دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴ ؛۱۸:۱۴

همان وقت که جواب سر بالا دادن به خواسته های سیری ناپذیر دل سخت می شود،
همان وقت که سر روح درد می گیرد و پای روح می شکند و
بیماریش خرج روی دستمان می گذرد
گام نهادن در وادی تهذیب نفس و کشتن تمنیّات تنها راه درمان می شود.
و این گران است و دشوار
اما ... می ارزد!
به شرطی که باور کنیم
باور كنيم حُر شدن ممكن است...
شربتی که سینه را از خلطهای مسموم گناه و ناامیدی صاف کند،
هر چقدر هم که تلخ و گران باشد می ارزد که سبب عافیت روح شود.
خوشا تلخی شربت پشیمانی
...خوشا لذت این توبه!...
درست همان وقت
اگر توانستیم در هندسه دل هایمان شکل مطلوبی ترسیم کنیم، ما هم مهندسیم
اگر توانستیم دایره ی عمری به مرکزیت خدا و به شعاع انتظار حجّتش زنیم،
اگر توانستیم در غوغای دنیاگرایی روی شعاع دایره مان راه برویم
شعاع همه دایره های تردیدمان را به صفر میل دهیم
و ردّ پای معنویت را گم نکنیم،
ما هم مهندسیم
"زهرای مرضیه " که درود خدا بر جان خدایی اش باد در همان عمر جوان خود آینه ای به بلندای پیری تاریخ در منظر دیدگانمان قرار داد تا کمال برین و جمال برتر را در آن بنگریم...
اگر محور تقارن شکلهایمان این آینه ی فاطمی شد، ما هم مهندسیم.
تا چشم بر هم زدیم دیروزمان امروز شد
و تا انگشت حسرت دیروز را به دندان بگزیم امروزمان فردا می شود،
اگر عمر گذشت و قامت شکلهایمان خمیده نشد
و پشت دیوار جوانی با کوله بار حسرت نماندیم آنوقت مهندسیم
این مهندسی خیلی هم سخت نیست
فقط کافیست کمی از غیرتمان را خرج ارزش دلهایمان کنیم
دل به جان دلهایمان بسوزانیم
دست دلهایمان را رها نکنیم
دلواپس فرداهایمان شویم
تکانی به خودمان دهیم
باغ را لایق بارش باران کنیم
عزممان را جزم کنیم برای پاک کردن کلمه انتظار از لغتنامه ها
زندگی را جدی بگیریم و آخرت را جدی تر!
و از او که هدهد عشق را به آبادی جانهایمان فرستاده و هر روز در کار آفرینش تازه است،
ملتمسانه بخواهیم،
به یاد فراموشخانه دلهایمان بیندازد که پرگارمان را در کدام منزلگاه دنیا گم کرده ایم!
ما هم در عوض یاریش کنیم تا بندگانش مهندسانی درست و حسابی از آب در بیایند.
تا روزی که مهمان منتظَرش آمد
ببیند شعله کشیدن شمع یقین و درخشیدن چراغ باور در دلهایمان را در دوران غیبتش...
یا่ا الله یا رَحمنُ یا رَحیم یا مُقَلّبَ القُلُوبِ ثَبّتْ قْلبی علی่ دِینِک.

م.میراحمدی | نظرات (5) | دنبالک (0)
چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۴ ؛۲۳:۰۱

گاهی چقدر آسمان روسیاه می شود و هر لحظه از زندگی شب یلدا،
تمام چشمهایم سفید شده
و می ترسم تا رسیدن به حادثه شهره نگاهت، کاسه صبر سرریز شود.
در این روزها و شبها، در هجوم بی امان خستگی ها و طوفان ها
در خلیج اندوه هایی که هر چه بیشتر دست و پا می زنیم بیشتر غرق می شویم
اگر نبود دل خوشی به درد ودل های شبانه با تو
اگر نبود شعف اولین صبح بخیر به تو و خیال شیرین شنیدن پاسخت
نمی دانم حالا حیران آسمان کدام هامون بودم...!
هر چند تو همیشه هستی
و این منم که گاهی از افضل فیض ها که حضور در کلاس چشم براهی توست
وا می مانم و غایب می شوم،
که وجود تو لطف است و تصرفت در امور لطفی دیگر
و اگر عدم تصرفی هم هست از ناحیه ماست.*
خوب می دانم که راه بسوی تو همیشه باز است،
و حتی بهتر می دانم این رخصت سبز تنها از آن کسی است که
باغبان عنایتش را بر او بخواهد و احسانش را بر وی کامل کند؛
ولی باز چه خوش خیالانه،
جوشانده امید را سر می کشم و دستانت را می گیرم
می نشانمت روبروی دلتنگی ساکتم
چشمان لرزان را می بندم و شروع می کنم به حرفهای حرفهایت
به او که " بکَ یُنزّلُ الغیثَ " اقتدا می کنم
و همه باران های شبانه را پیشکشت
و همه تفال های رو به نورم را به تو تعبیر می کنم
درِ فالنامه دل را به شوق نقش خیال آمدنت می گشایم
و فال دوامی بر پیمان انتظار و شکیبایی می زنم؛
و چه شیرین..شیرین..شیرین...

یوسف گم گشته گر ناید به کنعان غم مخور
بیندش یعقوب اندر مصر سلطان غم مخور


* خواجه نصیر طوسی رحمه الله : " وُجودُهُ لُطفّ و تَصرﱡفهُ لُطفّ آخَر و عَدَمُهُ منّا "


م.میراحمدی | نظرات (4) | دنبالک (0)

بعضی شبها انگار کوزه دل را خالی می کنند و تنها پُرش می کنند از غم تو
همان شبی که جز غم بسیار اندوخته ای در دل نمی ماند
و تمام زندگیت می شود سرمایه گذاری روی ورشکستگی انتظار
نمی دانی در کدام نرگستان قدم می زند که سراغی از نازکی مریم ها نگرفته است ؟!
دیگر راه به جایی نمی بری،
هیچ شانه ای نیست که پناهت شود
وفقط باران چشمهاست که شهادت می دهد "از کوزه همان تراود که در اوست"
چون سپند به اضطراب می افتی
و هیچ صفحه ای از مفاتیح نیست که باب اضطرارت را ببندد؛
چه رسد به گشودن راهی به جنان!!
همان شب که فقر واژه ها آنچنان تنهایت می کند که حتی از توصیفش برای سجاده هم وا می مانی
و تو می شوی بی کس ترین بنده خدا ...
همه ستارگان آسمان قاب گرفته شهر، بی ستاره بودنت را امضا می کنند
و قلبی که هجر او را دارد، ویران ترین خانه شهر می شود
تا رهگذران کوچه زیر لب زمزمه کنند: چه بی چاره است صاحب این خانه...
همان شب است که اگر فقط شمیمی از شراره هایش به سینه فرهاد بیفتد
یا اگر ذره ای از آن نصیب مجنون شود؛
قسم به حق که شیرینش آنچنان زهر شود که دیگر یادی از لیلی نمی کند...
اما تو باز، مغرورانه تاریخ میزنی کنار دست نوشته هایت
"امشب، شبی عاشقانه بود."

م.میراحمدی | نظرات (4) | دنبالک (0)
پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴ ؛۱۵:۳۷

اگر از سنگ هم بود باید تا به حال آب می شد
اما نمی دانم این چه دلیست که از خارا هم سخت تر است
نمی دانم این چه صبر ایّوبی است که او دارد، مگر ناله های دلها را نمی شنود!؟
چه سالها و روزهایی گذشت، هنوز منتظر نور آن جهان آراییم
هنوز اولین و آخرین دعاهای مادرانمان، همنفس زهرا شدن و العجل العجل گفتن است
بگو..بگو چقدر بر آتش این دل آب بپاشم ؟
آخر مگر چشمان من دریاست...!!
راهی نمانده، که حتی نمی توانم دل از تو بگیرم و به غیر بفروشم که هنوز از تو هیچ جفایی ندیده ام!
کاش این درد بنیان مرا از پایه می کَند !
می ترسم، می ترسم که پیش از وصال او، در خانه به صدا در آید و دوست مهربان مرا بخواند و من،
ناکام، در میانه رفتن و ماندن دستانم را با اشک به او بسپارم.
آیا این دوری مصلحت است؟
حتمی همان مصلحتی است که حسین را راضی به کشتن یاران و دیدن یتمیان و بیوه زنان کرد،
همان مصلحتی که او را رضا به اسیری زینب، عصمت حق و دختر زهرا کرد،
همان مصلحتی که سر مبارکش را به بالای نی فرستاد
تا سبط طه، آیت حق شود و قله افتخار!
اما مگر حسین را امکان قصور نبود؟!
پس چه سخت است که باور کنم جدایی تو از ما جز به جرم عصیان نیست...
اما رحیما
برکن ریشه این جدایی را
خدایا این هجر کجا بود که قسمت ما شد
چرا این درد از ما هجرت نمی کند ؟
راست می گفت که غریبی و اسیری چاره داشت
اما غم یار بی چاره ترین بلا و درد ما بود
چرا سهم ما این بلا شد...
که در دنیا هرکسی شربتی از جام بلا می نوشد اما، سهم ما زهرهلاهل شد
آن روز که خریدار این بلا شدیم با خودمان وفا را شرط کردیم
از ما عهد "بلی" گرفتی و نوشتی "بلا "
بلای دوری، بلای هجرت، بلای غربت، بلای انتظار...
تاوان این خرید چیست به جز سلم و رضا ؟
اما مهربانم
ما از این بیع و شراء خرسندیم و به هیچ دیوانی شکایت نخواهیم برد که آنقدر
نعمت به جانمان بخشیده ای که روی شکایت نداشته باشیم
ولی در گوش سمیع ات می گویم " ملک جهان بی رخ مهدی نمی ارزید..."
کمی مزبله نبود ؟!
گفته بودی که چون غرق بلا گردی دست تو را می گیرم
پس دستی رسان، بنگر که دمی غرقاب طوفان خواهم شد
یعقوب بس آه و فغان نمود آخر به یوسف رسید
آخر تو هم رحمی نما بر این آه و فغان
نه...نه...ترک ادب نمی کنم
دست از طلب نمی کشم،
جز اینکه شب و روز می نالم تا تو صدق پیمانم را ببینی
تا تو فریاد کنی
فََتَبارک الله احسَن الخالقین
این وفادار مانده به عهد، بنده من است
این غریب فتاده به هامون، بنده من است
این چشم براه منتظر به نور، بنده من است
...

م.میراحمدی | نظرات (0) | دنبالک (0)

Muslims unfurl rugs for morning prayers Framed Art Print

هدیه پدرم آدم؛
کوچه ای به رسم چشم روشنی جمعه میلادم
ویرانکده ای تاریک و خاموش و گهگاه با روزنه ای به باغ روشنایی ها
پشت این کوچه ستبر گلین آسمان آبی است و زمین سبز...
اما اینجا تیرگی است و خشکی؛ واماندگی است و نابسامانی؛
;رنج است و حرمان؛ غیبت است و هجران؛
آنجا غربت سیدانه هاشمی
اینجا حزن دلتنگی عطر ریحانه
پس بیا
بیا و قفل گران از این فرسوده در هجران بگشا
تا مرا نشانی باشد در پرواز ؛
پاسخی باشد به سروش مینوی؛
و جرٲتی در جستجوی خداوندگار باغ!

پ.ن:آقای سید مهدی هاشمی سلام
هر چند سلام و خداحافظی برای روح های گره خورده معنایی ندارد
اما حالا که کمترین و بیشترین ادعایم عاشقی ست اگر می بینی که برایت می نویسم حکایت آن است که روح به ناچار برای وجود یافتن در این دنیا لباس جسم می پوشد و احساس جامه واژه!
می خواهم از تو، برای تو بنویسم
نامه پی نامه
که خرم آن راهی که پایانش تویی...

م.میراحمدی | نظرات (0) | دنبالک (0)