این کوچه سرزمین طوی من است که
نام شما بر آن خورد
به رسم میعادگاه عشق!
هر چند پیچک روی دیوارهایش از آبیاری
و صبر سالها آنقدر قد کشیده است
که عهد اشک و انتظار را برای برگهای
جوانش معنا کند…
اما! امان از روزهایی که چله های دعای
عهد تمام و چشم ها به ابتدای
این کوچه خشک می شود و نمی آیی...
امان از دلی که واژه صبر هم در
اندوه نیامدنت برایش بی صبری میکند!
و او هر صبح جمعه پر از تمنای عطر ریحانه
سینی اسپند به دست،
راهی کوچه می شود و
ندبه کنان پا به زمین میکوید:
دستم به دامنت خدایا
این مسافر ما دیر کرده...
او را برسان!



Muslims unfurl rugs for morning prayers Framed Art Print

هدیه پدرم آدم؛
کوچه ای به رسم چشم روشنی جمعه میلادم
ویرانکده ای تاریک و خاموش و گهگاه با روزنه ای به باغ روشنایی ها
پشت این کوچه ستبر گلین آسمان آبی است و زمین سبز...
اما اینجا تیرگی است و خشکی؛ واماندگی است و نابسامانی؛
;رنج است و حرمان؛ غیبت است و هجران؛
آنجا غربت سیدانه هاشمی
اینجا حزن دلتنگی عطر ریحانه
پس بیا
بیا و قفل گران از این فرسوده در هجران بگشا
تا مرا نشانی باشد در پرواز ؛
پاسخی باشد به سروش مینوی؛
و جرٲتی در جستجوی خداوندگار باغ!

پ.ن:آقای سید مهدی هاشمی سلام
هر چند سلام و خداحافظی برای روح های گره خورده معنایی ندارد
اما حالا که کمترین و بیشترین ادعایم عاشقی ست اگر می بینی که برایت می نویسم حکایت آن است که روح به ناچار برای وجود یافتن در این دنیا لباس جسم می پوشد و احساس جامه واژه!
می خواهم از تو، برای تو بنویسم
نامه پی نامه
که خرم آن راهی که پایانش تویی...

م.میراحمدی | نظرات (0) | دنبالک (0)