این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۴ ؛۲۳:۰۱

گاهی چقدر آسمان روسیاه می شود و هر لحظه از زندگی شب یلدا،
تمام چشمهایم سفید شده
و می ترسم تا رسیدن به حادثه شهره نگاهت، کاسه صبر سرریز شود.
در این روزها و شبها، در هجوم بی امان خستگی ها و طوفان ها
در خلیج اندوه هایی که هر چه بیشتر دست و پا می زنیم بیشتر غرق می شویم
اگر نبود دل خوشی به درد ودل های شبانه با تو
اگر نبود شعف اولین صبح بخیر به تو و خیال شیرین شنیدن پاسخت
نمی دانم حالا حیران آسمان کدام هامون بودم...!
هر چند تو همیشه هستی
و این منم که گاهی از افضل فیض ها که حضور در کلاس چشم براهی توست
وا می مانم و غایب می شوم،
که وجود تو لطف است و تصرفت در امور لطفی دیگر
و اگر عدم تصرفی هم هست از ناحیه ماست.*
خوب می دانم که راه بسوی تو همیشه باز است،
و حتی بهتر می دانم این رخصت سبز تنها از آن کسی است که
باغبان عنایتش را بر او بخواهد و احسانش را بر وی کامل کند؛
ولی باز چه خوش خیالانه،
جوشانده امید را سر می کشم و دستانت را می گیرم
می نشانمت روبروی دلتنگی ساکتم
چشمان لرزان را می بندم و شروع می کنم به حرفهای حرفهایت
به او که " بکَ یُنزّلُ الغیثَ " اقتدا می کنم
و همه باران های شبانه را پیشکشت
و همه تفال های رو به نورم را به تو تعبیر می کنم
درِ فالنامه دل را به شوق نقش خیال آمدنت می گشایم
و فال دوامی بر پیمان انتظار و شکیبایی می زنم؛
و چه شیرین..شیرین..شیرین...

یوسف گم گشته گر ناید به کنعان غم مخور
بیندش یعقوب اندر مصر سلطان غم مخور


* خواجه نصیر طوسی رحمه الله : " وُجودُهُ لُطفّ و تَصرﱡفهُ لُطفّ آخَر و عَدَمُهُ منّا "


م.میراحمدی | نظرات (4) | دنبالک (0)