این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴ ؛۱۵:۳۷

اگر از سنگ هم بود باید تا به حال آب می شد
اما نمی دانم این چه دلیست که از خارا هم سخت تر است
نمی دانم این چه صبر ایّوبی است که او دارد، مگر ناله های دلها را نمی شنود!؟
چه سالها و روزهایی گذشت، هنوز منتظر نور آن جهان آراییم
هنوز اولین و آخرین دعاهای مادرانمان، همنفس زهرا شدن و العجل العجل گفتن است
بگو..بگو چقدر بر آتش این دل آب بپاشم ؟
آخر مگر چشمان من دریاست...!!
راهی نمانده، که حتی نمی توانم دل از تو بگیرم و به غیر بفروشم که هنوز از تو هیچ جفایی ندیده ام!
کاش این درد بنیان مرا از پایه می کَند !
می ترسم، می ترسم که پیش از وصال او، در خانه به صدا در آید و دوست مهربان مرا بخواند و من،
ناکام، در میانه رفتن و ماندن دستانم را با اشک به او بسپارم.
آیا این دوری مصلحت است؟
حتمی همان مصلحتی است که حسین را راضی به کشتن یاران و دیدن یتمیان و بیوه زنان کرد،
همان مصلحتی که او را رضا به اسیری زینب، عصمت حق و دختر زهرا کرد،
همان مصلحتی که سر مبارکش را به بالای نی فرستاد
تا سبط طه، آیت حق شود و قله افتخار!
اما مگر حسین را امکان قصور نبود؟!
پس چه سخت است که باور کنم جدایی تو از ما جز به جرم عصیان نیست...
اما رحیما
برکن ریشه این جدایی را
خدایا این هجر کجا بود که قسمت ما شد
چرا این درد از ما هجرت نمی کند ؟
راست می گفت که غریبی و اسیری چاره داشت
اما غم یار بی چاره ترین بلا و درد ما بود
چرا سهم ما این بلا شد...
که در دنیا هرکسی شربتی از جام بلا می نوشد اما، سهم ما زهرهلاهل شد
آن روز که خریدار این بلا شدیم با خودمان وفا را شرط کردیم
از ما عهد "بلی" گرفتی و نوشتی "بلا "
بلای دوری، بلای هجرت، بلای غربت، بلای انتظار...
تاوان این خرید چیست به جز سلم و رضا ؟
اما مهربانم
ما از این بیع و شراء خرسندیم و به هیچ دیوانی شکایت نخواهیم برد که آنقدر
نعمت به جانمان بخشیده ای که روی شکایت نداشته باشیم
ولی در گوش سمیع ات می گویم " ملک جهان بی رخ مهدی نمی ارزید..."
کمی مزبله نبود ؟!
گفته بودی که چون غرق بلا گردی دست تو را می گیرم
پس دستی رسان، بنگر که دمی غرقاب طوفان خواهم شد
یعقوب بس آه و فغان نمود آخر به یوسف رسید
آخر تو هم رحمی نما بر این آه و فغان
نه...نه...ترک ادب نمی کنم
دست از طلب نمی کشم،
جز اینکه شب و روز می نالم تا تو صدق پیمانم را ببینی
تا تو فریاد کنی
فََتَبارک الله احسَن الخالقین
این وفادار مانده به عهد، بنده من است
این غریب فتاده به هامون، بنده من است
این چشم براه منتظر به نور، بنده من است
...

م.میراحمدی | نظرات (0) | دنبالک (0)