این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



بعضی شبها انگار کوزه دل را خالی می کنند و تنها پُرش می کنند از غم تو
همان شبی که جز غم بسیار اندوخته ای در دل نمی ماند
و تمام زندگیت می شود سرمایه گذاری روی ورشکستگی انتظار
نمی دانی در کدام نرگستان قدم می زند که سراغی از نازکی مریم ها نگرفته است ؟!
دیگر راه به جایی نمی بری،
هیچ شانه ای نیست که پناهت شود
وفقط باران چشمهاست که شهادت می دهد "از کوزه همان تراود که در اوست"
چون سپند به اضطراب می افتی
و هیچ صفحه ای از مفاتیح نیست که باب اضطرارت را ببندد؛
چه رسد به گشودن راهی به جنان!!
همان شب که فقر واژه ها آنچنان تنهایت می کند که حتی از توصیفش برای سجاده هم وا می مانی
و تو می شوی بی کس ترین بنده خدا ...
همه ستارگان آسمان قاب گرفته شهر، بی ستاره بودنت را امضا می کنند
و قلبی که هجر او را دارد، ویران ترین خانه شهر می شود
تا رهگذران کوچه زیر لب زمزمه کنند: چه بی چاره است صاحب این خانه...
همان شب است که اگر فقط شمیمی از شراره هایش به سینه فرهاد بیفتد
یا اگر ذره ای از آن نصیب مجنون شود؛
قسم به حق که شیرینش آنچنان زهر شود که دیگر یادی از لیلی نمی کند...
اما تو باز، مغرورانه تاریخ میزنی کنار دست نوشته هایت
"امشب، شبی عاشقانه بود."

م.میراحمدی | نظرات (4) | دنبالک (0)