوز سیاهپوش حسین بود که...
کاش امروز برای غمهایت می مردم!
کاش امروز یکی بوده باشد که چشمهایت را ببندد تا نبینی...

vaveila.jpg

samerra (now).jpg

پ.ن: خوشا به احوال نگاری که امروز چشمهایش برای ندیدن بهانه ای داشت...