این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۴ ؛۲۳:۴۲

جز خدا هیچکس نمی دانست که جهیزیه قلب پاکش چیست که طلب مهریه ای این چنین بزرگ می کند !
آسمان ها و زمین را مهریه اش کردند، رضا نمی شد...
ندا آمد؛ فاطمه! تو عزیز خدایی
بگو چه می خواهی؟ برای تو چون و چرایی نیست،
و او شفاعت یک امت را نحله خواست،
صدای هلهله و مبارک باد فرشتگان در عرش پیچید.
خدا خوشحال بود،
رسولش می خندید،
و زمین بی خبر از مُهر صادره از آسمان عروس و دامادش به خود مغرور !
تپش های قلب زهرا "یا علی" شد،
درِبهشت همصدا با قلب اولین میهمانش، بانگ یا علی به خود گرفت
و از همان شب علی دست به کار مهریه ی عندالمطالبه زهرا
علی شفیع شد و خدا سمیع
و پیوندشان ریشه های درختی شد که بر شاخه هایش درّ و مروارید رویید
و تو شدی درّ یکی یکدانه این درخت
دردانه اش...


م.میراحمدی | نظرات (6) | دنبالک (0)