وبلاگ های مهدوی
فردا به شهر نور می آیی
حجّت آخرین در کلام امام اوّلین
گزارش تصویری:
![3106[1].jpg](http://www.rayhaneh.com/images/weblogpics/3106%5B1%5D.jpg)
چقدر شرمنده شدم!
چقدر پشیمان شدم از این رفتن!
حاشا به کرم گوشه ی چادر، که می پوشاند رو سیاهی ام را
با قلب سیاه چه می کردم ؟!
هشتاد روز بیشتر نگذشته بود از شب بیست و سوم رمضانی که در گوشه جوبی نشستم و با قلبی کاملا زنانه به تو قول مردانه دادم که اندوهی بر اندوه های قلب نازنینت اضافه نکنم،
چقدر توبه کردم،
چقدر سر به پایین انداخته و تو را واسطه کرده بودم که خدایم مرا ببخشاید،
چقدر صدایت زده بودم به امید بند پ ای برای این پرونده بی آبرو!
هنوز چند ماه هم نگذشته که این چنین پیمان شکسته ام
زمین خورده ی نفس گشته ام
با پرونده ای سیاه بازگشته ام.
نمی دانم چند پرده از هفتاد پرده آبرویی که خدا به دورمان کشیده دریده ام!
حتی حرمت وساطت و شفاعت تو را هم نگه نداشتم،
اطمینان به مهربانی و بودن های تو بود که انقدر بی حیا ام کرد.
کاش امروز عرفات قلب بی قدرم انقدر در شرمندگی احیاء شبهای تقدیر نمی ماند که از خجالت پشت در بماند و روی هیچ درخواستی برای خود نداشته باشد،
کاش امروز همه را دَرهم آمرزیده باشد!
حتما شیرینی عید حق کسی ست که او آمرزیده باشدش در عرفه ،
هم او که حسین در حق دعایش آمین بگوید،
شیرینی عید سهمیه آل یاسین است،
کاش جای دیگری می نشستم،
کاش ...
که همه آن خیابان، همه آن کوچه، همه آن بیت
و صدای محزون سیّدی که بارها در خواب عاشقانت از او به اسم یکی از یارانت نام برده ای،
شهادت می داد:
مولا باور نکن! این همان است که یک رمضان آمد و قول داد و عمل نکرد...
پ.ن: وای بر من اگر شب عیدی؛ چوپان دروغگوی آن خیابان شده باشم...