این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



3106[1].jpg

چقدر شرمنده شدم!
چقدر پشیمان شدم از این رفتن!
حاشا به کرم گوشه ی چادر، که می پوشاند رو سیاهی ام را
با قلب سیاه چه می کردم ؟!
هشتاد روز بیشتر نگذشته بود از شب بیست و سوم رمضانی که در گوشه جوبی نشستم و با قلبی کاملا زنانه به تو قول مردانه دادم که اندوهی بر اندوه های قلب نازنینت اضافه نکنم،
چقدر توبه کردم،
چقدر سر به پایین انداخته و تو را واسطه کرده بودم که خدایم مرا ببخشاید،
چقدر صدایت زده بودم به امید بند پ ای برای این پرونده بی آبرو!
هنوز چند ماه هم نگذشته که این چنین پیمان شکسته ام
زمین خورده ی نفس گشته ام
با پرونده ای سیاه بازگشته ام.
نمی دانم چند پرده از هفتاد پرده آبرویی که خدا به دورمان کشیده دریده ام!
حتی حرمت وساطت و شفاعت تو را هم نگه نداشتم،
اطمینان به مهربانی و بودن های تو بود که انقدر بی حیا ام کرد.
کاش امروز عرفات قلب بی قدرم انقدر در شرمندگی احیاء شبهای تقدیر نمی ماند که از خجالت پشت در بماند و روی هیچ درخواستی برای خود نداشته باشد،
کاش امروز همه را دَرهم آمرزیده باشد!
حتما شیرینی عید حق کسی ست که او آمرزیده باشدش در عرفه ،
هم او که حسین در حق دعایش آمین بگوید،
شیرینی عید سهمیه آل یاسین است،
کاش جای دیگری می نشستم،
کاش ...
که همه آن خیابان، همه آن کوچه، همه آن بیت
و صدای محزون سیّدی که بارها در خواب عاشقانت از او به اسم یکی از یارانت نام برده ای،
شهادت می داد:
مولا باور نکن! این همان است که یک رمضان آمد و قول داد و عمل نکرد...


پ.ن: وای بر من اگر شب عیدی؛ چوپان دروغگوی آن خیابان شده باشم...

م.میراحمدی | نظرات (6) | دنبالک (0)