این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



سه شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۴ ؛۱۶:۴۹

minavi.jpg

انگار کسی روی منبر نشسته و در محفل دل خطبه فراق می خواند؛
چشم های دل به منبر سفید می شود اما، زورق شعرهای او به ساحل نمی رسد.
سر به دیوار قفس می کوبد، گوشه لب به دندان می گیرد ؛
اما خطیب همچنان به دل دیوانه ای که سنگ فراق کارش را ساخته، سنگ دیگری می زند!
شعرهایش آنچنان از موزونی محبوب به بی وزنی افتاده اند که گریه می کنند؛
خیال برم می دارد پشت قلم شاعرشان زیر این بار شکسته باشد ؛
هنوز شعری پایان نگرفته، شعر دیگرش بهانه می گیرد.
قافیه هایش یوسف دل را از چاه بیرون می کشند و
هنوز به عزیز مصر ِ جان نرسیده با ردیف های عجولش بر می گرداند،
دل خسته از این دور باطل!
از این مثنوی بی انتها!
از این تظاهر به ایستادگی!
و این روزهای خالی از استجابت!
دوباره از نو
عزیز علیّ ان ابکیک و یخذلک الوری...