این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴ ؛۱۸:۱۴

همان وقت که جواب سر بالا دادن به خواسته های سیری ناپذیر دل سخت می شود،
همان وقت که سر روح درد می گیرد و پای روح می شکند و
بیماریش خرج روی دستمان می گذرد
گام نهادن در وادی تهذیب نفس و کشتن تمنیّات تنها راه درمان می شود.
و این گران است و دشوار
اما ... می ارزد!
به شرطی که باور کنیم
باور كنيم حُر شدن ممكن است...
شربتی که سینه را از خلطهای مسموم گناه و ناامیدی صاف کند،
هر چقدر هم که تلخ و گران باشد می ارزد که سبب عافیت روح شود.
خوشا تلخی شربت پشیمانی
...خوشا لذت این توبه!...
درست همان وقت
اگر توانستیم در هندسه دل هایمان شکل مطلوبی ترسیم کنیم، ما هم مهندسیم
اگر توانستیم دایره ی عمری به مرکزیت خدا و به شعاع انتظار حجّتش زنیم،
اگر توانستیم در غوغای دنیاگرایی روی شعاع دایره مان راه برویم
شعاع همه دایره های تردیدمان را به صفر میل دهیم
و ردّ پای معنویت را گم نکنیم،
ما هم مهندسیم
"زهرای مرضیه " که درود خدا بر جان خدایی اش باد در همان عمر جوان خود آینه ای به بلندای پیری تاریخ در منظر دیدگانمان قرار داد تا کمال برین و جمال برتر را در آن بنگریم...
اگر محور تقارن شکلهایمان این آینه ی فاطمی شد، ما هم مهندسیم.
تا چشم بر هم زدیم دیروزمان امروز شد
و تا انگشت حسرت دیروز را به دندان بگزیم امروزمان فردا می شود،
اگر عمر گذشت و قامت شکلهایمان خمیده نشد
و پشت دیوار جوانی با کوله بار حسرت نماندیم آنوقت مهندسیم
این مهندسی خیلی هم سخت نیست
فقط کافیست کمی از غیرتمان را خرج ارزش دلهایمان کنیم
دل به جان دلهایمان بسوزانیم
دست دلهایمان را رها نکنیم
دلواپس فرداهایمان شویم
تکانی به خودمان دهیم
باغ را لایق بارش باران کنیم
عزممان را جزم کنیم برای پاک کردن کلمه انتظار از لغتنامه ها
زندگی را جدی بگیریم و آخرت را جدی تر!
و از او که هدهد عشق را به آبادی جانهایمان فرستاده و هر روز در کار آفرینش تازه است،
ملتمسانه بخواهیم،
به یاد فراموشخانه دلهایمان بیندازد که پرگارمان را در کدام منزلگاه دنیا گم کرده ایم!
ما هم در عوض یاریش کنیم تا بندگانش مهندسانی درست و حسابی از آب در بیایند.
تا روزی که مهمان منتظَرش آمد
ببیند شعله کشیدن شمع یقین و درخشیدن چراغ باور در دلهایمان را در دوران غیبتش...
یا่ا الله یا رَحمنُ یا رَحیم یا مُقَلّبَ القُلُوبِ ثَبّتْ قْلبی علی่ دِینِک.

م.میراحمدی | نظرات (5) | دنبالک (0)